وقتی امریکاییها توافقنامه دوحه را با طالبان امضا کردند یکی از مواد این توافقنامه این بود که طالبان به هیچ وجه اجازه ندهند گروههای تروریستی از خاک افغانستان علیه منافع امریکا در سراسر جهان استفاده کنند. امریکاییها میترسیدند که اگر طالبان دوباره به قدرت برسند سناریوی دهه نود تکرار شود و این گروه با میزبانی از سازمان القاعده و دیگر گروههای تروریستی درد سر جدید به امریکا ایجاد کند و انگیزه تهاجم نیروهای غربی به رهبری امریکا به افغانستان را زیر پرسش ببرد. چون آنطور که ادعا میشد امریکاییها به منظور انتقام از سازمان القاعده که برنامهریزی حملات یازدهم سپتامبر در امریکا را بر عهده داشت، به افغانستان حمله کرده بودند و اگر القاعده و گروههای شبیه آن، دوباره در این کشور حضور مییافتند و نیرو میگرفتند همه کوششها و هزینههایی که غربیها در جنگ افغانستان متحمل شده بودند ضرب صفر میشد. با اینحال، پس از کشته شدن ایمن الظواهری در برنده خانهاش در شیرپور کابل از سوی پهپاد امریکایی، آشکار شد که ارتباط طالبان با القاعده ناگسستنیتر از آن است که گمان میرفت و با بازگشت طالبان، سازمان القاعده و گروههای زیرمجموعه آن، سرگرم تقویت حضور خود در افغانستان هستند و احتمالاً خود را برای سازماندهی عملیاتهای نظامی در سراسر جهان آماده میکنند.
در این اواخر دو گزارش عمده راجع به قوتگیری دوباره القاعده در افغانستان منتشر شده است. یکی گزارش کمیته روابط بینالملل مجلس نمایندهگان امریکا و دیگری گزارش کمیته نظارت بر تحریمها علیه طالبان که مربوط به سازمان ملل متحد میشود، است. وجه مشترک این دو گزارش این است که القاعده در حال قوتگیری دوباره در افغانستان است و فرماندهان ارشد آن در این کشور حضور دارند، هرچند طالبان کوشش میکنند از علنی شدن حضور آنها در این کشور جلوگیری کنند. مطابق این گزارشها، القاعده کوششهای مداوم انجام میدهد تا صفوف نیروهایش را سازماندهی دوباره کند و اردوگاههای آموزشی در برخی از ولایتهای افغانستان برای خود بسازد. این گزارشها تصریح میکند که فقط القاعده در این کشور حضور ندارد، بلکه گروههای شبیه آن نیز در این کشور حضور دارند و رهبران طالبان را دوستان نزدیک خود میپندارند. در گزارش کمیته روابط بینالملل مجلس نمایندهگان امریکا آمده است که طالبان سعی میکنند نیازهای اعضای القاعده را به صورت تمام و کمال برآورده کنند و به آنها زن و خانه و سلاح میدهند.
سوالی که ذهن ناظران را به خود مشغول کرده این است که چرا رهبران سیاسی و نظامی امریکا با وجود قراین و شواهد انکارناپذیر در مورد حضور قدرتمند القاعده و دیگر زیرمجموعههایش در افغانستان و از جمله حضور ایمن الظواهری، رهبر وقت سازمان القاعده، در قلب کابل که منجر به کشته شدنش شد، بازهم با طالبان در حال تعامل هستند و به صورت هفتهوار به آنها پول میفرستند و فشار چندانی بر این گروه وارد نمیکنند تا مانع فعالیت گروههای تروریستی در خاک افغانستان شوند؟ آیا حضور القاعده را در افغانستان، حضور کنترلشده میپندارند که خطری برای امریکا ایجاد نمیکند یا آنکه سناریوهای دیگری در ذهن دارند؟
یکی از تحلیلها این است که با توجه به تحولات مربوط به جنگ روسیه و اوکراین، احتمال دارد غربیها و در رأس آنها امریکاییها در صدد آن باشند که از القاعده و دیگر گروههای شبهنظامی آسیای میانه برای ضربه زدن به منافع روسیه بهرهبرداری کنند. امریکا بعد از حوادث یازدهم سپتامبر توانست القاعده را به شدت تضعیف کند و بسیاری از رهبران و فرماندهان ارشدش را از بین ببرد، اما نخواست یا نتوانست بهگونهای به القاعده ضربه وارد کند که قدرت سازماندهی دوباره را از آن سلب کند. با توجه به آنکه القاعده و از این قبیل گروهها در دهه هشتاد میلادی و در دوران اشغال افغانستان به دست شوروی، از متحدان کلیدی امریکا در جنگ علیه شوروی بودند و برای مبارزه با «الحاد» دست به ایتلاف نانوشته زده بودند، بعید نیست چنین اتفاقی دوباره بیفتد. واضح است که در سیاست، دوستی دایمی و دشمنی دایمی وجود ندارد. غربیها در جبهه اوکراین قادر شدهاند روسیه را مهار کنند و امکان دارد اگر تقابل میان روسیه و غرب قوت بیشتر بگیرد، غربیها از اهرم گروههای تندرو مذهبی علیه روسیه استفاده کنند. گروههای بنیادگرای دینی عملاً اثبات کردهاند که با وجود طرح شعارهای غلیظ علیه غربیها حاضرند در مقاطعی با آنها وارد تعامل شوند و حتا در خدمت آنها قرار گیرند. تعامل فعلی امریکا با طالبان نیز میتواند موید این ادعا باشد.
البته میتوان اینطور هم تحلیل کرد که امریکا حوصله مدیریت جنگهای طولانی را ندارد و چون جنگ افغانستان به درازا کشید، امریکاییها کوشیدند با حداقل خساره از این معرکه بیرون شوند. طالبان و القاعده و دیگر گروههای همپیمان آنها با استفاده از خستهگی امریکاییها سعی کردند به توافقی دست یابند که زمینه حضور دوباره آنها در صحنه افغانستان را مسجل کند. این روزها مناظرههای انتخاباتی در امریکا دایر است. یکی از مواردی که نامزدان دو حزب دموکرات و جمهوریخواه در مناظرهها و کمپاینهای انتخاباتی خود به آن میپردازند، مساله افغانستان و نحوه خروج امریکا از آن است. سخنانی که دو رقیب انتخاباتی در این زمینه بر زبان میآورند نشان میدهد که امریکاییها در هنگام خروج خود از افغانستان در حالت سردرگمی و دستپاچهگی قرار داشتهاند و به عواقب خروج چندان نمیاندیشیدهاند. گفته میشود که سیاست خارجی دموکراتها مبتنی بر راهاندازی جنگهای نیابتی در نقاط تنش در جهان است، حال آنکه جمهوریخواهان دوست دارند امریکا خود به راهاندازی جنگهای بزرگ دست بزند و هرگاه اهداف این جنگها محقق شد یا دولت امریکا نتوانست به اهداف خود دست یابد، به خروج ناگهانی از معرکه دست بزند. هم خروج شتابزده امریکا از افغانستان را در این چارچوب میتوان تحلیل کرد و هم این مساله را که ممکن است طالبان بهعنوان گروه نیابتی برای امریکا در منطقه عمل کند. واقعیت آن است که برخلاف تبلیغاتی که هر دو حزب علیه یکدیگر راه انداختهاند، هر دو حزب به نحوی از انحا در خروج شتابزده از افغانستان سهم داشتند. ترمپ دست به امضای توافقنامه با طالبان زد و بایدن مواد آن را عملی کرد.
کشورهای ضعیف در جهان همیشه در معرض این قرار دارند که به بازیچهای در دست قدرتهای بزرگ بدل شوند. کشورهای فقیر و فاقد تواناییهای نظامی برای بقای خود به کمک قدرتهای بزرگ محتاج هستند و چون بدون دریافت کمک از منابع خارجی با مشکل مواجه میشوند، مجبورند در سیاستهای خود نظرات کشورهای کمککننده را در نظر بگیرند. این است که کشورهای کوچک غالباً درگیر جنگ و تنش نیابتی میشوند و همیشه قربانی بازیهای بزرگان میشوند، مگر اینکه رویداد تکاندهندهای اتفاق بیفتد و این کشورها را از فقر و ناتوانی نجات دهد و در شمار کشورهای بزرگ بنشاند. القاعده، طالبان و دیگر گروههای افراطی ظرفیت آن را ندارند که بتوانند به بازیگر بزرگ تبدیل شوند. احتمال دارد برای غربیها تعامل با گروه فاقد مشروعیت آسانتر از تعامل با یک دولت قانونمند و دموکراتیک باشد. در میان غربیها سیاستمدارانی حضور دارند که برایشان مهم نیست افغانستان از نظر حقوق بشر در چه وضعیتی قرار دارد، آنچه در نزد آنان اهمیت دارد این است که چگونه بتوانند پرونده افغانستان را به آسانی و بدون درد سر زیاد مدیریت کنند. طبعاً برای این سیاستمداران وارد تعامل شدن با گروهی که یک ملای کهنهفکر در رأس آن قرار دارد، آسانتر از نظامی است که تصمیمگیریهای کلان را فقط یک نفر نمیتواند بگیرد.






