سالها درد و رنجکشیدن و بازهم استوار ماندن نشان میدهد که افغانستان زنی است از تبار مقاومت، آزادهگی، ایستادهگی، لطافت، مهربانی و بلندپروازی که با وجود ناملایمتهای فراوان، سرپا و قوی مانده است. میبینم سالها جنگ، ماهها دربهدری، هفتهها رنج، روزها هوای خزانی و لحظهها بیقراری، با آنکه اندکی چهرهاش را دگرگون ساخته، نتوانسته است به ایستادهگیاش ضربهای وارد کند.
افغانستان هنوز نفس میکشد؛ مانند دخترانی که هر روز در آرزوی بازشدن دروازههای مکتب، چشمانشان را میگشایند. مانند لحظه وصال یک مادر و فرزند مهاجرش هنوز زیباست و مانند لبخند تلخی که از ناکامی یک دختر در صنف ششم، روی لبهایش نقش میبندد. افغانستان هنوز قصهای است که پایانش نوشته نشده؛ قصهای که هر نسل، صفحهای تازه بر آن میافزاید؛ گاهی با یک شعر، گاهی با یک ترانه، گاهی با خاطرهای از خانه و گاهی با سکوتی که پشت هزاران حرف ناگفته پنهان شده است.
افغانستان سرزمین تضادهاست؛ جایی که در یک سویش کوههای بلند و در سوی دیگرش دشتهای بیانتها گستردهاند. جایی که زمستانهای سردش در کنار تابستانهای گرم، هرکدام رنگ و بوی خودشان را دارند؛ سرزمینی که در دل خشونتهایش، هنوز نرمی لهجه مادری شنیده میشود و در میان خاک و سنگ، هنوز گلهایی پیدا میشوند که کسی انتظار روییدنشان را نداشته است.
افغانستان را میتوان در یک گیلاس چای دید که دور دسترخوان ساده میان چند نفر میچرخد؛ در نانی که با دستهای مادر پخته میشود؛ در صدای خندهای که ناگهان سکوت خانه را میشکند و در خاطره کسانی که سالهاست از وطن دورند، اما هنوز وقتی نام یک قریه، یک کوه یا یک کوچه را میشنوند، چیزی در درونشان تکان میخورد.
این سرزمین آدمهای زیادی را از خود دور کرده، اما نتوانسته خاطره خود را از آنان بگیرد. هرکس که رفته، شاید بخشی از افغانستان را در گوشهای از جهان با خود برده است؛ یکی زبانش را، یکی موسیقیاش را، یکی کوچه و خاطرات بازیها را، یکی دستپخت مادرش را و دیگری خاطره حویلیای را که دیگر شاید هرگز به آن بازنگردد.
و من فکر میکنم افغانستان تنها همان چیزی نیست که امروز از دور دربارهاش میشنویم. افغانستان فراتر از خبرها و تصویرهاست، فراتر از تمام واژههایی است که توصیفش کردم. افغانستان زنی است قوی و باوقار که با وجود تمام تفاوتها، گلهای پیراهنش خاطره مشترک و قشنگ دارد. شاید به همین دلیل است که افغانستان هرجا که بروی، با تو میآید؛ در لهجهات، در خاطراتت، در دلتنگیهایت، در غذایی که میپزی و حتا در شیوهای که نام مادرت را صدا میزنی.
افغانستان شاید امروز زخمهای بسیاری بر تن داشته باشد، اما هنوز چیزی در وجودش است که نمیگذارد به یک خاطره دور تبدیل شود؛ چیزی شبیه صدای آشنایی که پس از سالها، ناگهان از میان ازدحام جهان میشنوی و بیاختیار میفهمی که هنوز دلت برای خانه میتپد.






