مقدمه
در تاریخ معاصر افغانستان، مفهوم «ستم ملی» یکی از پرچالشترین و در عین حال مغفولماندهترین موضوعات سیاسی و فکری بوده است. ستم ملی در سادهترین تعریف، به تبعیض ساختاری و نابرابری قدرت، فرصت و منزلت میان اقوام یک کشور اشاره دارد؛ وضعیتی که در آن یک قوم یا گروه زبانی و فرهنگی، بهگونه تاریخی بر ساختار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تسلط یافته و دیگران را در حاشیه قرار داده است. در افغانستان، این تبعیض نهتنها در نظام قدرت سیاسی بلکه در نهادهای اداری، آموزشی و حتا در حافظه جمعی جامعه نهادینه شده است. بازتولید امتیازات قومی همواره در پوشش مفاهیمی چون «وحدت ملی» یا «منافع عالیه کشور» انجام گرفته است. اما هرگاه سخن از نابرابری میان اقوام به میان آمده، واکنش رسمی و روشنفکرانه غالب، سکوت یا اتهام «قومگرایی» بوده است.
ستم ملی، در واقع، شکلی از ستم طبقاتی است که رنگ قومی به خود گرفته است. زمانی که فرصتهای اقتصادی، آموزشی و اداری به صورت نامتوازن میان اقوام تقسیم میشود، طبقات فرودست در جوامع حاشیهای بیش از همه آسیب میبینند. بدینسان، تبعیض قومی و طبقاتی بهصورت توأمان عمل میکنند و جامعه را در دو سطح نابرابری بازتولید میسازند: هم از رهگذر ثروت و قدرت، و هم از رهگذر هویت و تعلق قومی. در چنین بستری بود که طاهر بدخشی، یکی از چهرههای برجسته جنبش چپ افغانستان، با شجاعت از مفهوم «ستم ملی» سخن گفت و تلاش کرد پیوند ناگسستنی آن را با ستم طبقاتی نشان دهد. اما این تلاش نهتنها با درک و همراهی اغلب چپگرایان روبهرو نشد، بل با خصومت و طرد مواجه گردید. در این نبشته، تنها به رویکرد چپ پیر مائوئیست در افغانستان پرداخته میشود و نقد برخورد بقیه گرایشهای چپ را به زمان دیگری موکول میکنم.
چرا مائوئیستهای افغانستان از فهم ستم ملی عاجز ماندند؟
در تاریخ جنبش چپ افغانستان، هیچ مفهومی به اندازه «ستم ملی» جنجالبرانگیز نبوده است. این مفهوم که نخستینبار بهصورت جدی از سوی طاهر بدخشی مطرح شد، مرز تازهای میان دو درک از عدالت اجتماعی در افغانستان ترسیم کرد: از یکسو، چپهای مکتبگرا که عدالت را تنها در قالب مبارزه طبقاتی میدیدند، و از سوی دیگر، بدخشی و پیروانش که بر پیوند ناگسستنی میان ستم طبقاتی و ستم ملی تاکید میکردند. برای مائوئیستها، هرگونه طرح مساله قومی و ملی انحرافی از مارکسیسم شمرده میشد. آنان باور داشتند که تمرکز بر ستم ملی، کارگران و دهقانان را از دشمن اصلی یعنی سرمایهداری و امپریالیسم منحرف میسازد. از دید آنان، پس از پیروزی انقلاب، همه ستمها ــ از جمله ستم ملی ــ خودبهخود از میان خواهد رفت. اما تاریخ افغانستان نشان داد که این نگاه بیشتر از آنکه علمی باشد، سادهانگارانه است.
بدخشی برخلاف همعصرانش کوشید واقعیت پیچیده جامعه افغانستان را با عینک بومی مارکسیسم بخواند. او بهروشنی میدید که قدرت سیاسی، اداری و نظامی در افغانستان بهطور تاریخی بر محور یک قوم متمرکز بوده است. در چنین جامعهای، ستم طبقاتی بدون ستم ملی معنا ندارد. طبقه و قوم درهم تنیدهاند و محرومیت اقتصادی و سیاسی چهره قومی به خود گرفته است. ازهمینرو، بدخشی تاکید داشت که عدالت اجتماعی بدون عدالت ملی دستنیافتنی است. اما جریان مائوئیستی بهجای گفتوگوی نظری، به طرد و نفی روی آورد. مائوئیستها بدخشی را به انحراف ملیگرایانه متهم کردند و ایدههایش را تهدیدی برای وحدت چپ دانستند. این برخورد نه از سر تفاوت اندیشه، بل از ناتوانی در درک واقعیت برمیخاست. مارکسیسمی که در افغانستان تبلیغ میشد، بیشتر ترجمه خام نظریههای بیرونی بود تا تحلیل مشخص از شرایط مشخص.
بدخشی، با وجود فشارها و خطرها، از موضع خود عقب ننشست. او باور داشت که بدون بازشناسی ریشههای ستم ملی، هیچ انقلابی در افغانستان نمیتواند به عدالت واقعی برسد. پرسش ساده او این بود: چگونه میتوان از اتحاد کارگران و دهقانان سخن گفت، وقتی یک دهقان تاجیک، هزاره یا اوزبیک در حاشیه اقتصادی و سیاسی قرار دارد و دهقان پشتون از امتیاز تاریخی ساختار قدرت برخوردار است؟ پاسخ مائوئیستها به این پرسش سکوت یا حذف بود. آنان بهجای بازاندیشی، بدخشی را دشمن طبقاتی خواندند. اما واقعیت این است که تاریخ به سود بدخشی داوری کرده است. امروز، با گذشت چند دهه از مرگ او، ستم ملی هنوز زنده است و شکافهای قومی همچنان بر سیاست و قدرت در افغانستان سایه افکنده است.
ایدههای بدخشی در اصل تلاشی برای آشتیدادن دو سطح از مبارزه بود: مبارزه طبقاتی و مبارزه ملی. او نشان داد که مارکسیسم اگر نتواند با واقعیت جامعه خویش گفتوگو کند، به ایدیولوژیای بیروح و ناکارآمد بدل میشود. ازهمینرو، اندیشه او نه انحراف از مارکسیسم، بل بازخوانی زنده و خلاق آن در زمینه افغانستان بود. چپ مائوئیست اما در زندان همان مکتبگرایی ماند. مائوئیستها بیشتر به شعار وفادار ماندند تا واقعیت. نتیجه این شد که نهتنها نتوانستند از طبقه کارگر دفاع کنند، بل در عمل به بازتولید همان ساختار قومیای کمک کردند که مدعی نقدش بودند.
اکنون که تاریخ از فاصلهای دور به آن دوران مینگرد، روشن است که برخورد خصمانه چپ مائوئیست با طاهر بدخشی، در واقع نشانه بحران نظری و اخلاقی چپ در افغانستان بود. آنان نمیخواستند بپذیرند که عدالت، اگر تنها طبقاتی فهمیده شود و از عدالت ملی جدا باشد، به آسانی به ابزار توجیه ستم تازهای بدل میشود. امروز، بازخوانی اندیشه بدخشی نه از سر دلسوزی تاریخی، بل برای درک ریشههای ناکامی عدالتخواهی در افغانستان ضروری است. کشور ما هنوز هم گرفتار همان چرخه تبعیض و تمرکز قومی قدرت است. بدون پذیرش و حل صادقانه مساله ستم ملی، هیچ گفتوگویی درباره عدالت، آزادی و برابری معنای واقعی نخواهد داشت. طاهر بدخشی سالها پیش هشدار داد که اگر عدالت ملی تامین نشود، مبارزه طبقاتی نیز به انحراف خواهد رفت. این هشدار هنوز هم تازه است.






