لیا زمانی جان داد که گلویش از هجوم گِل و لای خراش برداشته بود. او را زلزله شرق افغانستان نکشت، او از زلزله جان به سلامت برده بود؛ خدا خواست زنده بماند تا طور دیگر جانش را بگیرد. خانهشان که در زلزله شرق افغانستان ولایت کنر ویران گشت، زیر دستک و سقف و چوب شده بود، اما هنوز نفس میکشید. طفل که بود برایش میگفتند پشک هفت دَم… شاید برای همین هنوز نفس داشت و نمرده بود.
صدای لیا (نام مستعار) شنیده میشد، ولی لرزش داشت، مادر و پدرش را صدا میزد، برخلاف همیشه نه مادر و نه هم پدر، هیچکدام جوابش را نداده بودند. هیچ صدایی از آنها نشنید، چشمش را باز کرد، خاک چشمانش را میخلاند. یک چهره آشنا بالای سرش دید، شاید سنگهایی که بر سرش افتاده بود باعث شد دیگر هیچ چیزی در حافظهاش به یادگار نماند، اما کمکم میشناخت، نکتهنکته به یاد میآورد. چشمان سلما را میدید و پلک میزد، اسمش را با لکنت به زبان آورد: س..س..سلما!
لیا با خودش فکر کرد شاید مرده باشد، چشمانش سنگین شد و به خواب رفت و شب در بستر بیماری به هوش آمد، صداهای همه را میشنید، ولی چنان بههم ریخته بود که نمیدانست چه کسی چه میگوید، شاید هوش و ذکاوت سابقش را از دست داده بود، پاهایش حرکت نداشت، احساس سنگین بودن میکرد.
چادرش به سرش نبود و این هراسانگیزتر از همه چیز برایش شده بود، چون ممکن سرش برود، سنگسار شود، دره بخورد و زخم زبان زیاد. داکتری که ریشهای بلند داشت، نزدیکش شده گفت: «شه یی؟» لبهای لیا لرزید، چطور میتوانست بگوید «او شه یم»؟
خوب نبود، حالش بد بود، چطور باید خوب میبود؟ زلزله مادر و پدرش، برادر بزرگش را که مهندس میشد و خواهر کوچکش را که صنف چهار مکتب بود از او گرفت. از خانوادهاش جز او که نیمهجان بود هیچکسی باقی نمانده بود.
بالای سرش داکتر و یک نفر با اسلحه ایستاده بود، پیراهن تنبان به تن داشت، ریش بلند حنایی و دستار سیاه و سفید، با چشمان سرمهشده به لیا میدید و رو به داکتر کرده و با صدای بلند که چند مریض دیگر از صدای بلند او ترسیدند و از خواب برخاستند، با زبان و لهجه خاص خودش گفت: «به این وحشی بگو چادرت کجاست؟ خداوند زلزله را از دست گناهان زنان فرستاده است، نکبت و بدبختها…»
اشک از گوشه چشم لیا ریخت و گرمای صورت خود را احساس کرد. تنها احساسی که آن زمان داشت گرمی اشکهای مزاحم او بود که نمیتوانست سلما را به وضوح ببیند و بشناسد. درد آهسته آهسته همه جانش را گرفت و شکمش را بیشتر به پیچوتاب انداخت، دست به شکمش برد و به خودش پیچید، قفسه سینهاش شکسته بود و گردنش را نمیتوانست به دو سمت خود حرکت دهد.
داکتر نزدیک آمد و دستش را به شکم لیا برد، لیا اجازه نداد و گفت: «باید داکتر زن باشد.» داکتر به او دید و گفت: «داکتر محرم است، نترس میبینم تا درمان کنم. من مثل برادرت هستم. مجبور هستی و جز این هیچ چاره نیست.»
لیا حرف گوش نمیکرد، تکرار کرد و گفت که باید داکتر زن باشد وگرنه میمیرد اما تداوی نمیکند. داکتر گفت: «ما در این حالت و اوضاع داکتر زن از کجا کنیم؟ خوشحال باش من هم هستم وگرنه یک مولوی میآید و چف و پف کرده حالت را بد و بدتر میسازد. حالا هم خوشحال باش کسی که بالای سر ما اسلحه دارد و ایستاده است فارسی را نمیفهمد وگرنه هم خودت را به کشتن میدهی هم مرا… کاری از من ساخته نیست، یا من باید تداوی کنم یا میمیری. شفاخانه پر از مریض زن و مرد است، همه را مردان تداوی میکنند، جز داکتران قابله هیچ داکتر دیگر نداریم، میخواهی قابله تو را ببیند؟ خواهد دید ولی درد تو را او درمان نمیتواند.»
لیا چهرهاش از قبل غمگینتر شد و گویا حرفهایی را که تمام این سالها در سرش بود مرور میکرد. او گفت: «بسیار روزها دعا کردم داکتر شوم ولی نشد، از عرف و جامعهشان جان به سلامت بردم، تابوی قبیله را شکستم و در قریه مکتب را تمام کردم، ولی تغییر حکومت مرا از پا انداخت. و فعلاً که بیکسم و خدا کسی را بیکس نکند… خدا جانم را بگیرد و بمیرم، این آخرین دعایی است که دارم. برو مریضان دیگر را که با تداوی داکتر مرد مشکل ندارند، تداوی کن. من میخواهم بمیرم همین و بس.»
گویا در شرق افغانستان/کنر خدا انتظار مرگ همه را داشت، آنقدر زندهگی را بالای همه و خصوصاً لیا دشوار کرد و جان همه عزیزانش را گرفت تا اینکه خود لیا از عمق دل مرگ بطلبد. خداوند دعایش را برای اولین بار قبول کرد. درد قفسه سینهاش شروع شد، خشخش صدایش بیشتر شد، داکتر نزدیک آمد و دست به کار شد اما گویا دیر شده بود. باید قلبش را تکان میداد، همین که داکتر خواست شروع به تداوی کند، آلارم ضربان قلب از هفتاد و سه به بیست و دو، به یازده و در یک چشم زدن به صفر رسید. ضربان قلب خط مستقیم شد، یک خط سفید… .
لیا با آرزوی تداوی توسط داکتر زن از دنیا رفت و هیچگاه خودش داکتر نشد. او در جایی تولد شده بود که پرپر شدن آرزوها را میتوان به چشم باز دید. داکتر به سلما، تنها بازماندهاش که فقط حرفهای لیا را میشنید و گریه میکرد، گفت: «سلما، تو دختر همسایهشان هستی، برای ما بگو از قوم و خویشش کسی باقی مانده است یا جنازه را خودت تسلیم میشوی؟ بستر باید خالی شود، مریضها زیادند.» داکتر به گریه سلما دید، دلش لرزید و گفت: «من هم میخواهم خواهرانم داکتر باشند. آنها در عمق شیرینترین رویاهایشان طعم تلخ جهنم را چشیدهاند. خانم من هم داکتر است، ولی وقتی اجازه کار از طرف رییس شفاخانه که آمر امارت است برایش داده نشده باشد، چه کار میتوانم بکنم؟»
داکتر که مرگ لیا متاثرش ساخته بود، ادامه داد: «من هم هر روز میمیرم و زنده میشوم. در واقعیت ما کجا میان این هیاهو زندهایم، بلکه ما همه ممثلیم در نقشهای زنده. از اینجا برو، بیشتر از این فارسی حرف زده نمیتوانم. اگر کسی بفهمد که از عقیده خود برایت چیزی گفتهام یا مرا از کار برکنار میکند و یا هم با گلوله خواهد کشت. تو هم از اینجا زنده بیرون شده نمیتوانی. زندهگی سرت باشد.»
در شفاخانه چیزهای زیادی اتفاق افتاد، آدمهای زیادی مردند، اما غمانگیزترین آن مرگ لیا بود. دختری که منتظر داکتر زن بود. هیچکس از خانواده او نمانده بود که برایش تعیین تکلیف کند تا پیش داکتر مرد تداوی شود یا زن. اما خود او نمیخواست. او خودش میخواست روزی داکتر شود. نمیدانم چه چیزی در او سبب شد که مانع معالجه از سوی داکتر مرد شود. عرف و سنتی بود که در لیا درونی شده بود؟ تبعیض و تعصب بود؟ ترس از این بود که کسی از قومشان او را به چیزی متهم کند که نمیخواست؟ نمیدانم چه چیزی برای او حتا از مرگ هم بزرگتر بود.






