گاهی از خود میپرسم اگر پنج سال بعد دوباره به زندهگیام نگاه کنم، چه چیزی برای دیدن خواهم داشت؟ آیا پنج سال آینده نیز مانند پنج سال گذشته سپری خواهد شد، یا شاهد تغییر مثبت خواهیم بود؟ این پرسش، برای بسیاری از دختران دنیا شاید فقط یک خیالپردازی شیرین باشد؛ اما برای من، دختری که امروز در افغانستان زندهگی میکند بیشتر شبیه یک حسرت است. اما امیدوارم لیمه پنج سال آینده نخستین قدمهای خود را برای یک تغییر بزرگ گذاشته باشد و بار دیگر در پی رسیدن به رویاهای خود از هیچ تلاشی دریغ نکند.
پنج سال گذشته و مشکلاتی که ما دختران افغان بهخاطر این همه محدودیتها متحمل میشویم، واقعاً جای تاسف است. مگر ما چی چیزی جز حق خود خواستیم. آرزوهای من و صدها دختر دیگر بزرگ نبودند. فقط میخواستم درس بخوانم، کار کنم، برای خانوادهام مایه افتخار باشم و آیندهای را که خودم انتخاب کرده بودم، زندهگی کنم. اما امروز نه حق انتخاب دارم و نه حق ساختن آیندهای که سالها برایش رویا دیده بودم.
من به لیمه پنج سال بعد چی بگویم؟ این که ایام نشاط و انرژیات بهخاطر یک گروه افراطی هدر رفت و مجبور شدی تن به خواستههایی بدهی که حتا تصور هم نمیکردی. اگر این وضعیت تا پنج سال دیگر ادامه پیدا کند، شاید آن زمان مادر باشم؛ مادری با چند فرزند که تمام جوانیاش را پشت دیوارهای خانه جا گذاشته است. شاید روزی دختر یا پسرم در اوج ناباوری از من بپرسد: «مادر چرا درس نخواندی؟ چرا شغلی نداشتی؟ چرا به آرزوهایت نرسیدی؟»
این همان سوالهایی است که ما سالها از مادران خود میپرسیدیم، اما آنها میگفتند: «آن زمان جنگ بود، در ولایت ما مکتب نبود یا راهی برای درس خواندن وجود نداشت.»
اما من چه خواهم گفت؟ آیا بگویم که مکتب وجود داشت، اما دروازههایش به روی دختران بسته بود؟ آیا بگویم دانشگاه بود، اما اجازه ورود نداشتیم؟ آیا بگویم که فرصت کار بود، اما زن بودن برای محروم شدن کافی بود؟
چه پاسخ تلخی خواهد بود؛ این که بگویم جرم من فقط دختر بودن بود. من نسبت به امیدواری برای پنج سال آینده خود بیشتر ترس دارم و این فکرها هر روز مرا میترساند. میترسم نسلی بزرگ شود که از ما بپرسد چرا سکوت کردید، چرا رویاهایتان نیمهکاره ماند، و ما فقط بتوانیم بگوییم که اختیار زندهگیمان از ما گرفته شد.
پس از بازگشت طالبان، این گروه فقط دروازههای مکتب و دانشگاه را از ما نگرفت؛ بلکه امید هزاران دختر را نیز پشت همان دروازهها زندانی کرد. وقتی حق آموزش، حق کار و حق حضور در جامعه از یک زن گرفته شود، تنها آینده یک نفر از بین نمیرود، آینده یک نسل آسیب میبیند.
اگر طالبان این محدودیتها را بر زندهگی دختران تحمیل نکرده بودند، اگر آزادی برای درس خواندن و کار کردن وجود داشت، پنج سال بعد خودم را طور دیگری میدیدم. خودم را طوری میدیدم که با لباس پیلوتی، با افتخار در آسمانها پرواز میکند. هر پرواز برایم نشانهای بود از اینکه هیچ رویایی برای یک دختر افغان غیرممکن نیست. شاید در افغانستان خدمت میکردم، شاید در کشوری دیگر، اما مهم این بود که آیندهام را خودم ساخته بودم، نه اینکه دیگران آن را از من گرفته باشند.
امروز اما میان آن رویا و واقعیت، فاصلهای به بزرگی آسمان وجود دارد. اما با آن هم، پنج سال بعد که این متن را میخوانم در شرایطی باشم که با خود بگویم چقدر ناامید بودی. دیدی همه چیز خوب پیش رفت و پیروز شدی.
با امید به آینده رویاهایم را دفن نمیکنم. شاید امروز نتوانم پرواز کنم، اما هنوز باور دارم روزی خواهد رسید که هیچ دختر افغانی مجبور نباشد برای فرزندش توضیح بدهد که چرا از حق درس خواندن و ساختن آینده محروم شد. امیدوارم آن روز، پاسخ مادران این سرزمین دیگر با حسرت آغاز نشود، بلکه با افتخار باشد.






