پاکستان با جنرالهایش از زمان تأسیس آن در سال ۱۹۴۷، زمانی که توسط بریتانیا از هند جدا شد، مجبور بوده است برای بقا در یک منطقه پیچیده و دشوار حرکت کند؛ منطقهای پر از منازعات مرزی، رقابتهای مذهبی و اقتصادی، هرچند با ثروت عظیم، اما یک جامعه با فقر شدید. و اما در سطح جهانی، پاکستان در یک مسیر میانه، پرپیچوخم و اغلب خطرناک، میان متحد دیرینهاش چین و دوست گاهبهگاهش امریکا مانور داده است. اما آنچه پاکستان را در میان کشورهای اسلامی مجزا میکند، این است که او یک قدرت هستهای است؛ تنها قدرت هستهای در جهان اسلام.
در زمانی که جنگ میان ایالات متحده و متحدش اسرائیل با ایران در غرب آسیا/خاور میانه جریان داشت، پاکستان با یکی از جنرالان مطرح نظامی آن، جنرال عاصم منیر، با سابقه مهارت در بازیهای دوگانه، بهعنوان یک میانجی بالقوه ظهور کرد. کشوری که سالها در ادبیات بینالمللی با بحرانهای اقتصادی، بیثباتی سیاسی و چالشهای امنیتی تعریف میشد، اکنون تقریباً در مرکز یکی از حساسترین معادلات ژئوپلیتیکی جهان ایستاده است. جنرال منیر با ایران و عربستان سعودی دیدارهایی داشته و دارد، او علیه جنگ در ایران صحبت میکند و در عین حال به عربستان سعودی اطمینان داده است که پیمان امنیتی میان آنها محکم و غیرقابل نقض است و پیمان جدید امنیتی سهگانه پاکستان، عربستان و ترکیه را نیز شکل داده است. برخلاف بسیاری از کشورها، در پاکستان سیاست خارجی عمدتاً در دست ارتش است. این تمرکز قدرت، امکان تصمیمگیری سریع و کانالها و دیپلماسی غیررسمی و پشتپرده را فراهم میکند؛ چیزی که در بحرانهای فوری اهمیت حیاتی دارد.
تاریخ رابطه امریکا با جنرالهای پاکستانی
تاریخ نشان داده که امریکا با وجود دموکراتیک بودنش، هرگز در حکومتهای دیکتاتوری-نظامی پاکستان با جنرال پاکستانیای روبهرو نشده که او را دوست نداشته باشد. برای درک بهتر نقش امروز جنرالهای پاکستانی در دیپلماسی نظامی، باید به گذشته تاریخی روابطی که طی هفت دهه میان واشنگتن و نظامیان پاکستان شکل گرفته و بارها دچار نوسان شده است، بازگشت. این روابط بیش از آنکه بر پایه ارزشهای مشترک بنا شده باشد، بر اساس ضرورتهای ژئوپلیتیکی در یک مقطع زمانی مشخص شکل گرفته است. رابطهای که همواره میان همکاری نزدیک ولی بیاعتمادی عمیق در نوسان بوده است. امریکا و پاکستان همیشه دوستانی غیرقابلاعتماد برای همدیگر بودهاند. نه امریکا از پاکستان کمتر و نه پاکستان از امریکا کمتر.
نخستین فصل تاریخ روابط امریکا با جنرالهای پاکستانی در دوران جنگ سرد شکل گرفت؛ زمانی که در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ جنرال ایوب خان، یکی از نخستین دیکتاتورهای نظامی، پاکستان را به یکی از متحدان اصلی امریکا در برابر اتحاد جماهیر شوروی تبدیل کرد. در این دوره، دولتهای امریکا مانند دولت آیزنهاور ۱۹۵۳-۶۱ و بعد دولت کندی ۱۹۶۱-۶۳، خواستند تا ثبات نظامی پاکستان توسط جنرالهایش را بر پیچیدگیهای دموکراسی در جهان در حال توسعه ترجیح دهند.
بعدها در دوران جنرال ضیا در دهه ۱۹۸۰، پاکستان به خط مقدم جنگ علیه شوروی در افغانستان تبدیل شد. این بار در زمان ریاستجمهوری رونالد ریگن بود که همکاری نزدیک میان واشنگتن و جنرالهای پاکستانی، نقش مهمی در شکست شوروی ایفا کرد. پاکستان این بار به مرکز عملیات مجاهدین علیه شوروی تبدیل شد. امریکا میلیاردها دالر کمک نظامی و اطلاعاتی به پاکستان ارائه کرد و با تبلیغات وسیع، شور و هیجان اسلامی را تقویت کردند و جنگجویان اسلامی از منطقه را دعوت نمودند تا علیه «کمونیستهای بیخدا» بجنگند؛ اصطلاحی که ریگن اغلب استفاده میکرد. هرچند همکاری امریکا و پاکستان به شکست شوروی در افغانستان کمک کرد، اما زیرساختهای افراطگرایی نیز در همین دوره در پاکستان شکل گرفت.
با حملات ۱۱ سپتامبر، فصل جدیدی میان دولت امریکا و جنرالهای پاکستانی آغاز شد. جنرال پرویز مشرف به متحد کلیدی امریکا در جنگ علیه تروریزم تبدیل شد و باری دیگر همکاریهای گسترده نظامی و اطلاعاتی بین امریکا و ارتش پاکستان شکل گرفت، تا اینکه امریکا و متحدانش افغانستان را یکشبه ترک نمودند و رژیم جنرالهای پاکستانی دوباره به حاشیه رفت.
اما بحرانهای جدید در غرب آسیا/خاور میانه، بهویژه تنش امریکا با ایران، بار دیگر این کشور و جنرالهایش را به صحنه بازگرداند. در این میان نقش جنرال عاصم منیر و رابطه شخصی او با دونالد ترمپ به عاملی مهم در احیای این ارتباط تبدیل شده است. اما با وصف این رابطه، در مجموع اتهام بازی دوگانه از جانب امریکا بر جنرالهای پاکستانی همیشه مطرح بوده است. تاریخ نشان میدهد که روابط امریکا و پاکستان نه یک اتحاد پایدار، بلکه نوعی همکاری تاکتیکی بوده است؛ همکاریای که در زمان نیاز تقویت میشود و پس از آن فروکش میکند.
به طور مثال؛ امریکا در زمان تجاوز نظامی شوروی در افغانستان، هر سال تأیید میکرد که پاکستان سلاح هستهای ندارد یا حتا قصد ساخت آن را ندارد، اما پس از ده سال همکاری با پاکستان و ارسال میلیاردها دالر سلاح و آموزش جهادیها علیه اتحاد شوروی در افغانستان، واشنگتن یکباره در سال ۱۹۹۰، یک سال پس از خروج شوروی از افغانستان، اعلام کرد که پاکستان واقعاً دارای سلاح هستهای است. امریکا یکباره تمام تحریمهای ممکن را علیه رژیم جنرالهای پاکستانی اعمال کرد و پاکستان را از کمکهای اقتصادی و نظامی محروم ساخت. بهمحض اینکه واشنگتن به آنچه میخواست در افغانستان دست یافت، پاکستان را بدون هیچگونه دلیلی کنار گذاشت.
پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، این بار در زمان جورج بوش به جنرال مشرف گفته شد: «یا با ما هستی یا علیه ما»؛ و جنرال مشرف همراه با ناتو و متحدان جدید امریکا در افغانستان (ائتلاف شمال)، طالبان را کنار زد. هرچند باز هم جنرالان پاکستانی در طول این ۲۰ سال، پایگاههایی برای امریکا فراهم کردند، ولی همزمان، بر اصل همان مهارت در بازی دوگانه، به رهبران طالبان و القاعده پناهگاه امن دادند، به گروههای طالبان، القاعده و داعش و غیره پناه و نیز اجازه فعالیت میدادند و حتا مجروحانشان را در شفاخانههای خود تداوی میکردند، ولی همیشه از آن انکار داشتند. در نیمهشب دوم ماه مه ۲۰۱۱، قطعات خاص نیروی دریایی امریکا با هلیکوپتر از افغانستان وارد پاکستان شدند و در ایبتآباد، شهری که آکادمی نظامی پاکستان در آن قرار دارد، اسامه بنلادن را در خانهای که ماهها زیر نظر سازمان سیا و بدون اطلاع از رژیم جنرالهای پاکستانی بود، کشتند و جسدش را با خود بردند. جنرالهای پاکستان زمانی از این عمل آگاه شدند که عملیات تمام شده بود و نیروهای امریکایی از حریم هوایی پاکستان خارج شده بودند. تنها پس از پایان کامل عملیات بود که واشنگتن جنرالها و مقامات سیاسی پاکستان را از جریان آن مطلع کرد. این حادثه در پاکستان «مادر همه شرمساریها» نامید شد و موجی وسیع از انتقادهای داخلی و خارجی علیه ارتش پاکستان، بهویژه جنرال اشفاق پرویز کیانی، فرمانده وقت ارتش، به راه انداخت. تا حدی که این ناکامی و بیاعتمادی عمومی و ترس سنتی مردم پاکستان از ارتش، جای خود را به تمسخر و ناسزا از جنرالهای نظامی آن داد و حتا تا جایی که معترضان لوحه بزرگ ستایش ارتش و سازمان اطلاعاتی آن را در بازار آبپارای اسلامآباد پاره کردند و شعار ضد جنرالهای ارتش و نظامیان دادند. چنین صحنههایی از زمان شکست سنگین پاکستان در جنگ ۱۹۷۱ با هند دیده نشده بود؛ جنگی که در آن ۹۰ هزار سرباز پاکستانی تسلیم شدند. این روایت بار دیگر نشان داد که عملیات نظامی امریکاییها در ایبتآباد فقط یک شکست اطلاعاتی و امنیتی نبود، بلکه یک ضربه حیثیتی و بیاعتمادی عمیق تاریخی از جانب امریکاییها برای رژیم جنرالها و ارتش پاکستان بود.
در جریان جنگ امریکا و ایران، پاکستان بهجای تکیه بر کانالهای رسمی، به نوعی دیپلماسی شخصیسازیشده روی آورده است؛ رویکردی که در آن رابطه فردی میان رهبران اهمیت بیشتری از سازوکارهای نهادهای دیپلوماتیک پیدا میکند. تا جایی که جنرال عاصم منیر و همراهانش در تعامل با دولت امریکا، از این شیوه بهصورت تمجید توسط ارایه سنگهای قیمتی به شکل تحفه در قصر سفید برای آقای ترمپ و معاونش، و یا هم سلامیزدن صدر اعظم پاکستان، شهباز شریف، برای رییسجمهور امریکا در اجلاس صلح برای باریکه غزه در مصر در اکتوبر ۲۰۲۵، امتیازگیری کردند؛ رفتاری که هدفشان دوباره جلب توجه و نرمکردن مواضع رییسجمهور امریکا در قبال رژیم جنرالهای پاکستانی بود. برخی تحلیلگران این رویکرد را دیپلماسی چاپلوسی به مثابه سیاست خارجی توصیف کردهاند؛ یعنی استفاده از ستایش و رفتارهای نمادین بهعنوان ابزار پیشبرد اهداف دیپلوماتیک.
با این همه، امروز هنوز هم با وصف تعریف و تمجید ترمپ از جنرال منیر، فیلد مارشال دوستداشتنیاش، بیاعتمادی عمیقی در واشنگتن نسبت به جنرالهای پاکستانی و عملکرد رژیمشان در چگونگی نقش میانجیگری در تنش موجود بین امریکا و ایران وجود دارد. مثلاً چندی قبل، زمانی که هنوز سناتور لینزی گراهام، از طرفداران پرشور حمله بر ایران، در قید حیات بود، در استماع کمیسیون سنا از وزیر دفاع/جنگ امریکا، با اشاره به گزارشهایی درباره احتمال استفاده ایران از پایگاههای هوایی پاکستان، آشکارا گفت که به پاکستان اعتماد ندارد و استدلال کرد کشوری که احتمالاً همزمان به طیارههای نظامی ایران پناهگاه میدهد، نمیتواند میانجی بیطرف باشد و امریکا باید در جستوجوی میانجیها و تسهیلکنندهگان دیگری باشد.
دیپلماسی نظامی و فرصت در بحران
امریکا با جنرالان پاکستانی همیشه همکاری و رابطه تاکتیکی داشته که این الزاماً به معنای اعتماد استراتژیک نیست.
هرچند با وصف این همه بیاعتمادیها، باز هم آقای ترمپ اینجا و آنجا از جنرال دوستداشتنیاش، فیلد مارشال عاصم منیر، تمجید میکند و او را شریک مهمی برای ثبات منطقه میداند، ولی این دو رویکرد متناقض را نشان میدهد که در سیاست بینالملل، حتا نزدیکترین شرکا نیز لزوماً متحدان کاملاً قابل اعتماد یا وفادار به یکدیگر نیستند. روابط میان دولتها بیش از آنکه بر اعتماد استوار باشد، بر منافع متغیر و محاسبات راهبردی استوار است؛ از همین رو، همکاری و بیاعتمادی میتوانند بهطور همزمان در کنار یکدیگر وجود داشته باشند. این همان شکل دیپلماسی بود که طالبان از آن در مذاکرات دوحه به زیرکی بهره بردند، ولی متأسفانه جمهوری نمایان با خوشبینی و اعتبار کامل و یکطرفه از آن غافل ماندند. امروز هم میبینیم که مثل هر وقت دیگر، امریکا و جنرالهای پاکستانی نه دشمن دایمیاند و نه دوست دایمی؛ آنچه دوام دارد، منافع ملی و محاسبات ژئوپلیتیکی هر دو در منطقه است.
جنرالهای پاکستانی بهخوبی میدانند که گسترش جنگ و بیثباتی در ایران، نه تنها تهدیدی امنیتی، بلکه عاملی برای تشدید شکافهای فرقهای در داخل پاکستان نیز خواهد بود. از سوی دیگر، هرگونه درگیری گسترده در خلیج فارس، جریان انرژی را مختل کرده و فشار اقتصادی را افزایش میدهد. در چنین شرایطی، میانجیگری و بهدست گرفتن امور دیپلماسی توسط جنرالهایی چون فیلد مارشال منیر نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت است.
او بهخوبی آگاه است که ایفای نقش در یک بحران جهانی، میتواند جایگاه بینالمللی رژیم جنرالها را نسبتاً ارتقا دهد. در جهانی که قدرتهای بزرگ درگیر رقابت و تعارض هستند، فرصت برای قدرتهای میانه چون پاکستان فراهم میشود تا نقشآفرینی کنند. از اینرو جنرالهای پاکستانی با هوشیاری تلاش میکنند تا دوباره از چنین چانس و موقعیت بهدستآمده استفاده کنند و خود را بهعنوان بازیگرانی ضروری معرفی نمایند. این همان چیزی است که برخی تحلیلگران از آن بهعنوان فرصت در بحران یاد میکنند.
اما یکی از چالشهای اصلی رژیم جنرالهای پاکستان، تبدیل این فرصت به دستاوردی پایدار است. تجربه تاریخی نشان داده که این کشور اغلب در مدیریت بحرانها موفق بوده، اما در بهرهبرداری بلندمدت از نتایج آنها با مشکل مواجه شده است. یکی از نمونههای بارز آن را در روابط بیثبات و متشنج فعلی با طالبان بر سر قدرت در کابل شاهد هستیم. یکی از دلایل این امر طبعاً تمرکز بیش از حد قدرت در نهادهای نظامی و ضعف نهادهای مدنی است. سیاست خارجیای که بیش از حد به روابط شخصی و کانالهای غیررسمی وابسته باشد، در برابر تغییرات سیاسی آسیبپذیر است. اگر توازن میان نهادهای مختلف در پاکستان تقویت نشود، هر دستاورد دیپلماسی نظامی توسط جنرالهایش نیز ممکن است کوتاهمدت باشد.
با این همه، در جهانی که کانالهای دیپلوماتیک رسمی تضعیف شدهاند، اگر جنرالهای پاکستانی در همین نقش پُستهرسانی بتوانند حتا ارتباطی محدود میان طرفهای متخاصم برقرار کنند، نقشی حیاتی ایفا میکنند. شاید پاکستان نتواند جنگ را پایان دهد، اما میتواند از تشدید آن جلوگیری کند. و در بسیاری از موارد، جلوگیری از بدتر شدن اوضاع، خود نوعی موفقیت است.
در پایان میتوان گفت آنچه بعضاً برای واشنگتن و دموکراسی امریکایی در تأمین روابط با کشورها اهمیت دارد، ثبات است، نه الزاماً ماهیت رژیم کشورها و بازیگران آن.
این گزارهها هرچند تلخاند، اما نشان میدهند که در سیاست بینالمللی عصر دونالد ترمپ، معیار اصلی نه دموکراسی است و نه همپیمانیهای احساسی. همانگونه که شاهدیم، امریکا در عمل با جنرالهای باثبات راحتتر کار میکند تا با سیاستمداران بیثبات. شاید پنج سال قبل نیز در منطقه و افغانستان، طالبان باثبات برای امریکا و متحدان دموکراسیخواهش قابل قبولتر از جمهورینمایان بیثبات بوده است.






