«یک نه با شکوه در برابر همه آریهای دروغین»
واصف باختری
در روزهای پسین خبرها از سرزمین ما، حاکی از گستردهگی مقاومتهای قهرآمیز و مصافهای خونین جنگجویان مخالف نظام طالبانی در برخی از مناطق کشور است. همه آنانی که مبتلا به توهم تحقق سازشنامه ایالات متحده با طالبان در دوحه بودند و از اجراییشدن آن گمان میکردند که معضل چند لایه افغانستان حل میشود، پس از پنج سال تلاش که با پیشکسوتی برخی از کشورها صورت گرفت، با حیرانی و دستان خالی در میدان ماندند. اوج مقاومتهای قهرآمیز از کوششها در سالونهای کنفرانسها در زیباشهرهای جهان جلو افتاده است و بسیار جلو افتاده است.
از قدیمها در کشور ما گفتهاند که «گره دست را با دندان باز نکنید؛» با اندوه که گروههای سیاسی جدا از مردم، وقتی به قدرت میرسند، یا رسانده میشوند، قوانین منطقی مبارزات اجتماعی و سیاسی را به سادهگی فراموش میکنند. از سوی دیگر وقتی ابزار و امکانهای اجرایی قهری بیحد و حصر مینماید و اکثریت مردم نیز از جنگ و کشتار و قهر خستهاند، و بسترهای اجتماعی و سیاسی در فضای رعب و وحشت، در سایه فضای هزیمت آرام مینماید، به قدرتمندان اطمینان کاذب میدهد و باور میکنند که انسانها برای همیشه در فضاهای رعیتوارهگی و بردهگی خوی میکنند. چنین فضایی است که لودههای کنده شده از واقعیت جامعه و مانده در زنجیر قرون گذشته، بیشتر از پیش خود را نماینده خدا، تاریخ و یا مردمی میدانند که بر آنها حکمرانی میکنند. چنین موجوداتی از درک واقعیت میدانی در جامعه ناتواناند و فقط لحظههای جدا را در روند اعمال قدرت میبینند.
اشاره به روندهای اجتماعی که باید مسیر عادی پیشرفت آنها باز بمانند، برای چنین دستگاهها و موجوداتی مانند یاسین خواندن به گوش نفهمها است. مردم افغانستان متل زیبایی دارند: «به تنگ آمدی، به جنگ آمدی» هیچ انسانی از جان شیرین خود به سادهگی نمیگذرد. هیچ انسان خردمندی دلبسته خون و آتش نیست. چه استعدادهای شگفتی و چه مردان و زنان هوشمند و زیبایی میتوانستند در شرایط صلحآمیز تواناییهای خلاق و زیباییآفرین خود را شگوفا و به همنوعان خدمت کنند، دانشورزی بیاموزند، زیباییدوستی و همنوعدوستی را به مثابه ارزشهای متعالی به جامعه عرضه کنند، اگر جنگها و کشتارها نمیبودند. اما وقتی همه درها بسته میشوند و همه امیدها و آرزوها برای رسیدن به آزادی و امکان دسترسی انسان به انسانیت خود محدود و یا نابود میشود، به جز از عصیان و از سر ناگزیری توسل به قهر مشروع چه راهی برای انسان میماند؟
و چنین است که در روزگار استبداد و تیرهگیهای اجتماعی پس از دوران شکست و انهزام، اشکالی از مبارزات اجتماعی و مقاومت در آگاهی و کنش انسانهای متأثر از چنین حالتهایی زنده میشوند و این حالت از طبیعیترین روندهای اجتماعی مقاومت و واکنش به استبداد و بیداد است. بدون شک و ابهام در شرایطی که نیروهای حاکم فضای گفتوگو و زمینههای رسیدن به توافقهای اجتماعی را نابود میکنند، مقاومتهای جمعی متناسب به رفتار حاکمان و به اشکال مختلف، منطقیترین و طبیعیترین واکنش جمعیتهای انسانی است. بسیاری از زورمندان حاکم، وقتی به پیروزی و از طریق زور به کسب قدرت میرسند، عمیقاً باور دارند که حق دارند با زور نحوه حاکمیتشان را بر دیگران تحمیل کنند. اما از سوی دیگر دقیقاً در چنین اوضاعی است که واکنشهای مشروع قهرآمیز در یک فرآیند گسترش مییابند و مردم واکنش نشان میدهند.
در دموکراسیها که امکانات و راههای واکنش بسیار اند، سادهترین نوع واکنش و ابراز نارضایتی همان است که مردم به مثابه صاحبان قدرت بدیل دیگری را برمیگزینند. اما در دیکتاتوریهای فراگیر و از نوع وطنی ما که قهر را با ابزار مدرن اما با فرهنگ بدوی علیه مردم به کار میبرند، هیچ راهی برای مردم برای گریز و رهایی از بیداد به جز کاربرد قهر باقی نمیماند. به سخن ساده، مقاومتهای قهرآمیز تنها از اراده و خواست مقاومتگران ناشی نمیشوند، اعمال حاکمان و بستن دروازههای گفتمانی و فضاهای دموکراتیک و سرکوب قهرآمیز مبارزات قهرآمیز را تشدید میکنند. واکنش قهرآمیز مسلحانه شکلی از واکنش جمعی در برابر استبداد و بیداد است که در تاریخ همواره وجود داشته است. این واکنش بدون شک یک واکنش عقلانی است و نه طور دیگری؛ حتا اگر بر انسانهایی از ستم به تنگآمده تحمیل شده باشد. چرا که تسلیم گوسپندوار در برابر بیداد، بدترین نوع خردگریزی و اجتناب از به کاربرد عقلانیت رهاییبخش است.
در دوران شکستهای کلان و انهزامهای اجتماعی و روانی تقدیرگرایی و بیحالی و کرختی جمعی موجب میشوند تا ظاهراً نوعی از سازگاری جمعی با وضع موجود ریشه بدواند. دیکتاتوران و حکومتداران چنین حالتی را با رضایت مردمی اشتباه میگیرند و گمان میکنند که بر دلهای مردم حکومت میکنند. چنین توهمی موجب میشود که بیشتر از پیش شیفته و دلبسته حکمرانی استبدادی و خشونتبار خود شوند. افزون بر این، چنین سازگاریای اگر با نوعی از سکوت حکومتشوندهگان همراه شود، با استقرار امنیت جمعی اشتباه گرفته میشود و به این باور دامن زده میشود که در گستره جغرافیایی مبتلا به چنین فاجعه امنیت اجتماعی برقرار است. در چنین فضایی است که سکوت گورستانی با امنیت اجتماعی اشتباه گرفته میشود؛ سکوتی که با شکستن یک پنجره درهم میشکند و در یک فرآیند به غریو رسای آزادیخواهی ارتقا مییابد. و سازگاری «کاملاً عادی» با یک نظم سیاسی که با حق و عدالت بیگانه است، در فرجام برانداخته میشود. اما واقعیت این است که چنین سازگاریهای گذرا با اینکه از یک سازگاری سیاسی ناشی میشوند، اما بیشتر از روی استیصال روانی و نداشتن دورنمای سیاسی و مهمتر، گستره و ژرفای کلان استبداد است که پایدار مینماید. در حالی که ناپایداری چنین حالتهایی جفت آنها و دیالکتیک آنها است. استبدادی این چنین، خود پیوسته بسترهای اجتنابناپذیر مقاومت را بازتولید میکند. چرا که نیرومندی زورمندان به سخن واسلا هاول رییس جمهور اسبق چک از ناتوانی آنهایی ناشی میشود که قدرت ندارند و در دورانهای بحرانی و شکست، خودشان را ناتوان میانگارند. از چشمانداز استراتژیک، آشکار است که چنین دورانهایی به پایان میرسند و بیداد، بیقانونی و استبداد نمیتوانند ابدی باشند. چه چنین استبدادهای قدرتشان را با توسل به خدا مشروعیت دهند، چه به تاریخ و چه هم به قوم و قبیله. آشکار است که قدرتهای بیدادگرانه نه از خدا ناشی میشوند و نه هم از «جبر تاریخ»؛ اما به سخن هانا آرنت زمانی واقعیت چنین دروغهایی آشکار میشود و دیوارهای هراس فرومیریزند که بتوان حقیقت زورمداری و بیدادگری چنین نظامهایی را کشف و درک کرد و با آن به مقابله پرداخت.
آشکار است که در بسترهای اجتماعی شکستهای کلان، در آغاز انسان کلیت دردناکی واقعیت اجتماعی را آنطور که هست یا نمیبیند و یا اینکه از درک آن اجتناب میورزد و یا عاجز از کشف حقیقت دردناک آن است. و در چنین روزگار حرمان و گریز است که انسانها بیشتر به قهرمانان روی میآورند و در جستوجوی ناجیان میشوند. و چنین است که در آغاز هر مقاومتی گروههای اندکی که شهامت، اراده و توان مقاومت را در خود میبینند و در یک فرآیند تقابل و شکست یخهای سکوت و حرمان را میشکنند، رفتهرفته فضاهای گفتمانی، سیاسی، ادبی و هنری را تسخیر میکنند.
این روند با آهستهگی با همه خشونتی که در خود مکنون دارد، در واقعیت فریادی در برابر گسستن فضای بردهگی و رعیتگری است. بدینگونه است که زیبایی عاشقانه ایستادهگی، دلها را تسخیر میکند و فضاهای هنری را زیر سلطه خود درمیآورد. چنین امری بسیار طبیعی و انسانی است چرا که در تقابل با زشتیهای شلاق و زندان و موعظههای استنجا و گفتمانهای کلوخ و آفتابه و تبلیغ سیاهی و ستیزهجویی با آزادی قرار دارد. و به انسانها راههای گریز و رهایی از رعیتوارهگی را میآموزاند و مقاومت و ایستادهگی را بهارینه و سبز میسازد.
با این همه، بازتاب واقعیت دردناک، شناخت و درک عقلانی مصیبت بردهگی و رعیتپنداری در ذهن تودهها در روزگار تودهوار اندیشی به کندی به جلو میرود. و یک نوع ناهمزمانی و گسست زمانی در ذهن انسانها آشکار میشود و این امر بسیار طبیعی است و نمیشود آن را با ارادهگرایی درهم شکست، چراکه انفجارهای عظیم تودهای و مردمی ایجاب پیششرطهای مقتضی اجتماعی، فرهنگی و روانی را میکنند.
با رجوع به تاریخ نزدیک افغانستان میدانیم که از منظر جامعهشناسی سیاسی کودتای هفت ثور سرآغاز بسیاری از مصیبتهای امروز است. هجوم بیمعنای تفنگداران و تانکسواران دورافتاده از درک بافتهای اجتماعی و ناآشنا به سطح و آگاهی تودههای مردم و دلشیفتهگی به اعمال زور و خشونت و دستزدن به کشتارها و اعدامهای دستهجمعی بافت جامعه را ویران کرد و ناپیوستهگی بنیادین فرآیند تکامل اجتماعی را موجب گردید، بیآنکه بتواند نظم اجتماعی بدیلی را جایگزین کند، که ممکن هم نبود. ارزیابی این موضوع از این منظر ایجاب یک کار جداگانه را میکند، پژوهشی بیشتر و فراتر از توطئههای امپریالیسم و ارتجاع، که بدون شک این مسایل هم بر ویرانی تاثیر داشتند.
اما با یک نگاه گذرا به تاریخ معاصر کشور ما و با درنظرداشت همسانیهای فکری، میتوان گفت که دستکم سه بار در سرزمین ما انقلابهای گریز به گذشته به پیروزی رسیدهاند. ۱۹۲۹ شورش ارتجاعی در تقابل با اصلاحات و استقلالطلبی امانی، ۱۹۹۶ شورش ارتجاعی طالبان با مداخله مستقیم پاکستان و کسب قدرت در کابل و ۲۰۲۱ پیروزی مجدد طالبان در پسامد توطئه دوحه. در هر سه گسست ارتجاعی، سوای اینکه روستاییان و فقرا در حرکتها چه سهمی داشتند، چند چیز به آشکارا قابل رؤیت است.
۱. پیوند و یا همسویی ارتجاع داخلی و ساختارهای سنتی با استعمار و سلطهجویی،
۲. نبود و غیاب هر نوع خواست و آرمان رهاییبخش و مطالبات دهقانی،
۳. دشمنی بنیادین با مظاهر مدرنیته فرهنگی، (حقوق انسان، برابری زنـمرد، حاکمیت انسان و باور به کرامت و صیانت انسان، باور به تقدیرگرایی، قیامتگرایی و معماری آخرت انسان بر بنیاد قرائتهای بسیار مشابه، اما نه یکسان، از ایمان و از اسلام. و در دو دور اخیر مربوط به جنبش طالبان باور بسیار نیرومند به کودهای حقوقی قبیلوی و نژادی.)
جای هیچ شگفتی نیست که در مراحل آغازین به ویژه دو دور اخیر، برخی از محکومان و انسانهای سرکوبشده به این پندار مبتلا شدند که پذیرفتن «حالت واقع» یک امر نورمال است و نباید در برابر ابر زورمندانی که با انتحار و خودکشی ماشینریهای کلان جنگی ابرقدرتها و پهلوانهای پرهیبت را وادار به شکست و فرار کردهاند، جان شیرین خود را به خطر انداخت. امری که با تبلیغات دستگاههای کشورهای همسایه و قدرتهای بزرگ جهان همراه گردید. و افزون بر آن، نولیبرالهای نازکپندار وطنی نیز بر طبل چنین تسلیمتطلبی بیش از پیش کوبیدند. چنین فضای تسلیمطلبانه بسیار عادی مینمود به ویژه که نخستینهایی که فرار را بر قرار ترجیح دادند در روزگار پیش از شکست نهایی بسیار رجزخوانی میکردند. برخی به دیاران خوش سرزمینهای دور عادت کردند و برخی از آوانگاردهای نولیبرال یا مبتلا به افسردهگی مزمن شدند و یا اینکه کماکان میخواهند به سپاهیان منهزم بقبولانند که راه رهایی و نجات اصلی همان است که درست «پروپوزل» نوشت و محبت را از پایتختهای جهان سلطه، گدایی کرد. و درست در چنین شرایطی است که روی دیگر این واقعیت، حضور جانبرکفانی است که شور و زمزمه زیبای پایداری و نهگفتن را به کوهساران میبرند و اعلام میکنند که مقاومت نمایشگاه گلهای معطر و پاشپاش عطرهای پاریسی نیست.
باید بر این امر نیز تاکید داشت که اگر روزگار استبداد همهشمول به درازا بکشد و با ابزار ایدیولوژیک و باورهای دینی و ایمانهای نژادی نهادینه شود و استبداد با زور شلاق و کشتار به جریان غالب در روان و حوزه عمومی کشانده شود، گسستن آن و تودهشمول کردن مقاومت رهاییبخش بسیار زمانگیر میشود. چرا که حالتهای بردهپرور و روانهای بردهوار و عادت به گریز از خرد خودی اگر نهادینه شده باشند، به دشواری میشکنند. کندی دگرگونی ذهنیت رعیتواره را باید با ژرفایش بیشتر تحلیل کرد تا بتوان دریافت که چرا عادتوارهگی ماحصل استبداد و ایمان از روی نابخردی دیرپا و ماندگار میشوند. سلطههای دیرپای زاده ساختارها و باورهای کهنسال در انسانها زمینه نفوذ دارند و در یک فرآیند تاریخی در معرفت و روان انسانها رسوخ کردهاند، و ماندگار شدهاند از اینرو به آسانی و در زمان کم، نابود نمیشوند.
بسیار خوشباورانه است اگر گمان کرد، میشود با چند تلاش آمرانه بر ذهنیتهای دیکتاتورزده و باورهای سنتی در چند سال غلبه کرد. بدون آنکه زمینههای مادی و بازتولید اجتماعی و روابط برخاسته از آن را در یک فرآیند تاریخی تغییر داد. اگر گمان کنیم که بدون چنین تغییرات ساختاری و گذشتن از فرآیندهای یادگیری میتوان از میراث بسیار سنگین عادتهای تاریخی و بردهخویی نجات یافت، بسیار خوشبینانه خواهد بود. تنها تعداد اندکی از سوتهدلان و دلباختهگان آزادیاند که جانهایشان را فدا میکنند تا در جامعه، تکانهایی را موجب شوند. از اینرو آنها که واقعاً از حصار «ما»ی قبیله و امت گذر کردهاند، دلیران بینظیر و باخردیاند که در بیان افکار و آرای خود هراسی به دل راه نمیدهند.
چشمانداز مقاومت و پیکارهای رهاییبخش و ضد دیکتاتوری مولود هوا و هوس انقلابیون نیست، مولود گریزناپذیر شرایط اجتماعی و حاکمیتهای استبدادی و غارتگرانه است. انسانهایی که در چنین شرایطی قرار میگیرند، با وجود اشکال سیاستهای تاثیراندازی، بدفرهنگی و زورگویی حاکمان در نهایت دایرههای هراس روانی را میشکنند و توانایی بازگشت به خویشتن خویش، مراجعه به وجدان خود به مثابه انسان را درک میکنند و برای اینکه بودندهگی او به مثابه انسان به انحلال نرود، رنج همبستهگی با جامعه و تحمل خطر در این راه را کشف میکنند. چنین انسانهایی دارای گوهر انسانیاند، همان گوهری که سعدی میگوید: «تو کز محنت دیگران بیغمی نشاید که نامت نهند آدمی.»
اریک فروم میگفت: انسان برای آنکه بتواند مقاومت کند، باید هستهای درونی داشته باشد. و این هسته درونی است که به انسانی که به مقاومت در برابر زورگویی روی میآورد و هنر و شهامت «نه گفتن» را کشف میکند، توانایی میبخشد. از اینرو، انسانی که به کشف هسته درونی خود قادر شده باشد، میتواند، موقعیتهای رنجآور و حتا خطرهای نابودکننده زندگی را بپذیرد. اما لحظههای رجعت به خود و کشف گوهر انسانی دقیقاً خلاف توقع زورمداران، در لحظههای تیره استبداد نیز به وقوع میپیوندند؛ درست در زمانی که انسان و یا گروههای انسانی در احساس تسلط بر خود و بر روان خود به سر نمیبرند. در چنین لحظاتی است که توانایی شگفتانگیز مقاومت و پایداری در برخیها بیدار میشود. در چنین «آن»ها و لحظههای اجتماعی است که به گونه بسیار رازناکی انسان از قعر ناامیدی و حرمان برون میآید. و به آگاهیی روی میآورد که دیگر نباید چنین ادامه داد و این آگاهی است که او را به کنشگری جانبازانه رهنمون میشود. تاریخ مطالعات جنبشهای رهاییبخش و مقاومت در برابر استبداد و زور سرشار از روایتهای حیرتانگیزی از چنین جانبازیها و قهرمانیهاست.
فرآیندهای رهایی انسان، همواره با بنیادیترین آرزومندی و اشتیاق انسانهای آغاز میشوند که خویشتن خویش را کشف کرده باشند و نسبت به تعیین سرنوشت خود و همنوعان خود بر روی زمین و بر بستر عینی اجتماعی به تعهدی از روی خرد دست یافته باشند. و در چنین شرایطی است که آن ضربالمثل معروف چینی مصداق مییابد: «کسی که از دوشقهشدن نهراسد، میتواند قیصر را از اسپ به زیر بکشد.» و در چنین حالتهای روانی و رسیدن به معرفت رهاییبخش سیاسی است که در هر کرانه «امید نفس میکشد و یخزدگی ناشی از سازگاری و همرنگی با وضع موجود ترک برمیدارد.» و چنین است که نخستین رویاها و آرمانها و تصورات مبتنی و برخاسته از عینیت اجتماعی و کشف واقعیت دردناک حاکمیت استبدادی موجب زایش مقاومت میشود؛ و پیشدرآمدهای مقاومت، با فریادهای کوچک و شکستها آغاز میشوند و اما نیروی محرکه انسانهایی که به رویارویی استبداد میروند، باور آنها به رهایی و آزادی است. و این خصلتها و باورها است که آنان را به سوی تحقق متفاوت بودن، و نفی عادت به تمکین گوسپندوار میکشاند. انسانی که در پی کشف خویشتن خویش است و با پیبردن به خود از بردهگی سرمیتابد به آسانی با همفکران و هماندیشان همراه میشود و در مصاف با نابالغیی که دیگران بر او تحمیل کردهاند و یا خود با آن خوی گرفته است، قرار میگیرد.
مقاومتها در روزگار زورمداری و خشونت فراگیر، همیشه با نخستین مقاومتها، از سرباز زدن گروههای انسانی به تمکین به روزمرهگی اجتماعی و فرهنگی حاکمان و رویآوردن به مقاومت منفی آغاز میشود. و بدین گونه است که انسانها با دوری جستن از آیینهای رسمی، به بذلهگوییهای سیاسی، به طنزپردازیها و انکار کیش شخصیت و پیشگیری از ابراز شور و شوق در مراسم اجباری رسمی و مانند آن روی میآورند. و در یک فرآیند به عصیانها و اعتراضهای خیابانی و در فرجام از رویناگزیری به کاربرد قهر انقلابی توسل میجویند. و ما باید تمام این گامها را به مثابه اجزای جداناپذیر یک کلیت انقلابی جدی بگیریم؛ آنها را جستوجو و تدوین کنیم، بستاییم، خودی نشان دهیم و تیوریزه کنیم.
با اینهمه امیدواری معطوف به آینده، در جامعهای که قرنها ساختارها و باورهای فرازمینی و زمینی مانع دستیابی انسان به کشف خویشتن خویش شدهاند و یا دستکم روند کشف خودی را کند کردهاند، فرآیند تبیین مقاومت و رسیدن به ناکرانگی به آسانی به پیش نمیرود. در سرزمین ما که بدویت اندیشهگانی برخاسته از روابط سنتی حاکم فراگیر است، شکست ذهنیت رعیت و نظام اندیشهگانی رعیتوارهگی کار آسانی نیست و نمیتوان این حالت را در پنج سال به یکبارهگی دگرگون کرد. روابط اجتماعی-اقتصادی و ساختارهای کهن که نظام اندیشهگانی از آن برمیخیزد چنان ریشهدار و سرسختاند که حتا بازتاب اندیشهگانی آن را در میان شهروندان مهاجر افغانستان در دموکراسیهای غربی میتوان دید. بسیاری از اعضای دیاسپورای افغانستان در دموکراسیهای غربی یا جانبدار احزاب چپ و حامی مهاجراناند یا در چنین احزابی عضویت دارند و از این جایگاه جانبدار کثرتگرایی، عدالت و برابری زنان و مرداناند، اما همینها زمانی که در باره افغانستان و مردم آن سخن میگویند، فراموش میکنند که خود و فرزندانشان در این دیاران از نعمت آزادیهای شهروندی و مدنی برخوردارند و به دلایل نژادگرایانه وقتی در باره افغانستان سخن میگویند، طالب میشوند و طالبانی میاندیشند. تفاوت در این است که طالب در افغانستان تربیونهای دولت و مسجد را در اختیار دارد و طالب غربی ما، دیسکوتک و کلوپهای شبانه را. اما در نهایت هر دو در ابتذالپراکنی و آزادیستیزی یک رسالت دارند. با اینکه از منظر تاریخی بسیاری از این همراهان ارتجاع نظاممند، در نهایت در داخل و خارج کشور خود قربانیاند اما از رجعت به خویشتن خویش و کشف انسانیت خود گریز میکنند و در نهایت به جانیان وحشتناک دوپاره و دوشخصیتی تبدیل میشوند؛ به نوعی از دوزیستان اجتماعی خوفانگیز تقلیل مییابند.
زیگموند باومن (Zygmunt Bauman, ۱۹۲۵-۲۰۱۷) جامعهشناس بریتانیایی در کتاب «دیالکتیک نظم» خود میگوید: «قربانیان اغلب گرایش دارند، توانایی خود در عرصه مقاومت را کاهش دهند؛ زیرا عقلانیت آنها گاه واقعیت و وخامت حقیقی وضعیتشان را از نظرشان پنهان میکند.» وی میافزاید: صاحبان قدرت در موقعیتهای بحرانی با توسل به زور و بهرهگیری از ایدیولوژیهای رجعتگرا و ارزشهای غریزوی و هویتی کار را به جایی میرسانند که «عقلانیت بقا»، هر آنچه را که امکان ارتقا به عمل و کنش را داشته باشد، غیرعقلانی جلوه دهند. به سخن دیگر «عقلانیت» تحمیلشده بر قربانیان خود به تکیهگاهی برای عاملان استبداد و زور تبدیل میشود و تغییر و برگشت از چنین خویکردهگی، آسان نیست اما ممکن است. به سخن هراتیان موخموخه شدن برای مقاومت به کندی صورت میگیرد چراکه تضمینی برای موفقیت آن وجود ندارد. خویگیری به ناتوانی و تسلیم به نیروی عادت با همه آرامش ظاهری، ویرانگری گسترده را در خود پنهان دارد که از یک سو عمر ارتجاع و استبداد را طولانی میکند و از سوی دیگر رجوع به کنشهای مشخص مقاومت و سرکشی را کند و دشوار میسازد. آشکار است به هر اندازه که استبداد تیره و متراکم باشد و به هر اندازه که بدیلها ناروشن باشند و دادن معنا به قیام زیاد دشوار باشد به همان اندازه نیز روزگار حاکمیت ارتجاع پایدار میماند. وقتی چنین ناپیداییها و ناکجاآبادها و چندراهیها و بیراهیها پیش روی انسان حی و حاضر باشند، روانهای عادتزده همان خلصه و وارفتهگی و آسانوارهگی را نیز میتوانند بدیل تلقی کنند.
با یک رویکرد آرمانی و آرزوی داشتن جهانی بهتر که ما میخواهیم و یا جهانی که آنطور باید باشد باید دامنه روایتهای روشن را گسترش بدهیم. و برای این کار به انسانهای که میتوانند روایتهای روشن و نوعدوستانه و میهندوستانه و آلترناتیفهای رهاییبخش و عدالتافروز ارایه کنند، نیاز است. اگر بخواهیم دورنمای پیروزی روشنتر شود باید با آگاهی به سوی مقاومت رفت. در غیر آن تفنگهای سیاه، جانهای بسیاری را باز به ناحق خواهند گرفت و انسان و جامعه از این چرخه بردهگی، ارتجاع و خشونت برون نخواهد شد.
از اینرو، هیچ انسانی را که در شرایط سخت و تیره به استبداد و تیرهگی نه میگوید و در راه رهایی گام برمیدارد، نباید نفی کنیم. سیاست حذف دیگران سودی برای ما نداشته است. حتا آنانی که با یک نه ساده در برابر استبداد و سیاهی میایستند بخشی از خانواده مقاومت و پایداریاند؛ چرا که نه گفتن در میان لشکری از بلیگویان آشکار و پنهان کار آسانی نیست.






