تاجمحمد چاهآبی یکی از محلیخوانان برجسته و محبوب افغانستان است که در سبکهای مختلف موسیقی، بهویژه موسیقی محلی و فولکلوریک کشور، شناخته میشود. او از دوران کودکی به هنر آوازخوانی علاقهمند بوده و به گفته خودش، از ۱۰ سالهگی شروع به خواندن کرده است. چاهآبی علاوه بر اجراهای زنده، در چندین آلبوم موسیقی و قطعات فولکلوریک شرکت کرده و آثارش در برنامههای رادیویی و تلویزیونی افغانستان پخش شده است. این آوازخوان برجسته همچنین در جشنوارهها و مراسم هنری مختلف در افغانستان و کشورهای منطقه شرکت کرده است. او پس از سقوط افغانستان، بهطور قاچاقی به ایران رفت و از ترس پولیس این کشور از بام غلتید. اکنون پای چپش شکسته و ۵ سانتیمتر کوتاه شده است. درماندهگی و بیکاری تهدید جدی برای زندهگی او است. در این گفتوگو، حکایت بیچارهگی و داستان پرمشقت زندهگی یک آوازخوان محلی پرطرفدار افغانستان در ایران روایت میشود.
۸صبح: تاجمحمد چاهآبی، از شما سپاسگزاریم که این فرصت را در اختیار ما قرار دادید. نخستین پرسش این است که شما از چه زمانی به موسیقی علاقهمند شدید و چند سال است که آهنگ میخوانید؟
چاهآبی: از شما سپاسگزارم که این فرصت را فراهم کردید تا بتوانم حکایت محرومیت و رنج مضاعفی را که در بیش از سه سال گذشته تجربه کردهام، بیان کنم. به شما و تمام مخاطبان گرامی، و همچنین هموطنان عزیزمان در سراسر جهان، سلام و خسته نباشید میگویم. حدود ۴۰ سال است که آواز میخوانم و این مسیر را از دوران کودکی، یعنی از ۱۰ سالهگی آغاز کردهام.
۸صبح: شما علاوه بر آوازخوانی، به کدام آلههای موسیقی دسترسی دارید؟
چاهآبی: غیچک، دمبوره، زیربغلی و دف را خوب مینوازم، زیرا از کودکی با این سازها آشنا بودم. در منطقه ما، یعنی چاهآب، در آن زمان رباب و هارمونیه وجود نداشت و تنها به همین سازهای سنتی دسترسی داشتیم. در محافل عروسی در چاهآب و رستاق، پیش روی شاهها (تازه دامادان)، دف میزدیم و آواز میخواندیم. از همان جا بود که با این سازها آشنا شدم و نواختن آنها را یاد گرفتم. در حال حاضر بیشتر دمبوره مینوازم.
۸صبح: در این مدت چند پارچه آهنگ خواندهاید؟ آیا آمار دقیقی از آهنگهایی که بهصورت رسمی و غیررسمی در محافل مختلف خواندهاید، به یاد دارید؟
چاهآبی: اصلاً نمیتوانم دقیقاً بگویم چند آهنگ خواندهام، چون حسابش را نمیدانم. من در چند تلویزیون مختلف، از جمله تلویزیون ملی افغانستان، تلویزیونهای آریانا، خورشید، آیینه و برخی دیگر، آهنگ خواندهام که این آثار در آرشیفهایشان ثبت شده است، اما اکنون به دلیل حضور طالبان نمیتوانند آنها را پخش کنند. در زمان دولت پیشین به پاکستان رفتم و کنسرت دادم، همچنین در هند هم کنسرت داشتم و در جشنوارهای در دبی نیز شرکت کردهام. بهطور خلاصه میتوانم بگویم که بیش از هزار آهنگ خواندهام.
۸صبح: کدام یک از آهنگهای شما برای خودتان بیشتر ارزشمند است؟
چاهآبی: من هیچگاه آهنگ سبک یا کمارزش نخواندهام. هرچند در محافل عروسی و برخی محافل غیررسمی آهنگهایی خواندهام که ممکن است دیگران هم آنها را اجرا کنند، اما آهنگهایی که از طریق تلویزیون و رسانهها پخش شدهاند، بیشتر از شعرهای مولانا، صوفی عشقری و عارف چاهآبی بوده است. تمام آهنگهایی که خواندهام، برایم جذاب و ارزشمند بودهاند. اساساً، شاعر و آوازخوانی که عشق نداشته باشد، نمیتواند سروده و آواز بخواند؛ زیرا هنر بدون عشق وجود ندارد. بنابراین، هر آهنگی که خواندهام، با عشق و علاقه بوده و همه آنها برایم ارزشمند هستند.
۸صبح: پس از سقوط افغانستان به دست طالبان، شما در کجا بودید و چگونه به ایران پناهنده شدید؟
چاهآبی: زمانی که افغانستان بهطور کامل به دست طالبان سقوط کرد، من در کابل بودم. خانوادهام را از تخار، زمانی که جنگهای شدید در آن جا جریان داشت، به کابل منتقل کرده بودم. یکی از دوستانم خانهای در اختیارم قرار داده بود، اما زمانی که کابل نیز سقوط کرد، سریعاً به مرز نیمروز رفتم و از آن جا با هزاران مشقت و سختی به ایران آمدم. اصلاً فکر نمیکردم که کابل با وجود این همه نیرو، به این سادهگی سقوط کند. اگر قبلاً میدانستم، حتماً پاسپورت و ویزه میگرفتم، اما در آن زمان وضع به قدری خراب بود که چارهای جز بیرون کشیدن خود نداشتم.
۸صبح: در مسیر قاچاق انسان با مشکلات و دردسرهای خاصی مواجه شدید؟
چاهآبی: به لفظ [قول] خودمان در تخار، هرچه از شیر مادر خورده بودم، از بینیام بیرون آمد. با سختی و مشکلات طاقتفرسا، پس از سه روز پیادهروی و سه روز دیگر سفر با ماشین از یک جا به جای دیگر در حرکت بودیم. در جاهایی که رانندهها از ترس گرفتار شدن به دست پولیس ایران احساس خطر میکردند، ما را پیاده میکردند و میفرستادند تا بدویم. دشنامهای بسیار زشتی میزدند. رایجترین دشنامشان این بود: «پدرسگ، کرهخر، لامذهب» و اینطور صدا میزدند که «کرهخر، پدرسگ، لامذهب، بدو!» اصلاً در پیش ایرانی، افغانی صحنه و تاریخ ندارد. گپ خوبشان «چشم کرهخر و پدرسگ» است. وقتی ایران آمدم، یک آهنگ خواندم که «کره خر و لامذهب و پدرسگ ما» میگویند. با وجود رنج و تکلیفی که کشیدم، بالاخره بعد از ۱۵ روز دوباره رد مرز شدم، باز از مرز نیمروز به شکل قاچاق به ایران آمدم.
یک شب، دوستانم مهمانی گرفته بودند که ناگهان پولیس وارد شد و همه فرار کردند. من همراه با یک پسر خردسال از هموطنانم به بالای بام بلند شدیم و از آن جا خود را به پایین انداختیم. در این حین پایم شکست، اما پولیس ایران آمد و حتا در آن وضعیت هم به تحقیر و توهین ادامه داد و چند شلاق زد. وقتی مرا به شفاخانه بردند، هیچکدام از شفاخانهها مرا نپذیرفتند، چون هزینه درمان ۶۰ میلیون تومان ایرانی میخواستند و من حتا یک میلیون تومان هم نداشتم. یکی از بچههای ولسوالی اشکمش تخار آمد و پرسید که چه کاری میتواند برای من انجام دهد. به او گفتم که مرا از شفاخانه بیرون بکشید، چون پولی برای درمان ندارم.
۸صبح: آیا از شفاخانه با کسی از دوستان یا اقوام نزدیکتان تماس گرفتید تا به شما کمک کنند؟
چاهآبی: تازه که به ایران آمده بودم، هیچ کسی را نمیشناختم و تلفن هم نداشتم که با کسی تماس بگیرم. فقط یک وطندار چاهآبیم (نامش در مصاحبه حذف شده است) را پیدا کردم و به او زنگ زدم و گفتم که پایم شکسته و هیچکس به احوالگیری من نمیآید. او گفت که به شفاخانه میآید، ولی فعلاً در جای دور است. اما تا شش ماه دیگر هم خبری از او نشد و هیچگاه برای احوالپرسی نزد من نیامد، تا اینکه در یک محفل بهطور اتفاقی همدیگر را دیدیم. در آن زمان این آهنگ را خواندم: «نشد ز دستم که شکستهای را گیرم دست/نه در شکستنم امروز کس به کارم رفت». واقعاً هیچ لطف و کمکی از دوستان چاهآبی که در شیراز زندهگی میکردند، ندیدم.
۸صبح: از مشکل پایتان بگویید. حالا در چه وضعیتی قرار دارید؟
چاهآبی: پای چپم ۵ سانتیمتر کوتاه شده است. وقتی راه میروم، درد میکند. بعد از ۷ یا ۸ ماه، به شکستهبند رفتم و پایم را بستند. چهار ماه در اتاق بستری بودم، سپس خودم چهارچوب را بسته کردم و برای سه ماه با یک عصا راه میرفتم. اما در نهایت نتیجهای نگرفتم و پایم کوتاه ماند. یکی از دوستانم بهنام عبدالله برایم پول فرستاد تا پایم را عملیات کنم، اما هیچکس کمک نکرد. به من گفتند که استخوان از یک جا برداشته میشود و به جای دیگر پیوند میخورد، ولی چون سن و سال من بالاتر رفته، احتمال موفقیت عملیات کم است و در نهایت کسی عملیاتم نکرد. حالا نمیتوانم کار کنم، نمیتوانم راه بروم و در وضعیت بسیار سخت و رقتباری به سر میبرم. خانوادهام نیاز به نان دارند و وضعیت من هم به شدت خراب است.
۸صبح: کمی بیشتر از وضعیت خانوادهتان بگویید. در چه شرایطی به سر میبرند؟
چاهآبی: خانوادهام در تخار زندهگی میکنند. تنها بعضی از دوستان هستند که کمکهایی میکنند و من آن پولها را به خانوادهام میفرستم. من ۷ پسر و ۵ دختر دارم. تنها یک پسرم در ایران کار میکند و بقیه در افغانستان بیکار و خانهنشین هستند. من و پسر بزرگم هرچه به دست بیاوریم، برای تامین نفقه خانوادهمان به آنها میفرستیم و متاسفانه هیچ پولی برای درمان خود ندارم.
۸صبح: برخورد حکومت ایران با آوازخوانان و هنرمندان افغانستان که در این کشور پناهنده شدهاند، چگونه است؟
چاهآبی: در جمهوری اسلامی ایران هیچ انسان از افغانستان ارزش ندارد. وقتی به پولیس بگویید که هنرمند هستید، به جای احترام، چند تا سیلی و مشت به صورت و دهانتان میزنند. بیش از سه سال است که در شیراز هستم، نه دفتر سازمان ملل را پیدا کردم و نه هیچ سفارتخانهای که ویزه ویژه برای هنرمندان و آوازخوانان صادر کند تا بتوانم خودم و خانوادهام را از این بدبختی نجات دهم. در این جا مانند یک زندانی زندهگی میکنم و از ترس پولیس ایران و تهدید به اخراج از مرزها، نمیتوانم به هیچ جایی بروم. در نهایت، با پای لنگ و بیکار و بیروزگار در گوشهای افتادهام و هیچکس به سراغم نمیآید و کمکم نمیکند.






