گفتوگوگردان: عبدالبشیر فکرتبخشی
زمان گفتوگو: ۲۵ میزان ۱۳۹۵
درآمد
غلامحیدر متخلص به حیدری وجودی (زادهی ۱۳۱۸ خ – ) آخرین فرد از شاعران متصوف و کلاسیک افغانستان به شمار میرود که سالها است با برگزاری محافل بیدلخوانی و مثنویخوانی، جوانان علاقهمند به ادبیات عرفانی و به ویژه مثنوی معنوی مولانا جلالالدین محمد بلخی را آموزش میدهد و تا کنون بیش از ۱۰۰ بار دورهی مثنوی را تمام کرده است. او حلقهی اتصالی است میان شاعران گذشته و حال، که تقریباً همهی شاعران مطرح امروز با نام او آشنا استند و بسیاری دیگر نیز، از خوان شعر و تجربیّات شاعرانهی او بهرهها بردهاند. در این میان، اولین آشنایی بنده با نجمالعرفا به سال ۱۴۸۴ خورشیدی برمیگردد و از آن روزگار تا ایندم همچنان تداوم داشته و دارد.
گفتوگوی روی دست در سال ۱۳۹۵ خورشیدی انجام شده و از آنجاییکه به شکل مکاتبهای بوده است، میتوان بر آن «گفتوگوی نوشتاری» نام نهاد. نویسندهی این سطور، پاسخهای کتبی استاد حیدری را بیهیچ تصرفی –جز از آرایش ظاهری و علامتگذاری- دوبارهنویسی کردم. این گفتوگو از زندهگی استاد وجودی تا آشنایی او را با شاعران نامداری چون: صوفی غلامنبی عشقری، استاد عبدالحق بیتاب، قاری عبدالله، نوید، مولانا خسته و دیگران احتوا میکند و افزون بر اینها، پارهای از دیدگاههای عرفانیاش را در پیوند به مولانا و بیدل نیز در خود گنجانیده است. روی این گفته، مصاحبهی هذا هم وجه تاریخی دارد و هم بازتابدهندهی پارهای از دیدگاههای استاد وجودی در پیوند به دو قطبِ ادبیات عرفانی – مولانا و بیدل- است. در این میان، روایتهای تاریخی استاد وجودی جذابتر اند و حاوی نگفتههای بسیاری است که در این گفتوگو به بیان رسیده است. این گفتوگو علیرغم عدم کفایت و نارساییِ آن میتواند معلومات مهمی برای تحلیل و تحقیق پژوهندهگان فراهم آورد و اضافه بر آن، دیدگاههای ادبی و عرفانی استاد وجودی را نیز تا حدودی بازمیتاباند.
- پرسش اول: کـَی، کجا و در چگونه خانوادهای متولد شدید؟
حیدری وجودی: من حیدری وجودی در یکی از دهکدههای زیبای طبیعت پنجشیر (گُوَتْ) در خانوادهای که فضای فرهنگ دینی در آن حاکم بود، در سال ۱۳۱۸ هش چشم به جهان گشودم. پدرم را ملا شفیعالله میخواندند. او مرد طفیلی نبود. داس در کمر، بیل در شانه و کتاب در بر داشت. مطابق شرایط آن روزگار، در همان دهکدهی کوچک به کار و فعالیت میپرداخت و از حاصل کوشش خود در پرتو نور قناعت، انفاق میکرد. علوم فقه، اصول فقه، حدیث، تفسیر و غیره از محضر عالم درویشمنش معروف به قاضی صاحبِ خورد از قریهی شصت – واقعِ ولسوالی رخهی پنجشیر- فراگرفته بود. به اصطلاح از بس که به ادبیات عرفانی چونان سنایی، عطار، مولانا، حافظ و بیدل غرق بود، به ملای سلوکی معروف شده بود. اکثر حکایات گلستان سعدی را در حافظه داشت.
- پرسش دوم: دروس اولیه را در کجا فراگرفتید؟
حیدری وجودی: پارهی بغدادی، قرآن مجید و پنجگنج را از محضر ملای دهکدهی ما که عبدالخالق نام داشت و از دهکدهی «سنگانه» -که هماینک در ولسوالی بازارک واقع است- فراگرفتم. دیوان حافظ، گلستان و بوستان را متناسب به سن عمریام از محضر پدر آموختم.
- پرسش سوم: از دورانِ مکتبتان بگویید؟ در کجا و تا کجا سبق خواندید؟
حیدری وجودی: در دوران ما یعنی نیمهی اخیر دههی۱۳۲۳ خورشیدی در سرتاسر پنجشیر – که اکنون ولایت شده است- دو مکتب ابتداییه ( از صنف اول تا صنف ششم) به نامهای مکتبِ ابتداییهی رُخه و مکتب ابتداییهی بازارک وجود داشت و بس. ناگفته نماند که در آن دورهها دهکدههایی که نیم ساعت الی چهل دقیقه با تعمیر مکتب فاصله داشت از رفتن به مکتب محروم بودند. این محرومیّت دو علت داشت: یکم، کمتوجّهی مسئولان این عرصه (معارف)؛ دوم اینکه، پدرانی که از فواید رفتن بچههای شان به مکتب بیخبر بودند، بچههای خود را به بهانههای بیجا و نارسا از رفتن به مکتب مانع میشدند. البته بچهها هم در آن دوران به خواندن در مکتب ذوق و علاقهی لازم را نداشتند؛ به خصوص در سه دهکدهی ما (گُوَت، کَنده و کرواشی). نکتهی دیگری که در این مورد قابل اظهار است این است که، تا دورهی ما – قسمی که در سطور گذشته گفته شد- جز یکتن (بچهی مرحوم محمد امین خان از متنفذین دهکدهی کرواشی) کس دیگری به مکتب شامل نبود. به این ارتباط اظهار باید کرد، زمانی که مرحوم محمد امینخان قیصاری معروف به حاکم ازبک، در حکومتیِ رُخه به حیث حاکم حضور داشت –چون انسان خودآگاه و دیگرخواهی بود- با کمال دلسوزی در حدّ صلاحیّت خود مزید به اینکه بچههایی که سن عمرشان مناسب شمولیّت در مکتب بود، را اجباری جلب و جذب مینمود و شامل مکتب میکرد؛ ساختن سرک «راهِ تنگ» تا گلبهار هم یکی از کارهای مهم عامالمنفعهی اوست. روانش شاد باد!. در زمانی که من شاگرد مکتب بودم، تعمیر قدیمی مکتب واقع در «بهادرخیل» بود. اطاقهای درسی نداشت. در زیر درختهای بالای گلیمهای کهنه که بر زمین نمناک فرش بود، سبق میخواندیم و در روزهای بارانی رخصت میشدیم. به این حساب اشاره باید کرد که در نزدیکی تعمیر ما تُربتی وجود دارد به نام «زیارت بابه حاجی صاحب» که نسب صاحبزادههای «شصت» و «دو آب» به همین بابا میرسد، و مردم به این عقیده بودند که اگر سنگی از سنگهای آن زیارت که به شکل لانههای زنبور بود در آب انداخته شود، باران میبارد؛ بخصوص در فصل بهار شاگردهای مکتب بدین باور یکی از سنگها را در آب جویی که در پیش رویِ زیارت جاری بود، میانداختند.
- پرسش چهارم: در روزگاری که شما متعلّم بودید، وضعیّت معارف پنجشیر چگونه بود؟ آیا اساتید مسلکی، نصاب تعلیمی و مکاتبِ کافی برای تعلیم و آموختنِ فراهم بود؟
حیدری وجودی: در زمانی که من شاگرد مکتب بودم، گروهی از معلمهای وطنی وظیفهی تدریسی را به دوش داشتند که کورسهای مستعجل دارالمعلمین وقت را خوانده بودند و یکدوره هم در ولایات دوردست افغانستان وظیفهی معلمی را سپری نموده بودند. نظر به شرایط و امکانات همان زمان، استادان با تجربهای بودند. به نظر من بنیاد منطقی و علمیِ خوبی بود برای شاگردان با استعداد و علاقهمند در راه ادامهی تحصیلات عالی رسمی. البته از نگاه جا و مکاتب، با توجه به نفوسِ آن وقت پنجشیر کافی نبود، کمبودهای آشکاری داشت.
- پرسش پنجم: شنیدهایم دروس دینی را نیز به شکل سنتی آن فراگرفتهاید، در کجا؟ تاکجا؟ و نزد چهکسی درسهای دینی را خواندهاید؟
حیدری وجودی: من یک سلسله کتابهای فقه را که عبارتند از: خلاصهی کیدانی، مُنیه، قُدوری، مختصرالمعانی، کنیز، شرح الیاس، شرح وقایه و مستخلص را نزد پدر و پدرکلانم و پیش مدرّسینی که در مساجد شصت بودند و جناب قاری فیض محمد مشهور به قاری صاحبِ شصت در دوران مکتب خوانده بودم و دو کتاب عقاید (نورالظلم و فقه اکبر) را در سالهایی که در خدمت زیر پرچم بودم، خوانده بودم.
- پرسش ششم: عالمان نامداری که در آن روزگار میشناختید، کدامها بودند به کدام یک آنها ارادتِ بیشتری داشتید؟
حیدری وجودی: علمای نامداری را که در آن روزگار میشناختیم، همه به رحمت الهی پیوستهاند و جانهای شان را به قُرب خداوند شاد میخواهم، چونان: مولوی عبدالمنان علیهالرحمه، مولوی محمد وزیر علیهالرحمه، مولوی محمد قسیم علیهالرحمه و مولوی عبدالواحد علیهالرحمه که راجع هر یکِ شان به طور فشرده اشارتی میکنم:
– حضرت مولوی عبدالمنان معروف به مولوی صاحبِ کلان در پنجشیر، اصلاً از تگاب بود و به دستور مُرشد خویش (میانگُل جان آغا) که یکی از مشایخ بزرگ در افغانستان بودند، به پنجشیر آمدند و در رُخه، مدرسهی قابضان را بنیاد نهادند و تأسیس کردند. او از علمای شناختهشده در سطح منطقه بود و بیش از بیست سال در آن مدرسه خطیب و سرمدرس بود و در دوران تدریس او در مدرسهی قابضان، طالبان علوم دینی از اکثر ولایات افغانستان به پنجشیر میآمدند و از درس وی بهرهمند میشدند که اکثر علمای نامور افغانستان از شاگردان او به شمار میآمدند. حضرتِ شان مُرشد طریقت نیز بودند و ارادتمندان زیادی داشتند. او مثنوی شریف را در زمانی که در پنجشیر بود، نزد مولوی پاینده مشهور به عبدالحی ثانی درس خوانده بود. جناب عبدالحی ثانی از دهکدهی «متاع» – که اکنون مربوط ولسوالی خنج میشود- بود. مولوی محمد لقا و مولوی محمدهاشم که برادرها بودند نیز از همین دهکده بودند و از اثر بمبارد شورویِ وقت شهید شدند. بیجا نخواهد بود یکی از خاطرات مولوی عبدالمنان را که از مولوی شیخان (محمد قسیم)، پدر مولوی محمد موسی سرمدرس مدرسهی ۶۰ شنیده بودم نقل کنم، آن اینکه: زمانی که مولوی عبدالمنان به پنجشیر میآمد، بیماریای دامنگیرش بوده و خوردن نان جواری بیماریاش را تحریک میکرده است. بنا بر این، نان جواری را نمیخورد. به عبارت جناب مولوی، شبی «شیخ شیخان» را خواب میبیند، به شکل و صورت باوقار و باهیبت، با ادای سلام با حفظ ادب در برابر شیخ ایستاده میشود. شیخ به مولوی میگوید که محصولات پنجشیر جز جواری، جو، باقلی، ماش، مشُنگ، توت و تلخان چیز دیگری نیست؛ شما چرا از خوردنِ نان جواری میپرهیزید؟. مولوی عرض میکند که پرهیزش از نان جواری از اثر کِبر نیست، بلکه نمیفَارَدش، بیماریاش را تحریک میکند. شیخ میفرماید: بخورد، بیماریاش را شافیِ مطلق شفا میبخشد. بعد از آن جناب مولوی نان جواری میخورد و بیماری نیز دفع میشود. مولوی عبدالمنانی این خواب را کرامتِ شیخ تعبیر میکرد.
– جناب مولوی محمد وزیر از «بخشی خیل» -که در ولسوالیِ رُخه واقع است- بود. او از دارالعلوم عربی کابل گواهینامه داشت. بیش از بیستسال عمر نداشت که اعتبارات فرعی و مسند قضا را ترک کرد و برای حفظ فضیلت علمی خود در پرتو نور قناعت اریکهی تدریس علوم دینی را بر مسند قضای روزگار خویش آگاهانه ترجیح داد و تا اخیر حیات پُربار خود اریکهی تدریس را در مدرسهی قابضان حفظ نمود و بعد از مولوی عبدالمنان سرمدرس و خطیب مدرسه بود. مولوی محمد وزیر به زبانهای فارسی-دری، پشتو و عربی وارد بود و میتوانست فصیح و بلیغ صحبت کند. او عالمی بود دارای اندیشه، خرد و شجاعت و به جُرم پاسداری از خطوط اساسی دینیاز دوران پادشانی نادر تا دورهی اخیر زندهگیاش (۱۳۷۲ ه ش) چهارده مرتبه زندانی شده بود. همچنان نخستین شخصیّتی بود که بر علیهی دودمان اهل الحاد مجاهدت و مبارزان نظری و عملی را آغاز کرد و تا اخیر عمر خود از خط جهاد پاسداری نمود. قابل یادآوری است که پدرم از دوستان پدر جناب مولوی صاحب بود و من هم به حضرت مولوی محمد وزیر محبت زیادی داشتم. چون به مثنوی مولانا جلالالدین علاقهی زایدالوصف داشتم، از حضورشان با محجوبیّت خواهش کردم که به من متن مثنوی را با معنا درس بدهند؛ جناب ایشان با مهربانی فرمودند: بچهی ملاصاحب وظیفهی من مقتضی آن نیست که تو را مثنوی درس بدهم، مولانا میگوید:
مذهب عشق از همه دینها جداست
عاشقان را مذهب و ملت خداست
من این بیت را چگونه میتوانم تعبیر کنم؟ اگر از کتابهای فقه میخوانی به دیگرها یکساعت، به تو دو ساعت درس میدهم.
پسر کلان مولوی صاحب خلیلالله نام داشت. وی از دوستان همراز من بود و خوابهایی که دیده بود و میدید، همه را به من میگفت. به حساب تعبیر عرفانی، خوابهای مرحوم خلیل، نمای قوّت معنوی و همت مولوی صاحب وزیر شمرده میشد. به این تناسب، من هم خوابی که دیده بودم بیان میکنم: خواب دیدم که بعد از ادای نماز شام بیرون دروازهی شمالی مدرسه هستم که مولوی صاحب از مدرسه برآمد و به من فرمود که در این ناوقتی چه میکنی و کجای میروی؟ من عرض کردم که کار ضروری دارم باید به خانه بروم. جناب مولوی صاحب بایسکلی به من داد و گفت بدینوسیله برو که ناوقت شده زود برسی. من بایسکلرانی را یاد نداشتم. وقتی به بایسکل بلند شدم بایسکل به جای آنکه به زمین حرکت کند، همچون پرندهای به سوی بالا پرواز کرد و به سرعت تمام مرا به دهکدهی ما رساند. من این واقعه را که در خواب من روی داد، به قوّت معنوی و توجه مولوی صاحب تعبیر میکنم. اظهار باید کرد که حضرت مولوی صاحب میفرمود که کتاب کافیه را در دارالعلوم عربی از حضرت بیتاب (استاد عبدالحق بیتاب) فراگرفته بود.
– جناب مولوی محمد قسیم، عالم فروتن، ساده و درویشمنش بود. قرار فرمودهی خودش، در دورانی که پدرش (ملا حیدر) از سوی حکومت وقت به هرات تبعید شده بود، مثنوی را پیش یکی از علمای هرات درس خوانده بود و با سیر و سلوک تصوّفی آشنایی داشت. در مورد فرق مشرب عرفانی با مذهب و مکتب، بلیغ و مستدل صحبت میکرد. اکثر اوقات بعد از ادای نماز خفتن در مسجد شیخان مثنویخوانی داشتند. مرحوم ملا غلامالدین متن مثنوی را میخواند و مولوی صاحب معنا میکرد. شبهایی که در خانهی پسر عمهام غوثالدین –پدر بسمالله خان محمدی- در شیخانه میبودم، به حیث شنونده در (حلقهی) صحبت شان اشتراک میکردم.
– جناب مولوی عبدالواحد «دره» از مدرسین نامور علم فقه در مدرسهی قابضان بود. او شبی در دهکدهی «کَنده» مهمان بود. در فصل زمستان در تَهِ صَندلی یا سَندلی دو به دو نشسته بودیم، ب همن گفت که بین مردم پنجشیر کتابخوانی رایج است، آنهم خواندن مثنوی، پیش از پیش بوستان سعدی پیدا کن! اگر تقاضای کتابخوانی کنند، حکایتی از بوستان بخوان و به رقم خود تعبیر بکن و مرا از تکلیف خلاص نما! زیرا نه من مثنوی را میدانم و نه این مردم میفهمند که مولانه چه میگوید: و مثنوی یک تفسیر رمزی و تمثیلی خوانده میشود.
- پرسش هفتم: سعدی گفته بود: «همه قبیلهی من عالمان دین بودند/ مرا معلّم عشق تو شاعری آموخت» شما این بیت را در جاهایی نقل کردهاید و گویی نغمهی گمشدهی شما بوده است که سعدی قرنها پیش آن را سروده است. چه شد که شما از مدرسهی علم به مدرسهی عشق رهسپار شدید؟
حیدری وجودی: این بیت حضرت سعدی نقدالحال من است. به این تناسب که پدرم کوشش میکرد تا مطابق نصاب تعلیمی دبستان کُهن، علوم دینی را فرابگیرم، امّا تقدیر به رنگ دیگری سرنوشت مرا رقم زده بود و آن اینکه در صنف پنجم بودم، منظوری که در بیداری و هشیاری به او دلبستهگی داشتم، شبی او را در عالم رویا در فضای دلانگیز و فرحتافزایی دیدم و به آدابی که عشق مقدس مقتضی آنست با او دیدار کردم، ولی زود از پیشم رفت که رفت و در همان لحظاتی که از نظرم غایب گردید، این مصرع از طبعم به ظهور پیوست:
چه بودی، رو نمودی، دل ربودی، بیدلم کردی
بعد از واقعهی رویا و دگرگونی حال، به قلمرو شعر و شاعری کشانده شدم و از ادامهی تحصیلات مکتبی و مدرسی بازماندم و دگرگونیِ حالم برزخی بود در بین هشیاری و ناهشیاری. این حالت از زمستان سال ۱۳۳۱ هش آغاز شد و تا اخیر زمستان سال ۱۳۳۹ خورشیدی ادامه داشت. در آن زمان گمشدهی خویشتن را در «آنِ» او جستجو میکردم، اکنون در خویشتن. دردا! که «آنِ» او را تا به حال (میزان ۱۳۹۵ خورشیدی) در خود نیافتهام. البته در آیینههای گوناگون تجلیّاتش ر ادیدهام، امّا به شناخت نرسیدهام.
- پرسش هشتم: آمدنتان به کابل دقیقاً در چه زمانی بود، و با کدام چهرههای نامآشنای آن روزگار مجالست و همسخنی داشتید؟
حیدری وجودی: در سال ۱۳۳۲ خورشیدی از صنف ششم مکتبِ ابتداییهی رُخه فارغ شدم و در اول حمل ۱۳۳۳ خورشیدی برای ادامهی تحصیلات رسمی به کابل آمدم. یکروز بعد از آمدنم به کابل توسط محترم عبدالغفور عکاس که در آن زمان شاگرد عکاسخانهای به نام پشتون عکاسخانه بود، با جناب مولانا خسته که مقابل دروازهی طرف شمال ولایت کتابفروشی داشت، آشنا شدم. از شعرهای حضرت صوفی عشقری خوشم میآمد و میآید؛ روز بعد او را در دکان صحافیاش واقع در «چوک سنگتراشی» شوربازار دیدم و بعد با حضرات شایق و بیتاب که از یاران دیرینهی صوفی بودند، آشنایی به هم رساندم و تا زنده بودند به ایشان محشور بودم.
- پرسش نهم: شما امروز حلقهی وصلی میان شاعران نیمهی دوم قرنِ بیستم تا این روزگاراید، خاطرههایی اگر از شاعرانی چون: شایق جمال، استاد بیتاب، استاد خلیلی، علّامه سلجوقی، قاری عبدالله و دیگران دارید، میشنویم.
حیدری وجودی: خاطرههای زیادی از چونان صوفی عشقری، شایق جمال، بیتاب، خلیلی و نوید دارم که نمیشود همهی آن را به حساب این پرسشها بیان کنم. پس، از هر کدامشان یک یک خاطره را به ترتیب بیان میدارم:
صوفی عشقری
نخستین باری که به دیدار صوفی به معنای دقیق آن رسیدم، بعد از سلام علیک گفت: بابا از پنجشیر هستی؟ بشین؛ نشستم؛ کتابچهی کلانی که شعرهای خود را در آن نبشته بودم بالای میز صحافیاش ماندم. گفت: این کتابچه چیست؟ گفتم: شعرهایم هست. گفت: شعر میگی؟ گفتم: بلی، دو سال میشود که مشق میکنم. کتابچه را گشود و نظرش به عنوان کتابچه (دیوان مجروحالعشق/ حیدری خمسالاسدی) خورد. گفت: مجروح آدم کلانی است، عربی را پس کن به جایش پنجشیری نبشته کن. بعد از آن فهمیدم که مراد از آدم کلان «سید شمسالدین مجروح» است و «خمسالاسدی» هم نظر به قواعد عربی درست نیست. بعد از آن حیدری پنجشیری تخلص میکردم، که بعضی اشعارم و دو دفتر شعریام به نامهای «عشق و جوانی» و «رهنمای منظوم پنجشیر» با همین تخلص چاپ شده است.
در میخ دکان جناب صوفی صاحب زنجیری را دیدم دارای هفت حلقه و یک پوپکِ چرمی کلان؛ به همان حلقههای زنجیر بسیار میدیدم و نمیدانستم از آن چگونه استفاده میشود. صوفی متوجه شد، آن را از میخ گرفت و بالای سنگ صحافی خود ماند و گفت: بابا این تسبیح من است و به دگر تسبیحها صفرایم نمیشکنه؛ و گفت که مرزا صاحب بیدل گفته:
گر عمر ابد یابم، یکبار برم نامش
در زمزمهی وحدت، تکرار نمیگنجد
اشاره باید کرد که صوفی عشقری به اصطلاح با «شعر نو» روی خوش نشان نمیداد و میگفت:
شعر نو را تا شنیدم از زبانِ ابلهی
در جهان گفتم، سخنسنج و سخندانی نماند
همچنان میگفت: شعر دو گونه است: شعری که از دل شاعر میبرآید و شعری که از شکم شاعر. تعبیر این دو گونه شعر به شما مربوط است که این دو گونه شعر را چگونه تعبیر میکنید.
شایق جمال
در ظرافت معروف بود. روزی شایق در غرفهی عشقری حضور داشت، صوفی غزل تازهی خود را خواند که یک بیت آن این است:
درد من امروز از دیروز افزونتر شده
دارویم فرمود دکتوری که آن بیطار بود
شایق جمال گفت: گناه داکتر نیست، بیطار نبود، در نام مبارک شما بازی خورده داروی «اشقر» در نسخه نبشته است.
بیتاب
حضرت بیتاب خود را شاعرِ شاعرساز میخواند. روزی دو پارچه شعری را که تازه ساخته بودم، پیش صوفی عشقری میخواندم که بیتاب صاحب آمد و در غرفه نشست. نظرش به ورقهای شعر افتاد و به صوفی گفت: شعر تازه ساختی؟ بخوان که بشنویم؛ صوفی گفت: از من نیست از بابا حیدری است. بیتاب صاحب به من اشاره کرد که شعرها را بخوانم؛ اول شرمیدهشرمیده خواندم که یک بیت آن این است:
سالها شد نامدی روزی به گلباغ نظر
همرهم یکهفته در دارالامان باشی چه خوب
بیتاب: بهبه چه آرزوی کلانی، اول اینکه منظورت در موترهای سرویس نمیرود، باید موتر شخصی داشته باشی و یا تکسی کرایه بگیری؛ دوم آنکه یک هفته در دارالامان فرش و ظرفِ دیگچهپزانی کار است. آیا توان این کار را داری که منظورت را دعوت کردی؟ در شعر دیگر، دو بیت آن چنین است:
بیت عصری بیدر و دیوار
به تقاضای این زمانه بخوان!
زاهدا روی عاشقان داری
قصهات صورتِ فسانه بخوان!
بیتاب صاحب در مورد بیت اول گفت: انتقاد خوبی است به اصطلاح از شعر نو. راجع به بیت دوم فرمود: زاهد اگر روی عاشقان داشته باشد، زاهد گفته نمیشود. این مصرع را چنین بخوان: زاهدا روی زهد خشکات کَن!
حضرت بیتاب ملکالشعرای وقت، مرد بزرگ و دانشمند، صوفیمشرب و ادبیاتشناسِ مطرح بود و سالها در دانشگاه کابل در دانشکدهی زبان و ادبیات فارسی-دری استاد بود و در کُرسی «بیدلشناسی» درس داشت. او رسالههایی در علم بدیع، بیان، عروض، قافیه و معانی، رسالههای درسی برای دانشجویان ادبیات نبشته بوده که حالا نایاب میباشد. حضرت صوفی عبدالحق بیتاب در طریقهی نقشبندیه خلافت داشت و از مریدبازی خوشش نمیآمد. حضرت مولوی صاحب وزیر میگفت، کتاب کافیه را نزد بیتاب خوانده است.
مولانا خالمحمد خسته
قسمی که در سطور گذشته گفته آمد، در نخستین روزهایی که من به کابل آمدم، با مولانا خسته آشنا شدم. خسته بعد از تحصیل در علوم در هند به افغانستان آمد و در دورهی هفتم شورا از سوی مردم مزار شریف وکیل انتخاب شد. او همسو با وکلای اصلاحطلب و منتقد دولتِ وقت و روشنگر، در پارلمان کارهای چشمگیری انجام داد و به همین گناهِ بیگناهی از مزار به کابل تبعید شده بود. خانهی مختصر خسته در کوچهی کاهفروشی واقع بود. او دستیاری نداشت و برای رفع احتیاجات طبیعی در خانهای که در روز به وسیلهی چراغ روشن میشد، خطاطی میکرد و از هر صفحهی نیمتختهای، پنج افغانی مزد به دست میآورد. خسته شخص دانشمندی بود که در پرتو نور قناعت تا لحظات آخر زندهگی تسلیم قوتهای ناپسندیدهی روز و زر نشد. او به دو شخص ارادت کامل داشت و از اشعار صوفی عشقری زیاد خوشش میآمد و به من تأکید میفرمود که ریاضت بکشم تا شعر در قال و حال متناسب به ظهور آید. از مولانا خسته مزید بر دفترهای اشعارش که در هند چاپ شده است، آثار زیادی نظم و نثر چاپ شده و چاپناشده به جا مانده است. قرار فرمودهی شخص او، مادرش از «ختلان» و پدرش منشی رستمخان از پنجشیر بوده است.
روزی به دیدن جناب مولانا خسته رفتم، در همان خانه جناب (عبدالرحیم) شیدا یکی از شاعران معروف میمنه با مولانا نشسته بود. بعد از چند دقیقه مرحوم استاد خلیلی داخل همان خانهی تاریک گردید به ادای احترام همه از جا برخاستیم. مولانا مرا به استاد معرفی کرد. استاد گفت: «خدا کند که شعرهایش هم حیدری باشد»، از چشمان استاد در همان لحظات اشک جاری شد؛ استاد گفت: میدانید این اشکها چیست؟ بعد استاد خودش فرمود که: این اشکهای تأثر و تحسّر است. تأثر به این معنا که چرا چنین شخصیّتی دانشمند، محقق، شاعر، خطاط، مبارز و فروتن که من مرشدی چون حضرت وی ندارم، با چنین حال و احوال شب و روز را سپری میکند. اشک تحسّر بدین بابت که من حسرت مناعت، قناعت و عزت نفس وی را میبرم، که چرا من چنین صفاتی ندارم …
همچنان استاد از رنجها و محرومیتها بعد از کشته شدن پدرش محمد حسینخان معروف به مستوفیالممالک به طور فشرده اشاراتی نمود. در مورد شرایط سیاسی و اجتماعیای که در افغانستان در دههی دموکراسی دورهی محمد ظاهر شاه جریان داشت، گفت: افغانستان به خطر فاجعهانگیزی روبهروست. یکبار دگرگونیای در این کشور رخ داد، خداوند رندی را قوت بخشید که مدت نُه ماه این وطن را از فروپاشی نگه داشت. حالا اگر از محور خود برآید، خدا دانا است که کارش به کجاها میکشد. بعد از رفتن استاد، مولانا گفت که او (خلیلی) پیام پادشاه را آورد بود. حاصل آن پیام این بود که مولانا اخباری زیر نام «وحدت» با امتیاز و مسوولیت خویش، با همکاری نویسندهگان مطرح و مؤثر از همهی اقوام افغانستان نشر کند. مولانا را شاه وقت در جمع وکلای انتصابی در جرگهی بزرگان (مشرانو جرگه) میپذیرد. مولانا بنا به وعدهی پادشاه به تعداد ۲۶ شمارهی اخبار «وحدت» را نشر کرد، متأسفانه شاه و پیامآورش به عهد خود وفا نکردند و نشریهی وحدت از نشر بازماند. لوحهی او را مولانا به دَرِ قفس مرغهای خود مانده بود، بدین رمز که ما به وحدت نرسیدیم، باشد که مرغها به وحدت برسند.
غلام محمد نوید
از نزدیکان معینالسلطنه و از غزلسرایان با وقت کشور بود. زمانی که او منشیِ رییس انجمن شعرای افغانستان در سال ۱۳۴۳ خورشیدی بود، من به حیث محرر انجمن به ایشان همکار بودم. به روزهای جمعه هنگام عصر به دیدنش میرفتم، خانهاش در چهارراهی شیرپور بود. یکروز به دیدنش رفتم، بعد از احوالپرسی به تأثر گفت: یکی از محصلین افغانستانی از شاعران ایرانی چونان: شهریار و رهی معیری متأثر اند، امّا من اگر متأثر باشم از حافظ، صایب و نظیری نیشاپوری شاید باشم که ایشان جهانی هستند. حالت استاد نوید در آن لحظات دگرگون گردید، در آن حالت با شور و حال غیرعادی گفت: «خداوند قوت سرایش را مفت به او نداده، شبها زیر قدمهای بابه خالمحمد مجذوب سحر کرده است.» از این نکته برمیآید که شور فقیرانهای هم نصیب نوید بوده است. استاد نوید چندین سال بعد از دورههای ماموریتش در وزارت خارجهی افغانستان در ایران و هندوستان در دورانی که تقاعد کرده بود، به دیدن صوفی عشقری میرود و از صوفی میخواهد که غزل تازهای از غزلهایش را بخواند. صوفی غزلی را که تازه گفته بود، میخواند که مطلع آن این است:
شاعر حالی ندانیام، سراپا قالیام
گر چه در میخانهام، امّا سبوی خالیام
نوید با وجود مشکلپسندیای که داشت گفته بود، کاش همه شعرهای او از صوفی میبود و این مطلع از نوید. او صوفی را در عزت نفس ستایش میکرد و بعضی اشعارش را نسبت به همروزگاران برتر میدانست. استاد نوید در سالهای اخیر زندهگی نابینا شده بود، من کوشش کردم که هر عصر روزهای جمعه خبر او را بگیرم. روزی داخل اطاقش شدم، گفت: خوب شد آمدی، چیزی دارم که آن را جز به تو به دیگری نمیسپارم. در همان لحظه خانمش با قد خمیده و موهای سپید داخل اتاق شد و گفت: آن چیست که جز به آقای حیدری به دیگری نمیسپاری؟ نوید به عصبانیت گفت: خشتهای طلاست که از شما پنهان کردهام به حیدری میسپارم؛ چه دارم جز چند شعر و آن دو رباعی بود.
- پرسش دهم: چگونه شد که شعر در شما تداوم یافت و شما امروزه یکی از شناختهشدهترین شاعران عصر خود هستید؟
حیدری وجودی: به نظر و تجربهی من تداوم شعر و شاعری هر شاعر به محوریت و جانمایهی شعر او مبتنی است. پس محور و جانمایهی ساخت و بافت شعر و شاعری من جز عشق، به معنای دقیق آن، قوت دیگری نیست؛ عشقی که عرفای محقق آن را جنون الهی و جنون مقدس تعبیر کردهاند و تعبیر میکنند. چنین عشق، از دوران کودکی تا الحال ۲۱ عقربِ ۱۳۹۵ خورشیدی که ۷۷ سال عمر دارم، دامان دل و دماغ مرا رها نکرده، البته با تفاوت درجه.
اشاره باید کرد که به اساس بینش عرفانی، تجلیّات الهی در کلیّت دوگونه است: صوری و معنوی. نمای تجلیّات صوری، زیبایی و جمال طبیعت و به ویژه زیبایی و جمال انسان را میدانند. نمای تجلیّات معنوی در هستی انسان، علم، عمل و معرفت شمرده میشود. به هر حال، در این ارتباط به ابیاتی از حضرت مولانا جامی رجوع میکنیم. آن ابیات این است:
در آن خلوت که هستی بینشان بود
به کُنج نیستی عالم نهان بود
وجود مطلق از قید مظاهر
به نور خویشتن بر خویش ظاهر
نوای دلبری با خویش میساخت
قمار عاشقی با خویش میباخت
وجودی بود از نقش دویی دور
ز گفتوگوی مایی و تویی دور
دلارا شاهدی در حجلهی غیب
مبرا دامنش از تهمت عیب
برون زد خیمه زاقلیم تقدّس
تجلّی کرد در آفاق و انفُس
از آن لمعه فروغی بر گُل افتاد
ز گُل شوری به جان بلبل افتاد
سر از جیبِ مه کنعان برآورد
زلیخا را دمار از جان برآورد
ز هر آیینهای بنمود رویی
از او برخاست هر جا گفتوگویی
جمال اوست هر جا جلوه کرده
ز معشوقان عالم بسته پرده
به هر پرده که بینی پردهگی اوست
قضا جنبان هر دلبردهگی اوست
- پرسش یازدهم: شما را لقب «نجمالعرفاء» دادند، این لقب از طرف چه نهادی به شما داده شد؟
حیدری وجودی: بیتظاهر باید گفت که من خود را قابل این لقب (نجمالعرفا) نمیبینم. در سال ۱۳۸۲ یا ۱۳۸۳ خورشیدی پارسلی به من رسید. در آن پارسل یکشماره اخبار بود و نامهای از اسدالله شعور. در اخبار جریان بزرگداشت از مولانا نشر شده بود و در آن محفل گروهی از فرهنگیان افغانستانی که حضور به هم رسانده بودند، پیشنهاد کردند که به پاس کارهایی که حیدری وجودی در عرصهی ادبیات عرفانی، به ویژه درس مثنوی و آثار بیدل و غیره انجام داده است، لقبی برایش تعیین و داده شود. بدین اساس، همان گروه این لقب «نجمالعرفا» را تأیید و تصویب میکنند. دکتر شعور در نامهی خود نبشته بود که من این موضوع را در رسانههای نوشتاری و صوتی نشر کنم، امّا من این کار را لازم ندیدم و نکرد. چندسال بعد گروهی از نویسندهگان که در غرب مهاجر اند، از سوی وزارت خارجهی افغانستان در سمینار محمود طرزی و ولی محمدخان دروازی به کابل دعوت شده بودند؛ با اشتراک جامعهی مدنی، بنیاد خیریهی مولانا، که از سوی کارگزاران «شبهای کابل» به مناسبت بزرگداشت از حیدری برگزار شده بود، این لقب اعلان گردید که در بعضی رسانههای نبشتاری و صوتی انتشار یافت.
- پرسش دوازدهم: عشقری عمدتاً با پیشوندِ «صوفی» معروف است. مشرب تصوفی او چه بود و به کدام طریقه دستِ بیعت داده بود؟
حیدری وجودی: جناب عشقری را عشق به معنای دقیق آن از بندهای فریبای آفاقی و انفسی رهایی بخشید و به او گنجینههای قناعت، عزتِ نفس و همّت عالی عنایت کرد. عشق به عشقری قوتِ مبارزه و مجاهدت، استقامت و ثباتِ قدم در راه شدن و رسیدن به مقام بلندی که شایان شأن انسان است، عطا فرمود. از نظر من عشقری در غرفهی علیالظاهر صحافی، سنگردار تقوا و قناعت بود. صوفی عشقری صوفی بود، به همان معنایی که صوفی در آثار عرفای محقق تعریف شده است. این ابیات مولانا به نظر من وصفالحال حضرت عشقری نیز شمرده میشود:
دفتر صوفی سواد و حرف نیست
جز دل اسپید همچون برف نیست
زادِ دانشمند آثار قلم
زاد صوفی چیست؟ انوار قِدم
دانش انوار است در جان رجال
نی ز راه دفتر و نی قیل و قال
جناب صوفی به اساس نسبت اصلی در مدت بیستوهفت سالی که با او محشور بودم به من محرمیّت داشت. ناگفتههایی که جز شایق و بیتاب از آن آگاهی داشتند دیگری نمیداند، همه را گفته است و همهی رمز و راز صوفی با انگیزه و سبب شعر و شاعریاش در خاطر و یادداشتهای من محفوظ است و هنوز مردم ما مقید در شرایط زندهگی قبیلهای است و به آن حد روشن نشدهاند که آن لطایف و دقایق را هضم نمایند.
- پرسش سیزدهم: صوفی غلام نبی عشقری عنایت خاصی به شما و شعرهای شما داشت. او در جاجایی از شعرهایش، از حیدری نام میبرَد. چنانکه در ابیات زیر گفته است:
عشقری کج مبین به سوی بتان
حیدری پهرهی ترافیک است
و یا:
گر حیدری سر را به فدای تو نمیساخت
در دایرهی ناز تو مامور نمیشد
به نظر میرسد که وی عنایت خاصی به شما داشته است.
حیدری وجودی: حضرت صوفی در ۲۰ سال اخیر عمرش در بیش از چهل بیت خویش از من نام برده است. بعضی اشخاص به صوفی میگفتند که در اشعارش از حیدری زیاد نام میبرَد، خوانندهها گمان میبرند که آن شعرها از حیدری است. صوفی میگفت که از حیدری و او را، کی بخش کرده؟ یا از عشقری یا از حیدری. امّا هر شاعر در سرایش شعر شیوه و سلوک خاص خود را دارد. خوانندهای که بلد باشد، میفهمد این شعر از کیست.
- پرسش چهاردهم: صوفی عشقری از کسی به نام «نثاری» نیز یاد کرده است. مثلاً در این بیت:
نثاری این غزل را عشقری دیشب رقم کردم
ببخشایی اگر باشد خطایی در شمار من
این «نثاری» کی بود و چه پیوندی با صوفی وارستهی ما داشت؟
حیدری وجودی: نثاری هم یکی از دوستان دیرینهی من است که به صوفی ارادت داشت و دارد و صوفی هم وی را به چشم محبت میدید.
- پرسش پانزدهم: از عشقری گاهی با پسوند «بیسواد» یاد میکنند. به نظر شما به چه دلیلی صوفی عشقری را بیسواد گفتهاند، در حالی که اشعار او نمایانگر مطالعهی عمیق او لااقل در حوزهی عرفان است.
حیدری وجودی: در مورد سواد صوفی باید گفت که بیسواد مطلق نبود، در مسجد قرآن مجید، پنج گنج، گلستان و بوستان، دیوان حافظ و انوار سهیلی و دیگر کتابهای فارسی را خوانده بود و به تعبیر خودش، چشمش به خط میچسبید. امّا از زمانی که شعر گفتن را آغاز نمود با بزرگانی چونان: قاری عبدالله بیتاب و شایق جمال که صوفیمشرب نیز بودند، از نزدیک همصحبت و از اثر صحبت با این حضرات از فنون و صناعات ادبی آگاهی داشت. آثار مشاهیر پیشینه را زیاد خوانده بود که بیتالغزلهای زیادی از حافظ، صایب، کلیم، سلیم، عرفی، فیضی، طالب، غنی کشمیری، مظهر، واقف، بیدل، واسوختهای وحشی و اکثر ابیات مثنوی «نیرنگ عشق» مولانا غنیمت را در حافظه داشت. بیدل و مظهر را در حد عشق دوست داشت و میگفت: از اثر خواندن اشعار بیدل شاعر شده است. عجب اینکه، با وجودی که اشعار مشاهیر سبک هندی را زیاد خوانده بود، تأثیرپذیری از آنان در شعرهای صوفی کم دیده میشود.
- پرسش شانزدهم: «دریای گنگ» «بتخانه» «برهمن» و «صنم» در شعر صوفی عشقری به کثرت به چشم میخورد. مثلاً در ابیات زیر:
برهمنزادهای کرده اسیرم
شستوشو کن به آبِ گنگ مرا
***
بت ابروکمان من چو در مسجد نهد پا را
صدای رامرام از گوشهی محراب میآید
***
ز من تا آن صنم شد رنجهخاطر
شکست افتاده در بتخانهی من
افزون بر این، میگویند درمسالی در نزدیکیِ دکان صوفی عشقری بود و او نیز گاهگاهی به آن خیره نگاه میکرد. مهمتر از اینها، گفته میشود که صوفی عشقری دلبستهی مرزا پسری بوده است که در جاجای اشعارش از او یاد کرده است. از باب مثال:
هر چند یار عشقری مرزا پسر بود
سنجش اگر کند به حسابم نمیبرد
و یا:
ز مکتب یار من مرزا برآمد
بلای چوکی و دفتر گرفتم
ابیات مزبور، بیتی از حافظ را در ذهن تداعی میکند که گفته است:
گر آن شیرینپسر خونم بریزد
دلا چون شیر مادر کن حلالش
این تصوّر چقدر حقیقت دارد؟
حیدری وجودی: در مورد «برهمنزاده»، «دریای گَنگ» و غیره اصطلاحاتی است مثل: پیر مغان، مغبچه، شاهد و غیره که در اشعار حافظ آمده است و ارتباط به درمسال ندارد. در مورد «مرزا» و «مرزا پسر» روا نمیبینم چیزی نبشته کنم.
- پرسش هفدهم: اشعار صوفی دارای فراز و فرودهای بسیاری است. گاه چنان روزمره و شعاری میشود که جایگاه ادبی آن را به شدّت فرومیکاهد. مثلاً در ابیات زیر:
پی موترسواران را گرفته
بهجایی میرسد آخر خر من
و یا:
دلم گردیده از بس زار، جور استی بخیر استی
ز مردم قطع کردم تار، جور استی بخیر استی
گاه در اشعار صوفی عشقری با ابیاتی برمیخوریم که نهایت استادانه است. مثلاً ابیات زیر:
این مردم دنیا را دیدی همه مجذوباند
خندیده به هم میگفت، دیوانه به دیوانه
و یا:
آهوان صحرایی بر عیادتش آیند
چشم یار بیمار است، پشت گپ چه میگردی
و یا:
وصف کدام چشم در این بزم رفته است
کاین خانه بوی نرگس شهلا گرفته است
به نظر میرسد که شعرهای صوفی عشقری در سه سطحاند: عالی، متوسط و ادنی. آیا شما این دستهبندی را میپذیرید؟
حیدری وجودی: در مورد بخشبندی اشعار صوفی باید گفت که بعضی از غزلها به خصوص تکبیتهای او دارای حُسن ذاتی میباشد که اعلی شمرده میشود و بخش دوم عالی و سوم سست و به عبارتِ شما ادنی. من به این نظر شما موافق هستم و به همین نظر است که در دفتر «از خاک تا افلاک عشق» به اساس و دید و سلیقهی خود اشعار درجه اول و دوم صوفی را ترتیب و تدوین و سه بار چاپ کردم. چنانکه حضرت قاری عبدالله با توجه به اشعار اعلی و عالیِ صوفی فرموده که، شعرهای صوفی را دست نزنید، به جایی که خوب شود، خراب میشود. من در مقدمهی «از خاک تا افلاک عشق» در مورد شعر و مشربِ صوفیانهی صوفی به تفصیل نوشتهام.
- پرسش هژدهم: چگونه شد که از میان شاعران نامآشنایی چون: شایق جمال، قاری عبدالله، استاد عبدالحق بیتاب، آقای نوید، مولانای خسته و دیگران که اکثراً تحصیلات بلندی نیز داشتند، تنها عشقریِ عزلتنشین و درسنخوانده بر صدر تکیه زد و مورد اقبال عمومی واقع شد؟
حیدری وجودی: به نظر من چند چیز سبب شد که صوفی نسبت به شاعران همروزگارش شهرت و محبوبیّت زیاد داشت و دارد: اول، نظر به موقعیّت دکان صحافیاش در چوک سنگتراشی شوربازار که با مردم بیتشریفات و تکلّف حشر و نشر داشت. شما اگر نشرات دولتی را ببینید از شاعرانی که نام بردید، نام برده شده است، از عشقری نام نبردهاند. به اکثر شاعرانی که در شعر در حد عشقری نبودند، دولت وقت کمکهای گوناگون کرد، امّا متأسفانه به صوفی کمکی نکردند. دوّم، اینکه شاعران شناختهشده و نامداری چونان: بسمل، بیتاب، شایق جمال، نوید، قاریزاده، ابراهیم خلیل، خلیلی و دیگران به دکان صحافی صوفی میآمدند و محمد ظاهرشاه نیز یک وقت به دیدن صوفی رفته بود. سوم، صوفی میگفت که استاد قاسم بارها به وی میگفته که غزلهایش را به قاسم بدهد که بخواند، تا مردم از آواز او بشنوند. آنگاه پرندهها هم زمزمه میکنند، که نخستینبار شعر صوفی را استاد قاسم –این غزل صوفی را همزمان با تأسیس رادیو در کابل- خوانده است:
گر بهشتم میسزد دیدار جانانم بس است
گر به دوزخ لایقم تکلیف هجرانم بس است
از حدیث زلف مشکین تو سرگردان شدم
بعدِ امشب دیدنِ خواب پریشانم بس است
در طول سالهای شعر و شاعر، عشقری اکثر غزلهای او را آوازخوانهای معروف دیروز و امروز چون: قاسم، نتو، شیدا، رحیمبخش، همآهنگ، فرهاد دریا و دیگران در رادیو و تلویزیون و محافل گوناگون خواندهاند و شعرهایی را که آوازخوانها از خواندهاند، همه از غزلهای اعلی و عالی او میباشد، نه سست و ادنی. چهارم، اینکه صوفی در دورههای اخیر عمرش نه شب، نه روز به خانهی کسی نمیرفت، ولی گاهگاهی به اساس همدلی و همدردی به کلبهی ما که در دهافغانان واقع است، میآمد. شبی ساعت هفتوسی دقیقهی شب از کتابخانه به خانه رفتم. اولادها گفتند که صوفی صاحب آمده است، متأسفانه مریض شده، در خانهی دیگر استراحت کرده است. ساعت نُه شب مرا خواست. نشسته نمیتوانست. در آن شب گفت: دیوان مرتب و کتابچههای اشعاریاش را به من میسپارد که اشعار قابل چاپ را در دفتر جداگانه بازنویسی کنم. هر گاه زمینهی چاپ آن مساعد گردید، چاپ میکنم. خوشبختانه که مطابق سپارش ایشان، به توفیق خداوند این کار را انجام دادم. ناگفته نمانَد که این آخرین شبی بود که به خانهی ما آمده بود. البته در دههی اخیر ماه جوزای سال ۱۳۵۸ خورشیدی، که چهارده روز بعد شب نهم سرطان ۱۳۵۸ خورشیدی وفات کرد. به همت گروهی از ارادتمندان صوفی هر سال به تاریخ نهم سرطان از سالروز وفات او به نام عُرس محفل خانقاهی تدویر میگردد. به نظر من اشارات بالایی، عوامل شهرت و محبوبیت و مورد اقبال عمومی واقع شدن صوفی عشقری شمرده میشود.
- پرسش نُزدهم: از سالها بدینسو، شما یکی از چراغداران مولانا هستید، با مولوی چگونه آشنایی یافتید؟
حیدری وجودی: در سطور گذشته اشاره شد که پدرم ملا شفیعالله همیشه مثنوی و لُب لباب مثنوی، غزلیات بیدل، حافظ، شاهنامهی فردوسی، سکندرنامهی نظامی گنجهای، گلستان و بوستان سعدی، یوسف زلیخای مولانا جامی و حبیبی، حماسههای دینی و مکتوبات شیخ شرفالدین یحیی منوری را میخواند. من با اثرپذیری از فضای فرهنگی خانواده گی، زیادتر از دیگر کتابهایی که نام بردم، به مثنوی و بیدل علاقهمند شدم و از دههی چهل بدینسو، کارهای جدی من در این عرصه آغاز شد، تا به حال ۱۳۹۵ خورشیدی ادامه دارد.
- پرسش بیستم: مولوی به شما چه داد که اینگونه تقریباً بسیاری از عمرتان را به او وقف کردید؟
حیدری وجودی: حضرت مولانا به من گنج قناعت، مناعت نفس، ثبات قدم و استقامت در این وادی دشوارگذر عنایت فرموده است و مردم از هر قوم و قبیلهای که هستند، به این درویش چشم محبت دارند. اظهار باید کرد که از دوران شاهی تا نجیب و استاد ربانی زمینههای رسیدن به اعتبارات فرعی به من مساعد شد، ولی من در پرتو انوار اندیشههای مولانا و دیگر عرفان محقق تطمیع نشدم و کتابخانه را ترک نکردم.
- پرسش بیستویکم: در روزگاری که ما نفس میکشیم، همه غم نان دارند و دغدغهها فراتر از شکم نمیرود. در چنین روزگاری پرچمداری از مولوی دشوار نیست؟
حیدری وجودی: به تعبیر من، خواستههای انسان در کلیّت از دو منبع سرچشمه میگیرد: یکی خواستههای دل و دوم خواستههای شکم. در هستی من در پرتو فضل و کرم خداوند خواستههای دل نسبت به خواستههای شکم غلبه داشته و غلبه دارد. البته هر انسان در هر مرتبهای که باشد احتیاجات طبیعی دارد. بالاتر از حد ضروریات زندهگی، اضافهخواهیها، تجمّلات خوانده میشود. بدین حساب، کمال انسان در تناسب و اعتدال است. آری؛ آدم آن باشد که جسانی و روحانی بود.
- پرسش بیستودوم: پیام مولوی برای انسانی که امروز در بند است، چیست؟ چگونه میتوان به رهایی رسید و از چه چیزهایی باید رهایی یافت؟
حیدری وجودی: شما نسبت به من رساتر میدانید که پیام پیامبر ما به انسانهایی که در بند کفر و جهل بودند و هستند، چیست؟ همانگونه که کلام الهی مخصوص یک گروه، به یک زمان و مکان نیست؛ مثنوی هم با توجه به حقایق و عمق دین، مخصوص به یک گروه، یک زمان و مکان نیست. مولانا حکایات، داستان و تمثیلات مثنوی را در روشنی خطّ پیامبر با رسالت روشنگری خویش فراسوی زمان و مکان، و نقدالحال انسان عبارت کرده است و برای انسانی که اسیر دام و دانههای فریبا و عاریه هست، پیامش این است:
عشق خواهد این سخن بیرون بود
آیینه غماز نبود چون بود
آینت دانی چرا غمّاز نیست؟
زانکه زنگار از رُخش ممتاز نیست
رو تو زنگار از رُخ او پاک کن
بعد از آن، آن نور را ادراک کن
آیینه کز زنگ آلایش جداست
پرُشعاعِ نور خورشید خداست
***
بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بندِ سیم و بندِ زر
کاسهی چشم حریصان پُر نشد
تا صدف قانع نشد، پُر دُر نشد
آفرین ای عشق خوشسودای ما
ای طبیب جمله علّتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
- پرسش بیستوسوم: گاه در ابوالمعانی بیدل با ابیاتی برمیخوریم که شباهتهایی با مولوی دارد. مثلاً تمثیل ذره و خورشید در مولوی و بیدل شبیه هم است. مولوی میگوید:
ای ذاتِ تو را دو کون مرآت
در ذات تو جمله محو بالذات
تو مهر جهانفروزِ جانی
سرگشته دو عالمت چو ذرّات
بیدل میگوید:
سر و کار ذره با مهر ز حساب سعی دور است
به تو کی رسیم هر چند تو به ما رسیده باشی
به نظرتان بیدل چه نسبتی با مولوی دارد؟
حیدری وجودی: بیدل قطبی از اقطاب قلمرو ادبیات عرفانی است که آثار نظم و نثر پیشینهگان را دقیق خوانده و همه در خُم وجودش حلوهضم شده، در آثار پُربارش به ظهور پیوسته است و همان چیزی را که گذشتهگان این خط گفتهاند، بیدل هم گفته است؛ امّا کمال اصلی در چگونهگیِ گفتن نهفته است که آن را بیان عارفانه و پرداختِ شاعرانه عبارت میکنند، و کمال بیدل در چگونه گفتن یعنی، بیان عارفانه و پرداخت شاعران، پیدایِ پنهان است. در این عرصه به استثنای مولانا کس دیگری همتای بیدل شده نمیتواند؛ البته به اساس بینش عرفانی، ورنه ما بزرگانی چونان فردوسی، نظامی، حافظ، سعدی، خسروی دهلوی و جامی داریم.
در مورد شباهتهای ابیات بیدل با مولانا باید گفت کسی که به رنگِ شاید و باید به بیان عارفانه و زبانِ شاعرانهی مولانا خوب آشنایی نداشته باشد، زبان شعر بیدل با آنهمه تصاویر و ترکیبهای تازه و مختص به خودش را نمیفهمد. بزرگانی چونان دکتر غنی هندی و استاد صلاحالدین سلجوقی با قوتی که داشتند راجع به بیدل خوب کار کردهاند و در آثار خود نبشتهاند که بیدل به مولانا و آثارش محبت و توجّه کامل داشته و در مکتب مولانا در شعر و معرفت به مرتبهی اجتهاد رسیده است. بیدل از مولانا در آثارش پنجبار صریحاً یاد کرده است که نمایانگر توجه ابوالمعانی است به مولانا. در مورد ذره و خورشید؛ قطره، موج و دریا باید گفت که ذره و موج و قطره نماد کثرت، عالم تقیید و یا تفرقه؛ خورشید و دریا در آثار این بزرگان نماد وحدت و عالم اطلاق و قطبِ جمعیت است، و نسبت به مولانا در آثار بیدل این نمادها فراوان دیده میشود.
- پرسش بیستوچهارم: میگویند بیدل مولوی را در خواب میبیند و پرسشهایی دارد که از آن ذوفنون معنویّت طرح میکند، چنین انگارهای را چقدر موجه میدانید؟
حیدری وجودی: در مورد این پرسش شما اظهار باید کرد: بیدل نگفته مولانا را خواب دیده است. او در نکات خویش زیر عنوان حکایت ابیاتی دارد و آن ابیات را عیناً در اینجا نقل میکنم:
بزرگی ز خلق جهان منزوی
به خوابش نمودار شد مولوی
نگاهی چو خورشید عالینظر
لبی در تبسم چو فیض سحر
خیال جسد محو انوار جان
یقین باقی و رفته وهم از میان
ز جا جست بینندهی رنگ حال
گشود از ادب قفل دُرج سوال
که این در فن معنوی ذوفنون
چسان دیدی احوال خلق بطون
چه صوت است در پرده این تار را
چه رنگ است گلهای اسرار را
چنین گفت دانای روشنجواب
که عقبی چو دنیاست نقشِ بر آب
نه آنجا کسی داشت از ما خبر
نه اینجا کسی بُرد رنگِ اثر
شریکی در این بزم پیدا نشد
کسی غیر ما واقف ما نشد
- پرسش بیستوپنجم: مولوی در داستان «مارگیر و اژدهای افسرده» و نیز شعرهای دیگری از ناپیدایی انسان سخن میزند و ابوالمعانی نیز آدمی را بیشریک میپندارد. آیا یکچنین شباهتهایی می تواند تصادفی باشد؟
حیدری وجودی: مراد از اژدها «نفس امّاره» است که مولانا در بیش از یکصد و سی بیت نفس را در مثنوی گونهگون عبارت کرده است. من چند بیت به طور شاهد مثال نقل میکنم:
نفست اژدرهاست او کی مُرده است
از غم بی آلتی افسرده است
اژدها را دار در برفِ فراق
هین مکش او را به خورشید عراق
تا فسرده میبود آن اژدهات
لقمهای اویی اگر یابد نجات
عیب او مخفی است چون آلت بیافت
مارش از سوراخ بر صحرا شتافت
این بیت صایب هم نمای همین مطلب است:
چون شرر در سنگ بیبرگی تو را دارد اسیر
میشوی سرکش اگر یک مُشت خس باشد تو را
در مورد بیشریکی انسان در کارگاه بینش مولانا و بیدل باید گفت که هر شی به اساس نسبت شناخته میشود؛ بدین معنا که ولی، ولی را میشناسد، عاشق، عاشق را. ابیات زیرین نمای همین مطلب است:
پرسید یکی که عاشقی چیست؟
گفتا که چو من شوی، بدانی
مولانا
حدیث عشق چه داند کسی که در همه عمر
به سر نکوفته باشد درِ سرایی را
سعدی
ندیده داغ اسیری به عمر خود صیاد
زبان بلبل کنج قفس چه میداند
وجودی
مولانا در بخش انسانشناسی و اتحاد ظاهر و مظهر تقریباً هفتصدو چهار بیت دارد که من به چند بیت از آن ابیات توجه شما را معطوف میدارم:
ما رمیت إذ رمیت خواجه است
دیدنِ او، دیدن خالق شده است
چون مرا دیدی خدا را دیدهای
گِرد کعبهی صدق بر گردیدهای
چشم نیکو باز کن، در من نگر
تا ببینی نور حق اندر بشر
در بشر روپوش آمد آفتاب
فهم کن والله اعلم بالصواب
نی غلط گفتم که نایب یا منوب
گر دو پنداری قبیح آید، نه خوب
یاد الناس و معادن هین بیار
معدنی باشد فزون از صد هزار
اینت خورشید نهان در ذرهای
شیر نر در پوستینِ برهای
پس به صورت آدمی فرع جهان
وز صفن اصل جهان این را بدان
آدم اصطلاب اسرار علوست
وصف آدم مظهر آیات اوست
اتصال بیتکیّف، بیقیاس
هست ربالناس را با جانِ ناس
صورتش در خاک، جان در لامکان
لامکانی فوق وهمِ سالکان
در مورد مولانا و بیدل، و همسانی اندیشههایشان اظهار باید کرد که بیدل در آثارش پنجبار از مولانا با صراحت یاد کرده است و این یاد کرد نمای تأثیرپذیری بیدل است از مولانا. به نظر من کسی که به آثار مولانا آشنایی دقیق نداشته باشد، بیان عارفانه و پرداختِ شاعرانهی بیدل را نمیفهمد. دکتر غنی هندی در کتاب «شرح حال و آثار بیدل» و استاد سلجوقی در کتابِ «نقد بیدل» نبشتهاند که بیدل در مکتب مولانا به بلوغ فکری رسیده است، حتا به گفتهی استاد سلجوقی، بیدل قوّت گسترش منظومههای اندیشهی بزرگان را داشته است.
قسمیکه در سطور گذشته اشاره شد، همسانی و همسویی آثارش (بیدل) با آثار پیشینهگان تصادفی نیست، بلکه نشان تأثیرپذیری بیدل است از اقطاب پیشینهی قلمروهای عرفان اسلامی. در مورد بیشریکی انسان که بیدل اشاره کرده است، نمایانگر فنای کامل و توحید تام بالتمام است. ابیات زیرین همین مطلب را میرساند:
به معنا گر شریک معنیات پیدا نشد بیدل
جهان گشتم به صورت نیز پیدا نیست مانندت
***
شریکی در این بزم پیدا نشد
کسی غیر ما واقف ما نشد
***
دریاست قطرهای که به دریا رسیده است
جز ما کس دگر نتواند به ما رسید
***
گر بحر جوشید، ور قطره بالید
ما را نفهمید، جز ما که ماییم





