همه او را در آبدانه میرادینه «استا» صدا میکردند. هر صبح که بیدار میشد، پیش از هر کار نرگس، دخترک کوچک هفتسالهاش را میبوسید و بعد از جمع شدن گرد دسترخوان ساده و صمیمی صبحانه، کلاه سفیدش (تلپک) را میگذاشت روی سرش و از خانه بیرون میشد. آهنگر بود و در کنارش زمین زراعتی کوچکی داشت که هر سال تابستان دلش خوش بود به سیبهای ریز و درشتی که زیر نور آفتاب برق میزد و نوید به ثمر رسیدن حاصلات را میداد.
بعد از فروپاشی امارت طالبان در دو دهه اخیر، گوش مالستان از جنگ آرام بود، اما دامنه جنگ غزنی به اینجا هم رسید. سرزمین سرود و ترانه، حالا یکپارچه مرثیهای از غم شده است. سرزمینی که از دیر باز با فلکلورهای هزارهگی زیبا و با صدای کسانی چون آبه میرزا ـ این دختر مالستانی ـ خود به نمادی از مبارزه تبدیل شده بود، این روزها محزون زمزمه میکند: «دلم از دود تنباکو سیایه/ اگر باور نداری نی گوایه// اگر باور نداری نی ره بشکن/ تمام پردههای نی سیایه». در پس این زمزمههای حزین، روایاتی تلخ و تکاندهنده وجود دارد.
هر چه اخبار پیشروی طالبان در غزنی بیشتر میپیچید، دلواپسیها واگیرتر میشود. طالبان مسلح به مالستان در ۱۲۰ کیلومتری مرکز غزنی رسیدند و لحظه نصب بیرق طالبان بر بام مسجد جامع میرادینه و سقوط ساختمان این ولسوالی، امید در دل مردم میرادینه و روستاهای حوالی، مرد. مالستان به دست طالبان افتاد و خشونت عریانی علیه غیرنظامیان در این ولسوالی به نمایش گذاشته شد. یکی از قربانیان، «استا سلمان» بود. سلمان، همان استاد آهنگری که نرگس دختر کوچکش را بسیار دوست داشت.
در دل یکی از شبهای پر از تشویش مالستان، سلمان زودتر به خانه آمده بود. موتر مازدای قدیمیاش را روبهروی خانه پارک کرد و بر بام رفت. شاید از نگرانی آینده بود یا خسته از روزگار، اما دراز کشید و دستش را برای دقایقی روی پیشانیاش گذاشت. دیری نگذشت که متوجه سروصداهای عجیبی شد. ساعت حدود ۱۰ شب بود. ضربههای محکمی بر دروازه خانه و صداهای درهمآمیخته چندین نفر که حاکی از خشم و غصب بود، در فضا پیچید. هنوز از زینهها پایین نشده که چند طالب مسلح را روی حویلی خانه دید. تفنگها به طرف سلمان نشانه رفته بود. آنسوتر، نرگس میگریست، ترسیده بود. خواهر کلانش حمیده او را در آغوش گرفت. طالبان مسلح سلمان را تهدید میکردند. موتر او را دیده بودند. به سلمان گفتند: «باید با ما بیایی، هم خودت و هم موترت. موتر را لازم داریم تا جنازههایمان را منتقل کنیم.» او اما راضی نمیشود؛ حتا منکر میشود و میگوید مازدا مال او نیست. نمیخواهد به جنازهکشی طالب با موتر خود برود. چرا باید چنین کاری کند؟
خشم طالبان مسلح بیشتر میشود، اما استا سلمان دست و دلش راضی نمیشود که نمیشود. یکباره بر او حمله میکنند، پیش چشم دخترانش. دستانش را میبندند و پاهایش را نیز و پس از آن چشمهایش را. حتا مراعات دل نرگس و حمیده را در زمانی که برادرانشان نبود، هم نمیکنند. ترق… ترق … ترق… جوی خون جاری میشود. سه گلوله بر جان استا سلمان که در این دنیا به کسی کاری نداشت و فقط میخواست خانواده کوچکش آرام باش، اصابت میکند. جان از سلمان گرفته میشود. او دیگر صداهای گریان معصومانه زن و دخترانش را نمیشنود. جسم بیجانش روی حویلی میافتد، کرخت و سرد.
اما این همه ماجرا نیست. کتیبه پرغصه مرگ برای خانواده استا سلمان به همینجا ختم نمیشود. مصیبت پی مصیبت میآید، مثل سالهای شوم قحط و خشکسالی.
آن شب در حالی گذشت که هیچکس نخوابید. اهل خانه سوگوار بودند و بر سر و صورت میزدند. محمدهادی، پسر ۱۶ ساله استا سلمان که صنف ۱۱ مکتب بود، خبر شد. به خانه آمد. چه باید میکرد؟ مادر و خواهران را تسلی میداد یا تفنگ بر دوش برای انتقام خون پدر میرفت؟ گویا دیوانه میشد. مردان قوم و همسایه میگفتند: «آرام باش، تو و برادر دیگرت مردان خانه هستید، نشود که دل اهل خانه بیشتر فرو بریزد.»
صبح شد، اما روزها بود که صبحهای کوهستانی و معتدل مالستان زیبایی همیشهگیاش را از دست داده بود. قرار شد محمدهادی برای خرید کفن به بیرون برود. با خود شاید نیت دیگری هم در دل دارد، مثلاً انتقام پدر، اما در آن لحظه همه منتظر کفن بودند که استا سلمان را تشییع و تدفین کنند. کسی نمیدانست که به جای کفن، جنازه پسر را نیز به دستها گرفته و نزد مادر و خواهران میآورند.
برخی شاهدان به برادر استا سلمان گفتهاند: «محمدهادی برای خرید کفن از خانه برآمد. یکبارهگی چند طالب مسلح راهش را گرفتند. گویا شناخته بودند و هنوز کینه آن موتر را داشتند. طولی نکشید، فقط چند دقیقه. تفنگی سینه محمدهادی ۱۶ ساله را نشانه گرفت و محمدهادی هم کشته شد.»
هنوز کسی خبر ندارد نوجوان خانه هم که رویای دانشگاه در سر داشت و به پدر گفته بود که کانکور خواهد داد، دیگر نیست، از میان رفته و ۱۶ سالهگی آخرین سال زندهگیاش بوده است. به جای یک کفن، باید تدارک دو کفن را دید که جنازه پسر استا سلمان نیز روی شانهها به خانه خواهد آمد. استا سلمان و پسر رشیدش را کشتند و خانواده که نه، یک مالستان که نه، یک افغانستان به سوگ نشست. هنوز هم احتمال کشتار بیشتر هست.
صفر، برادر استا سلمان که از کابل به من زنگ زد، آرام و قرار نداشت. میگفت: «نه مالستان میتانیم بریم و نه آنجا مبایلها کار میته. هرچه زنگ میزنیم، رخ نمیشه. سه روز اس که خبر نداریم. فقط یکی از بستهگان نزدیک هر چند روز میره سر یک تپه و به ما احوال میته. سه روز اس که زنگ نزده.» میپرسم: «همسر و دو دختر استا سلمان چه شدند؟» پر از بغض میشود و محزون میگوید: «آخرین خبری که داشتم، این بود که همسر استا و نرگس و حمیده به خانه پدرکلان خود رفته، اما آنجا هم گویا امنیت نداشتهاند. او میگفت که شبانه طالبان دور خانه حلقه میزنند، از خود صدا میکشند و زن و دختران سلمان را میترسانند.»
میگوید: «سه روز است کسی زنگ نزده؛ یعنی چه شده؟ خدا کنه خیریت باشه. هر چند مچم دگه… هم سلمان رفت، هم پسر نوجوانش، باغ سیب را هم طالبان غارت کردن. بیچاره شدیم… دربهدر شدیم خوار.»
«صلح چه است؟ صلح با کی؟ کشتن پسر ۱۶ ساله بربریت نیست؟ دریدن سینه پدری با سه گلوله پیش چشم نرگس هفتساله، بربریت نیست؟ ما از صلح چه بگوییم وقتی دروغ است؟ دروغ است… به والله دروغ است (صدایش میلرزد)».
جنگ مالستان تنها زندهگی خانواده استا سلمان را از هم نپاشاند، بل خانوادههای بسیاری سیاه پوشیدند، کفن خریدند و عزادار شدند. با خود فکر میکنم یعنی سلمان آن لحظات آخر روی بام خانه وقتی دست روی پیشانی گرفته بود، به چه فکر میکرد. حالا دیگر سلمان نیست، هادی نیست، باغ به تاراج رفته و خبری از درخشش سیبهای ریز و درشت زیر آفتاب نیست. مالستان یک دنیا غم دارد، کاش «آغی دلارام» این روزها بود…






