غربزدهگی کتابی از جلال آلاحمد است که در سال ۱۳۴۱، منتشر شده است. یک نسخه آن آنقدر دم دستم مانده که حاشیههای کتاب زرد و اندکی پوسیده شده است. پس از چندین دهه، وقتی کتاب را گرفتم و هنوز نخستین سطرش را نخوانده بودم، تکههایی از حاشیه کتاب به زمین ریخت. از ریختن این تکهها، حس ویژهای برایم دست داد؛ حسی از جنس تاریخزدهگی و زمانزدهگی، نه غربزدهگی و بیماریهایی از این دست.
در صفحه ۱۵ این کتاب، جلال مینویسد: «طرح نخستین آنچه در این دفتر خواهید دید، گزارشی بود که به شورای هدف فرهنگ ایران داده شد، زمانیکه گزارش آن شورا منتشر شد، این گزارش آنجا منتشر نشد؛ زیرا که نه لیاقتش را داشت و نه امکانش را (به برداشت جلال). این گزارش دمِ دستم ماند و وبال گردنم شد، اما در میان شماری از سروران مرا پشتیبانى کرد. یکی از این سروران محمود هومن بود، و این هومن بود که تشویق به خواندن عبور از خط کرد که ارنست یونگر آن را به قلم آورده بود و تا اینکه متن غربزدهگی را من در مهر ۱۳۴۱، در هزار نسخه منتشر کردم… به استقلال.» در صفحه ۱۶، باز هم مینویسد: «همینجا بیاورم که من این تعبیر (غربزدهگی) را از افادات شفاهی سرور دیگرم، حضرت احمد فردید، گرفتهام که یکی از شرکتکنندهگان در آن شورای هدف فرهنگ بود».
طرحی برای بهبود فرهنگی
جلال از چندسو، برای بهبود فرهنگی دلبسته میشود. از اینکه آموزگار است و دستاندرکار فرهنگ و آموزش، مدیر مدرسه را مینویسد. این کتاب خود بهتنهایی نظام و دستگاه آموزشی را به سخره و نقد میگیرد. تجربه سیاسی و فعالیت در احزاب و دستهها، از حزب توده تا راه سوم و خط ملکی، و گرایش ضداستعماری، تا آشنایی با بحران تفکر و اندیشه مدرنیسم ـ که آغازگر آن نیچه بود و بعدها هایدگر ـ نطفه این گزارش فرهنگی را لعاب سیاسی و فلسفی میبخشد.
با این تجربهها، گرایشها و دیدگاههای انتقادی، او در راستای طرح «غربزدهگی» کوشا میشود. تجربه فعالیت بسیار جدی در راستای فرهنگ و ادبیات، صداقت و جسارت او را برای خطرکردن در طرح گفتمانهای جدی و بنیادی یاری میرساند. در میان دانشی که از طریق تجربه برایش دست میدهد، بیاثر نمیماند. اما در میان این همه عوامل و فکتها، تجربهزیستی او رهگشای این طرح میشود.
هرچند رویکرد انتقادی جلال بر سیاستهای فرهنگی و آموزشی آن زمان کارساز بود، بااینحال از دقت کافی برخوردار نبود. دیدگاه جلال را میتوان از دو منظر بررسی کرد: یکی در بستر تاریخی و اجتماعی زمان خودش و دیگری در پرتو شرایط امروز. با گذشت زمان و تحولات تاریخی، بهویژه با حضور هوش مصنوعی، کارآیی بسیاری از سامانهها و نظامهای موجود کاهش یافته و کارشناسان را به بازنگری در الگوهای پیشین واداشته است. این ضرورت زمانی بیشتر آشکار میشود که دستگاههای آموزشی و نصاب آموزشی و پرورشی، خود بخشی از گفتمان حاکم را میسازند؛ زیرا در چنین شرایطی، تغییر در دانش، فناوری و شیوههای آموزش، ساختارهای موجود را نیز با پرسشهای تازهای روبهرو میکند.
آماج غربزدهگی
در غربزدهگی آماج اصلی نقد آلاحمد، صرفاً غرب و دستاوردهای آن نیست، بلکه وضعیتی است که در آن جامعه، الگوها و محصولات بیرونی را بدون سنجش و انتخاب میپذیرد. از اینجا، مفهوم غربزدهگی از یک توصیف ساده فراتر میرود و بهعنوان یک چالش و در نگاه آلاحمد، یک فاجعه فرهنگی و اجتماعی مطرح میشود. در این معنا، غربزدهگی را میتوان اقتدا به ماشین، بهجای قطعیتهای دینی و سنتی دانست؛ یعنی دگرگونی در مرجع اقتدار و شیوه زندهگی، بهگونهای که نظم تازه فکری و اجتماعی، جای بخشی از قطعیتهای پیشین را میگیرد. بنابراین، مساله فقط ورود فناوری جدید نیست، بلکه دگرگونی رابطه انسان با تولید، زندهگی و جهان پیرامون اوست.
آلاحمد بیش از آنکه با آموختن از غرب مخالفت کند، بهپیامدهای پذیرش غیرانتقادی آن اعتراض دارد. به همین دلیل، آماج او را باید در پیوند میان وابستهگی اقتصادی، تقلید فرهنگی، مصرفگرایی و از دسترفتن استقلال فکری جستوجو کرد. بااینحال، برای خواندن دقیق این مفهوم، باید از تعمیم بیش از حد پرهیز کرد. هر استفاده از فناوری غربی، هر آشنایی با فرهنگ غرب و هر پذیرش یک اندیشه غربی را نمیتوان غربزدهگی نامید. معیار، چگونهگی این پذیرش و میزان اختیار در انتخاب است. جامعهای که از تجربه دیگران میآموزد، اما آن را با نیازهای خود میسنجد و انتخاب میکند، الزاماً غربزده نیست. از همینجا میتوان مرز میان ارتباط با غرب و غربزدهگی را روشنتر دید: اولی میتواند انتخاب و تعامل باشد، دومی در معنای انتقادی آلاحمد، به وضعیتی اشاره دارد که در آن تعامل به وابستهگی و انتخاب به تقلید تبدیل میشود.
البته این تعریف بیش از آنکه یک تعریف علمی و ثابت باشد، بازسازی مفهوم آلاحمد براساس فضای فکری و تاریخی کتاب است. بنابراین، برای سنجش آن در زمانه امروز، باید هم شواهد متن را دید و هم محدودیتهای تاریخی آن را درنظر گرفت. آنچه در زمان آلاحمد غربزدهگی نامیده میشد، لزوماً با همان شکل و همان نشانهها در جهان امروز وجود ندارد، اما پرسش اساسی او درباره استقلال، انتخاب و نسبت جامعه با قدرت، فناوری و فرهنگ بیرونی همچنان قابل طرح است.
رنگینکمان سیمای جلال
جلال آلاحمد را نمیتوان در یک تصویر خلاصه کرد و داوری درباره او از چند زمینه برمیآید: اندیشه و موضعگیریهایش، زندهگی شخصی، جایگاه ادبی و شیوه نگاهش به مسایل جامعه. از همینجاست که تصویرهای متفاوت و گاه متضادی از او شکل گرفته است.
روایت یکم؛ بازگشت به دین و سنت
در یک نگاه، او آخندزادهای است که پس از پرسه در حوزههای مختلف، سرانجام به مصلای پدری برگشت. از دید منتقدانش، با آلودهکردن ذهن جوانان، زمینه بازگشت به گذشته (دین و سنت) را فراهم کرد و در کنار دیگر همگنانش، چون علی شریعتی و داریوش شایگان، بهسود انقلاب اسلامی کار کرد.
روایت دوم؛ زندهگی شخصی
این تصویر تنها به اندیشه و موضعگیریهای او محدود نمیماند. زندهگی شخصی او نیز موضوع نقد بوده است. نویسندهای که به باور منتقدانش به همسرش وفادار نبود و در زمان حیات خویش، فرصت درخشیدن را آنگونه که باید به همسرش، سیمین دانشور، نداد.
روایت سوم؛ نویسنده و زبان
اما اگر از زندهگی شخصی و موضعگیریهای فکری فاصله بگیریم و به کارنامه ادبی او نگاه کنیم، با چهرهای دیگر روبهرو میشویم: داستاننویس و جستارنویس کممانند که به آموزگاری عشق داشت و روح و روان زبان فارسی را بهخوبی درک کرده بود. سبک نوشتاری او تقلیدناپذیر بود و ساختار گفتاری زبان پارسی را چنان وارد زبان نوشتاری کرد که بافت نحوی و واژهگانی آن، امضای او را یدک میکشید.
روایت چهارم؛ نگاه به جامعه
همین نویسنده در مقام ناظر جامعه، چهرهای دیگر نیز دارد. او مسایل بنیادی جامعه و زمان خویش را نشانی میکرد و میکوشید آنها را به بحث بگذارد. غربزدهگی و در خدمتوخیانت روشنفکران با همه اشکالها، کاستیها و نادرستیها از همین تلاش برخاستهاند. اهمیت این آثار، تنها در پاسخهایی که عرضه میکنند نیست، بلکه در مسالههایی است که پیش روی جامعه میگذارند. به باور من، «رنگینکمان سیمای جلال» از پیوند همین چهار زمینه شکل میگیرد: اندیشهای که میتوان آن را نقد کرد؛ زندهگی شخصیای که از داوری برکنار نیست؛ نویسندهای با زبان و سبک ویژه؛ و روشنفکری که مسالههای زمانهاش را به بحث میگذارد.
هرچند اندیشه و آثار او در دورههای مختلف، ازسوی دولتمردان، موافقان و مخالفان، بهسود گرایشها و هدفهای ویژهای مصادره شده است، اما این امر به آن معنا نیست که خود متنها هیچ زمینهای برای چنین برداشتها و سوءتعبیرهایی نداشتهاند. همان متنها، در کنار امکان مصادره و برداشتهای نادرست، راه را برای تعبیرهای دیگر و گاه متضاد نیز گشودهاند. ازاینرو، هیچیک از این چهار روایت بهتنهایی نمیتواند همه سیمای جلال را نشان دهد. هر کدام رنگی از این رنگینکمانند؛ رنگهاییکه در کنار هم تصویری پیچیدهتر و چندلایهتر از او به دست میدهد.
دینزدهگی و آستین رب
اگر غربزدهگی را صرفاً شیفتهگی بهماشین و مظاهر تمدن غرب ندانیم، بلکه آن را نوعی وابستهگی فکری و سیاسی به الگوهای برآمده از قدرت غرب نیز بدانیم، آنگاه میتوان نقش دین را در بازیهای بزرگ پس از جنگ سرد بهتر دید. پس از فروپاشی بلوک بهظاهر سوسیالیستی، تقسیمبندی دوقطبی جهان فرو ریخت و سرمایهداری، بیشازپیش، به چهارچوب مسلط مناسبات جهانی تبدیل شد. در پی این دگرگونی، بخشی از رقابتهای سیاسی و ایدیولوژیک به میدانهای دیگری منتقل شد و دین، بهویژه در جوامع اسلامی، دوباره اهمیت سیاسی یافت.
در چنین شرایطی، غرب از ظرفیت جریانهای دینی و اسلامگرا برای مقابله با نیروهای رقیب بهره گرفت. از اخوانالمسلمین تا طالبان، اسلام سیاسی در شکلهای گوناگون وارد معادلات قدرت شد و در بخشهایی از جهان اسلام به نیرویی موثر تبدیل گردید. ازاین منظر، دینزدهگی نه بهمعنای دینداری، باور دینی یا حضور طبیعی دین در زندهگی اجتماعی است، بلکه بهمعنای غلبهیافتن منطق دینی بر سیاست و تبدیل دین بههویت، ایدیولوژی و ابزار بسیج سیاسی است. در این وضعیت، دین از حوزه ایمان و معنویت فراتر میرود و به زبانی برای تعریف «خودی» و «دیگری»، سازماندهی اجتماعی و کسب قدرت تبدیل میشود.
لذا، تعبیر «دینزدهگی از آستین غرب» نیز نباید بهمعنای آن باشد که غرب دین را پدید آورده یا جوامع مسلمان را یکسره دینی کرده است. مقصود، بهرهگیری قدرتهای غربی از ظرفیت سیاسی دین و تقویت یا بهکارگیری نیروهای دینی در مقاطع معین تاریخی برای پیشبرد اهداف سیاسی و ژیوپولیتیک است.
از این بابت، غربزدهگی و دینزدهگی دو پدیده یکسان نیستند؛ اما میتوانند در یک سازوکار قدرت به هم برسند؛ در یکی، الگوهای غربی به معیار سیاست و فرهنگ تبدیل میشود و در دیگری، دین به ابزار سیاست و بسیج تودهای بدل میگردد. نقطه مشترک، غلبه یک دستگاه بیرونی یا ایدیولوژیک بر استقلال فکری و سیاسی جامعه است.
پیامدهای غافلگیرکننده و غروب دلقکان
در فرجام، جلال با جسارت و سنگر عوضکردن طلوع میکند، با قلمی که نفروخت، عشق به زبان و فرهنگ فارسی و طرح مسایل بنیادی جامعه و جهان با پیرمرد چشم ما بود، ارزیابی شتابزده، مدیر مدرسه، جشن فرخنده، غربزدهگی، روشنفکران در جبهه خدمتوخیانت و سنگی بر گوری.
سفری در دوسوی خط متفاوت؛ دیدار فرزند و سنگی بر گوری از جلال آلاحمد
در تعطیلات عید پاک، برای دیدار پسرمان، سهراب، به برمن، در غرب آلمان، رفتیم. کتاب سنگی بر گوری همراهم بود و همسرم سرگرم تماشای سریال عثمان. سهراب چند سالی است در برمن جامعهشناسی میخواند و در آن شهر اتاقی دارد و سرپناهی. مونیخ را با قطار زودرس ترک گفتیم. جز چند شهر بزرگ، مانند هانوفر و نورنبرگ، مسیر را جنگل، دهکده و کشتزار پوشانده بود. از پشت شیشه قطار، با دیدن این چشمانداز، هوس ماندن در مسیر به سرم میزد. کابین قطار پر از جوانانی بود که با کتاب و لپتاپ، سرگرم خلوت خویش بودند. این تصویر با آنچه جلال در نقد غرب پیش چشم میگذارد، فاصله داشت و این پرسش را زنده میکرد که آیا تمدن غرب واقعاً به آخر خط رسیده است؟ شاید سخن ارنست یونکر را باید از منظر دیگر تاویل کرد.
پیامد غافلگیرکننده سفر همینجا شکل گرفت: کتاب جلال در دستم بود و غرب امروز پیش چشمم؛ یکی روایتی انتقادی عرضه میکرد و دیگری تصویری زنده از جامعهای در حرکت و بازسازی. این دو تصویر یکدیگر را نفی نمیکنند، اما فاصله میانشان ضرورت بازخوانی نقد جلال را پیش میکشد.
در همین فضا، سنگی بر گوری را فصلبهفصل میخواندم و به چند نکته کلیدی رسیدم. جلال در برابر پدرش از عقیمبودن خود و ناتوانیاش در ادامهدادن نسل سخن میگوید، اما درباره عمهاش، که فرزندی نداشت و برای کودکان دیگران قصه میگفت، خود را وارث این کار و رویکرد میداند. در این تناقض، جایگاه نویسندهگی خویش را بهگونه نمادین ترسیم میکند.
درونمایه سنگی بر گوری
کمتر زندهگینامهای با چنین صداقتی خواندهام؛ نویسندهای که بیپرده به جنگ خویش میرود و خود را در برابر آفتاب میگذارد، آن هم در جامعهای که «کور خود، بینای مردم» است. سنگی بر گوری زندهگینامه صمیمانه، نقد سنت و فضای مردسالارانه و سرانجام، روایت وفاداری نویسنده به رسالت و مسوولیت خویش است، با وجود همه تناقضها.
زبان جلال در سنگی بر گوری
جلال با زبان شتابان، تلگرافی و سرشار از طنز و کنایه، متن را چنان پیش میبرد که مخاطب در آن درگیر میشود و میل بازخوانی رهایش نمیکند.
پایان سفر
هر سفر پایانی دارد، اما این سفر برای من پایان نیافت؛ نه عطش دیدارِ پسرم فروکش کرد و نه سنگی بر گوری از ذهنم کنار رفت. برخی چیزها در ذهن و روان ما میمانند و با آنها بدرود نمیگوییم. «غروب دلقکان» نیز هنوز فرا نرسیده است. این عنوان در امتداد سفر و خوانش کتاب، پرسشی است درباره تصویری که از غرب، جلال و نقد او در ذهن داریم. شاید همین فاصله میان روایت گذشته و تجربه امروز، غافلگیرکنندهترین پیامد سفر باشد.






