در اقدامی که زیاد انتظار نمیرفت، تیم بورچت، عضو جمهوریخواه مجلس نمایندهگان ایالات متحده امریکا، از امرالله صالح، معاون اول حکومت پیشین افغانستان به رهبری محمداشرف غنی، برای سفر به واشنگتن دعوت کرده است؛ دعوتی که در رسانههای کشور قدری غوغا آفریده است. بورچت گفته است که از صالح به این هدف دعوت میکند تا با او درباره افغانستان و مردم این کشور گفتوگو کند. همچنان تصریح کرده است که حاکمیت طالبان بر افغانستان تهدیدی برای امریکاست. قبلاً هم به نقل از بورچت خبری درباره ضرورت حمایت واشنگتن از آنچه به «روند ویانا» معروف شده است، منتشر شده بود؛ روندی که از سوی نیروهای مخالف طالبان رهبری میشود و تا کنون قادر به برگزاری چهار نشست شده است، ولی ظاهراً کار جدی از پیش نبرده است. دعوت بورچت را به این دلیل میتوان پیهم خواند که قبلاً مایکل مککال، رییس کمیته روابط خارجی مجلس نمایندهگان، از احمد مسعود، رهبر جبهه مقاومت ملی افغانستان، دعوت کرده بود؛ دعوتی که رد نشد، ولی ظاهراً به اعزام یک هیات و دیداری نهچندان آشکار و خبرساز منتهی شد.
در خصوص دعوت بورچت از صالح، چند نکته شایسته بیان است:
یکم؛ دعوت از صالح زمانی جالب توجه میشود که او را عضو جبهه مقاومت ملی محسوب کنیم. البته عضویت و عدم عضویتش تا کنون بهدرستی روشن نشده است. فقط آنچه روشن است اینکه در جنگ یکهفتهای پنجشیر حضور داشته است و از آن زمان به بعد هم پیوسته بر مقاومت علیه طالبان تاکید کرده است. حتا باری با نشر تصویری از احمد مسعود در صفحه فیسبوکش، متن جدی و جانداری در حمایت از او نوشت و دیگران را به پیوستن به جبهه ترغیب کرد؛ اما در نهایت مشخص نشد که خودش چه مسوولیتی در این سازمان ضد طالبان دارد. حالا با توجه به حمایت مستمرش از جبهه مقاومت و تاکیدش بر ایستادهگی علیه طالبان، عضویتش را مفروض میگیریم که در این صورت، دعوت بورچت حاوی معنای خاصی نیست و نمیتواند پیام نویدبخشی را بهسوی نیروهای مخالف طالبان مخابره کند؛ چرا که اگر قرار بر حمایت از بلوک ضد طالبان باشد، بایستی از رهبر جبهه دعوت شود، نه عضو آن. در غیر آن، شاید کسانی گمان کنند که طرف امریکایی با این کار، در پی انشقاق جبهه مقاومت است که البته این هم خلاف واقعیت به نظر میخورد.
دوم؛ صرف نظر از اینکه صالح عضو جبهه مقاومت است یا خیر، با بقیه نیروهای مخالف طالبان هم دادوستدی ندارد؛ مگر اینکه در خفا کاری انجام دهد که این بحث جداست. آنچه عیان است اینکه در بیش از سه سال گذشته در هیچ یک از نشستهایی که مخالفان طالبان برگزار کردهاند، اشتراک نکرده است. این در حالی است که خود را بیش از هر کسی ضد طالب میخواند. همینطور، با هیچ رسانه داخلی و خارجی گفتوگوی صوتی و تصویری انجام نداده است؛ کاری که غالب سیاستمداران افغانستان دریغ نکردهاند. فقط به نشر دیدگاهش در ایکس و فیسبوک اکتفا کرده است.
اگر نگوییم انزواگزینی، میتوان گفت که کنارهگیری صالح دو علت دارد: ۱- با رویکرد سایر جریانهای مخالف طالبان همدلی ندارد؛ بهویژه آنانی که پیهم گفتوگو را بر جنگ ترجیح میدهند. از فحوای گفتههای صالح در گذشته و حال برمیآید که مخالف مذاکره با طالبان است. اگر اشتباه نکنم، وقتی که معاون اول بود، در مصاحبه با رسانه طلوع گفته بود در دولتی که طالبان عضو آن باشند، کار نخواهد کرد. اینکه [بهزعم منتقدان] به چه میزان این رویکردش بهعنوان معاون دولت بر روند گفتوگوهای صلح آن زمان، ضربه زده است، بماند برای بعد. فقط به ادعایی از محمدعمر داوودزی، مقام حکومتهای کرزی و غنی، که در کتاب خاطراتش[1] اشاره کرده است، اکتفا میشود: «امرالله صالح در بحث صلح حاضر نبود یک دقیقه کمتر از تکمیل کردن پنج سال ریاست جمهوری و معاونتش کوتاه آمده و قربانی بدهد. لحن او همیشه جنگ بود نه صلح.» ۲- اگر صالح با غالب نیروهای مخالف طالبان نمیتواند کنار بیاید، او هم نمیتواند طرف اعتماد آنها واقع شود، به این دلیل که معاون اول دولت بود و بخشی از بار گران تقصیر را بر دوشش میگذارند. البته عضویت در حکومت غنی هم تبدیل به دستمایه برای نیروهایی شده است که در دولت نبودهاند. در حالی که اگر هم میبودند، معلوم نیست که جمهوریت را از دم بلا نجات میدادند یا خیر. به هر حال، آنچه روشن است اینکه جریانهای مخالف طالبان ظاهراً تلاش میکنند از نزدیکی با چهرههای نزدیک به غنی احتراز کنند که ابهام در عضویت صالح در جبهه مقاومت هم ظاهراً متاثر از این امر است. حاصل اینکه بورچت قرار است با سیاستمداری از افغانستان دیدار کند نه کسی که مشخصاً یک جریان ضد طالبان را رهبری میکند و رای و دیدگاه روشن دارد.
سوم؛ معاون اول حکومت غنی تبدیل به منتقد جدی امریکا شده است. اگر هم به محتوای توییتهایش خوب دقت شود، میتوان ضد امریکا هم خطابش کرد. آنچه را بهنام «توافقنامه دوحه» میشناسیم، پیهم «دسیسهنامه دوحه» میخواند و همه کاسه و کوزه را بر سر زلمی خلیلزاد میشکند؛ کسی که آن پیمان را با گروه طالبان امضا کرد. هر باری هم که خلیلزاد لب به سخن گشوده است، در دم از جانب صالح پاسخ تندی دریافت کرده است. البته این کار او با انتقاداتی هم مواجه است و بسیاری گریز از پذیرش مسوولیت تعریف میکنند. نکته مهمتر، روسیهدوستی اوست؛ کشوری که بیش از هر زمان دیگر در برابر امریکا قرار گرفته است. صالح با هر بار انتقاد جدی از امریکای تحت رهبری جو بایدن، از روسیه به رهبری ولادیمیر پوتین ستایش عمیق کرده است. بارها از شخص پوتین به نیکی یاد کرده و از ایستادهگیاش علیه ایالات متحده قدردانی کرده است. چندی قبل هم که روسیه میزبان اجلاس سران سازمان جهانی بریکس بود، صالح در حمایت از پوتین ادعا کرد که مسکو نهتنها منزوی نشده است، بلکه تازه محور هم شده است. این در حالی است که شخص پوتین بارها بر دوام مدارا و تعامل با طالبان تاکید کرده و قرار است این گروه را از فهرست سیاه نیز خارج کند. اینکه صالح چهگونه میخواهد با ریسمان کهنه و کنده کرملین به ته چاه برود، جای پرسش دارد. اگر پوتین گاهی هم بر طالبان تشر میزد، مسکودوستی صالح تا جایی میتوانست قابل درک باشد. در اینجاست که دعوت بورچت از سیاستمدار مسکودوست و واشنگتنستیز معنادار به نظر میخورد و هدف پنهان در پس آن روشن نیست.
چهارم؛ تا این جای کار میتوان گفت که صالح به دعوت بورچت لبیک نخواهد گفت. البته تا کنون واکنش هم نشان نداده است. اگر هم نپذیرد، به دلیل ناواقعگرابودنش است؛ ناواقعگراییای که ایجاب میکند همچنان مسکودوست و واشنگتنستیز بماند؛ چنانیکه پاکستانستیز مانده است، بدون آنکه سود و زیان برخاسته از آن را میزان کند. آقای داوودزی که ماههای قبل از فروپاشی، نماینده ویژه غنی برای پاکستان تعیین شده بود، اظهارات صالح علیه اسلامآباد را «عوامفریبانه» و زیانبار خوانده است. همینطور، اظهارات حمدالله محب، مشاور امنیت ملی غنی، را: «یک چالش کلان و جدی من موضعگیریهای عوامفریبانه ضدپاکستانی امرالله صالح، حمدالله محب و برخی مقامات دیگر بود. زمانی که با صالح در این خصوص صحبت کردم، گفت که پاکستان دشمن من است و تو آن را تغییر داده نمیتوانی ……… با محب نیز صحبت کردم. پاسخ محب این بود که برای تقویت روحیه نیروهای امنیتی لازم میبیند که موضعگیری ضد پاکستانی داشته باشد و وظیفه تو بهحیث نماینده خاص این است که اثرات منفی این موضعگیریها را کاهش دهی!» باید گفت که در این جا، هدف شرح مطلب است، نه تایید ادعای داوودزی.
حتا همین نفی مذاکره با طالبان هم دلالت بر ناواقعگرایی میکند. عقل حکم میکند در مواجهه با گروهی که یک کشور را در انحصار دارد، نباید خط باریک مذاکره را کور کرد. البته که دعوت به گفتوگو، دعوت به تسلیمشدن نیست. ناواقعگرایی در سیاست سبب میشود تا تصمیمگیرندهگان به تناسب میان توانایی و اهدافشان توجه نکنند و گامهایی را بردارند که بهجای اثربخشی خیلی هم زیانبخش باشد.
حاصل کلام اینکه درخواستها از جانب نمایندهگان کانگرس امریکا حداقل در مقطع فعلی دلالت بر ایجاد تعدیل در رویکرد کاخ سفید در قبال افغانستان زیر اداره طالبان نمیکند. پس باید مترصد وضعیت ماند تا سیر حوادث چه سمتوسویی به خود میگیرد.
[1] . کتاب داوودزی بهنام «بیسانسور؛ روایتی از چهگونهگی سقوط دولت افغانستان» از سوی سید اکرم بارز ترجمه شده است.






