در افغانستان امروز، صدای انفجار تنها صدای مرگ نیست، پژواکی است از فروریختن اعتماد، از تفرقه و از عادیشدن ستم. مردمی که سالها خون و ویرانی دیدهاند، یاد گرفتهاند چگونه درد را تاب بیاورند، اما همین تابآوری طولانیمدت، کمکم به ظلمپذیری تبدیل شده است؛ وقتی قدرتمندان با زبان دین و قبیله میگویند این تقدیر خداست، اعتراض خاموش میشود و رنج به سرنوشت بدل میگردد. این عادت به رنج، بیآنکه خود مردم بدانند، زمینهساز دوام ظلم است، زیرا حکومتهایی که از صبر مردم تغذیه میکنند، بیهزینهتر میدزدند، میگیرند و میکشند.
طالبان در چنین بستری قدرت گرفتند. آنان روایت انحصاری از دین را با شبکههای وفاداری قبیلهای درآمیختند و از این ترکیب، دستگاهی ساختند که بهجای دولت شهروندی، شبکهای از خویشاوندی و منافع است. در این نظم، مشروعیت نه از قانون میآید و نه از رضایت عمومی، بلکه از پیوندهای خونی و تفسیر بسته دین. در نتیجه، زمینها مصادره میشود، مالیاتها به باج تبدیل میشود، نزدیکان در پستها مینشینند و صدای مخالف خاموش میگردد. سازمانهای بینالمللی چون Human Rights Watch و UNAMA بارها این واقعیت را مستند کردهاند، اما در داخل کشور، زبان مردم از ترس بریده شده است.
وقتی حکومت بهنام دین منافع عمومی را به حلقهای محدود واگذار میکند، مردم حس میکنند دیگر صاحب سرنوشت خویش نیستند. همین است که بسیاری از افغانها خود را در نزاع طالبان با پاکستان شریک نمیدانند. آنان میپرسند: این جنگها برای کی است؟ برای ملت یا برای حفظ شبکههای مخفی؟ در ماههای اخیر، بستهشدن مرزها، تبادل آتش و تنشهای مرزی میان طالبان و پاکستان، بیش از همه زندهگی دهقانان، بازرگانان و خانوادههای مرزنشین را ویران کرده است، همان مردمی که نه تصمیمی گرفتهاند و نه سهمی از قدرت دارند. برای آنان، این نبردها دفاع از خاک نیست، ادامه بازی گروهی است که به سود خود میجنگد و از خون مردم مشروعیت میسازد.
در این میان، طالبان از این زدوخوردهای مرزی چند سود روشن میبرند:
نخست، با مطرحکردن پرونده خط دیورند و بازیدادن احساسات قومی، بخشی از پشتونها را بهسوی پیامهای خود جذب یا خاموش میکنند؛ روندی که به بازتولید مشروعیت قبیلهای و ادامه وابستهگی سیاسی کمک میکند.
دوم، بالاگرفتن تنش با پاکستان و اتهام میزبانی از گروههایی مانند TTP، تمرکز رسانهها و نهادهای بینالمللی را از نقض گسترده حقوق بشر و محدودسازی آزادیها در داخل افغانستان منحرف میکند.
سوم، این بحران مرزی به طالبان فرصت میدهد تا خود را مدافع سرزمین نشان دهند و در عین حال نگاهها را از فساد، مصادره و بحران اقتصادی منحرف کنند؛ نوعی سرگرمسازی افکار عمومی و کاهش فشارهای داخلی و جهانی.
به بیان دیگر، هر بار که صدای توپ در مرز بلند میشود، در کابل و قندهار صدای اعتراض خاموشتر میگردد.
ساختار قبیلهای درون طالبان سبب شده که حکومت نه بر پایه خدمت عمومی، بلکه بر اساس وفاداری قومی و خویشاوندی اداره شود. پروژهها، زمینها و قراردادها در میان حلقههای نزدیک تقسیم میشود و بذر نابرابری کاشته میگردد. حتا برای پشتونها نیز این حمایت کوتاهمدت بهای سنگین دارد: تحریمها، فشارهای بینالمللی و اتهام همپیمانی با تروریسم در نهایت دامن همان جامعهای را میگیرد که گمان میکرد پناه یافته است. این یک تراژدی دوگانه است، هم آسیب به ملت، هم ضربه به خود قوم حامی.
اما مساله تنها سیاسی نیست، اخلاقی و دینی نیز است. در برابر ملاهایی که رنج را تقدیر مینامند، قرآن و سنت چیز دیگری میگویند. قرآن از مومنان میپرسد: چرا در راه خدا و در راه مستضعفان نمیجنگید؟ (نساء، ۷۵)؛ و پیامبر گفته است: هر که بدی ببیند، باید آن را با دست تغییر دهد؛ اگر نتواند، با زبان؛ و اگر نتواند، با دل از آن متنفر باشد. این متون، دعوت به تسلیم نیستند، بلکه فرمان اخلاقی برای مقاومتند و ایستادهگی مدنی، مستندسازی ظلم و پافشاری بر عدالت.
مشکل دیگر، امید سادهدلانه مردم افغانستان به قهرمان است. بسیاری از مردم هنوز باور دارند که نجات از بیرون میرسد؛ از رهبری که بیاید و همهچیز را درست کند. اما تاریخ بارها نشان داده که هیچ قهرمانی جایگزین آگاهی نمیشود. دکتر علی شریعتی گفته است: قهرمان، جایگزین آگاهی نمیشود؛ آغاز آگاهی، پایان بردهگی است. سقراط نیز هزاران سال پیش هشدار داده بود که جامعهای که پرسش نمیکند، مستبد پرورش میدهد. تغییر واقعی زمانی آغاز میشود که مردم بفهمند رهایی از درون میجوشد، نه از فرمان یک منجی. خودآگاهی جمعی یعنی زبانی مشترک برای فهم حق و باطل، دانستن حقوق، و گفتوگوی امن میان مردم درباره تجربههای واقعیشان؛ از مصادره زمین گرفته تا بازداشت خودسرانه، کشتار مردم و فشار بر زنان. وقتی این روایتها ثبت شوند، حتا در محافل کوچک محلی یا شبکههای امن انترنتی، چراغی میشوند که ظلم را پنهان نگه نمیدارد.
راه رهایی، ساده اما دشوار است: باید مستندسازی منظم و امن از نقضها را نهادینه کنیم تا هزینه سیاسی سرکوب بالا برود؛ باید شوراهای محلی، انجمنهای زنان و رادیوهای جامعهمحور را تقویت کنیم تا مردم بدانند کجا شکایت کنند و چگونه حقشان را پی بگیرند؛ باید صندوقهای کوچک معیشتی بسازیم تا آزادی اقتصادی به استقلال فکری بدل شود. و در کنار همه اینها، نخبهگان پشتون و دیگر اقوام باید نقد درونقومی را شجاعانه پیش ببرند تا روشن شود که حمایت کورکورانه از ظلم، نه افتخار است و نه مصلحت.
تغییر آسان نیست، چون ریشههای این ساختارها عمیق است. اما هیچ راه میانبری وجود ندارد. رهایی زمانی آغاز میشود که جامعه تصمیم بگیرد صبر بیعمل را کنار بگذارد و آگاهی و کنش جمعی را جایگزین سازد. دین میگوید که بدی را دفع کنید؛ عقل میگوید که سکوت بیعمل، آب به آسیاب ستم میریزد. اکنون زمان انتخاب است، و این انتخاب از ما آغاز میشود.






