جنبش حفاظت از پشتونها در پاکستان مدتهاست در جامعه روشنفکری افغانستان، از جمله در میان چپگرایان، سبب بحث و جدلهای فراوانی شده و موافقان و مخالفان زیادی دارد. چون سیاست قومی از نقش و نفوذ بسیار عمیق و تعیینکنندهای در میان جریانهای سیاسی کشور برخوردار است، رویکرد قومگرایانه در برخورد با جنبش حفاظت از پشتونها نیز خودش را بهوضوح نشان میدهد. در میان چپگرایان، اکثریت مطلق پشتونهای افغانستان از این جنبش حمایت میکنند، در حالی که چپگرایان غیرپشتون با وسواس و تامل بیشتری به قضیه نگاه کرده و حتا به نقد آن میپردازند. گاهی موضعگیریهای دو طرف به حدی غرضآلود و نامنصفانه است که تصور میکنید با وجود گرایش مشترک دو طرف در خیلی از عرصهها، شکاف بسیار عمیق و پرناشدنی پیرامون مساله قومیت در میان چپگرایان افغانستان وجود دارد، به حدی که کمتر امیدی برای شکلگیری یک پروژه سیاسی مشترک باقی میماند.
مشکل چپ افغانستانی همیشه این بوده که در هیچ برههای از تاریخ فعالیت سیاسیاش حد میانه را رعایت نکرده است؛ یا بیش از حد افراطی و تندرو بوده، یا بیش از حد معمول تن به سستی و تفریط داده است. گاهی کاسه داغتر از آش شده و چنان بیدار و فعال میشود که تصور میکنی ممکن است اوضاع آبستن تحول تازهای باشد و تو بیخبری؛ اما گاهی به حدی خاموشی و انزوا پیشه میکند که گویی اصلاً زنده نیست و به تاریخ پیوسته است. شوربختانه چپگرایان افغانستان بیشتر زمانی بیدار و فعال میشوند که رویداد مرتبط به سیاست قومی در کشور و یا در همسایهگی آن رخ دهد. بیماری قومگرایی و برتریطلبی تباری به حدی در جامعه شیوع یافته است که حتا چپگرایان مدعی مبارزه طبقاتی و انترناسیونالیسم پرولتری را هم به شدت مبتلا کرده است. چپگرایان غیرپشتون از بس که آپارتاید قومی – زبانی برخاسته از شوونیسم پشتون به آنان زجر و زیان داده، هر جریان و جنبش سیاسی متعلق به پشتونها را بخشی از پروژه برتریطلبانه جاری و ساری در افغانستان میدانند که نه تنها ماهیت دادخواهانه و رهاییبخش ندارد، بلکه از اساس ارتجاعی است. این رویکرد تقریباً در همان حدی فاجعهبار و ویرانگر میتواند باشد که برخورد چپگرایان پشتون به رویدادهای قومی مرگبار و آفتآفرین است.
همین چپهای شوونیست افغانستانی که اینهمه برای جنبش حفاظت از پشتونها در پاکستان در شبکههای اجتماعی خودشان را به آب و آتش میزنند، وقتی در دوران به اصطلاح جمهوریت که جنبشهای دادخواهانه اجتماعی مانند جنبش تبسم، جنبش روشنایی و جنبش رستاخیز تغییر علیه دولت وقت افغانستان – که یک پشتون متعصبِ شوونیست در راس آن بود – سر برآوردند، کمتر دیده شدند که در دفاع از این جنبشها موضعگیری کنند. چپ شوونیست برعکس با سکوت معنادار در برابر این جنبشهای دادخواهانه و یا هم موضعگیری غرضآلود و مورد پسند دولت وقت، عملاً در کنار اشرف غنی و باند قومی فاسد و متعصبش قرار گرفت. آیا خواستهای جنبشهای اجتماعی یادشده نامعقول و اشتباه بود؟ اگر نبود، چرا سازمانهای چپگرای مدعی آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی از خواستهای انسانی و معقول جنبشهای مزبور پشتیبانی قاطع و فعال نکردند؟ آیا تنها پشتونها در پاکستان مورد ظلم و بیعدالتی پنجابیها قرار میگیرند و در افغانستان گرگ با میش آب میخورد؟ من نمیگویم که از سیاست سرکوب نظامیان پاکستانی که پشتونها یکی از قربانیان اصلی آن هستند، انتقاد نکنیم و داعیه جنبش حفاظت از پشتونها را برحق ندانیم. به باور من باید از این جنبش حمایت کنیم؛ اما آنچه را نباید از یاد ببریم این است که برخورد ما نسبت به جنبشهای عدالتخواه دوگانه، مغرضانه و آلوده با ویروس قومگرایی و شوونیسم نباشد.
برخورد گزینشی با لنین
ولادیمیر ایلیچ لنین، رهبر کمونیستهای روسیه، از سیاستگران معروفی است که مبارزه بیامانی را علیه هر گونه از شوونیسم راه انداخت و در این مسیر به حدی پیش رفت که از حق تعیین سرنوشت ملتها تا مرز جدایی از پیکر اتحاد جمهوریهای شوروی دفاع کرد. لنین بهعنوان یک روس مبارزه شدیدی را علیه شوونیسم روس به راه انداخت و تا زمانی که زنده بود دست از این کار برنداشت. آیا چپهای شوونیست افغانستانی که خود را لنینیست دوآتشه میدانند، از این سیاست انقلابی لنین پیروی میکنند؟ روشن است که نه. آنان اصلاً دوست ندارند این بخش از کارنامه او را برجسته کنید. آنان فقط در جاهایی که منافعشان ایجاب کند لنینیست هستند نه در همه زمینهها. این چپ هنوز واقعیتی بهنام شوونیسم پشتون را نمیپذیرد و با تکیه بر «تضاد کار و سرمایه»، «مبارزه طبقاتی» و «انترناسیونالیسم پرولتری» سعی دارد روی برتریخواهی قومی حاکم بر سپهر سیاسی افغانستان خاک بپاشد، چه رسد به اینکه مثل لنین علیه شوونیسم خودی اعلام جنگ کند.
چپ برتریخواه با آنکه در گفتار خودش را زیاده از حد انقلابی و باورمند به مارکس و لنین نشان میدهد، در کارنامهاش کمتر میتوانید رد پایی از این دو متفکر انقلابی بیابید. آنچه به وفور میبینید کاریکاتورهایی از مارکس و لنین هستند که تنها زمانی به آنها نیاز باشد احضار میشوند و تنها ردوبدل کردن چند نقل قول از آنها کافی است تا حقانیت ادعاهای مطرح شده ثابت شود. مارکس و لنین ساخته و پرداخته چپهای شوونیست کاملاً شبیه خودشان هستند: خشکفکر، لجوج، یکدنده، دترمنیست و تقلیلگرا. گویا این دو متفکر نسخه نجات بشریت را برای همیشه در اختیار ما گذاشتهاند و کافی است از آنها استفاده کنیم. یکی از راه حلهایی که هر دو متفکر پیشنهاد دادهاند اتکا بر مبارزه طبقاتی برای رهایی از استثمار فرد از فرد است. اما آیا تقلیلدهی همه تضادها، از جمله تضاد قومی، به تضاد طبقاتی کار درستی است و به قومگرایی و شوونیسم نقطه پایان خواهد گذاشت؟ اگر این تقلیلگرایی، با توجه به نفوذ بلند سیاست قومی در افغانستان، بحران کنونی را پیچیدهتر کند چه؟ اصلاً تضاد طبقاتی در کشور ما به اندازهای حاد و شدید است که بتوان آن را خیلی جدی گرفت؟ و حالا هم آخرین پرسش: با توجه به بحران پیچیده و مزمن قومی و نفوذ بلند شوونیسم پشتون در سیاست افغانستان، چه تضمینی وجود دارد که با تقویت هرچه بیشتر پشتونهای آنسوی خط دیورند، اقوام غیرپشتون در افغانستان که همین حالا نیز به شدت زیر سلطه شوونیسم پشتون – از نوع طالبانیاش – در حال خردوخمیر شدن هستند، روزگار بد و فاجعهبارتر از امروز نداشته باشند؟ اینها پرسشهای مهمی هستند که باید چپ شوونیست مدافع جنبش حفاظت از پشتونها به آنها پاسخ درست و مناسب بدهد. بدون ارایه پاسخ معقول و منطقی به این پرسشها، هیچ گام جدی و کلانی در زمینه حل بحران مزمن و دامنهدار کنونی در افغانستان نمیتوان برداشت.






