من همیشه برای آیندهام رویاهایی داشتم؛ رویاهایی که برای رسیدن به آنها درس میخواندم و تلاش میکردم. میخواستم روزی دادستان شوم و در کابل وظیفه داشته باشم؛ در کنار مردم باشم، از حق دفاع کنم و انسانی باشم که همیشه طرف عدالت میایستد. تصویر آیندهام روشن بود: میخواستم کار کنم، زحمت بکشم و با دسترنج خودم زندهگی مستقلی بسازم. حتا آرزوی داشتن یک «فوررانر سفید» (4Runner) را داشتم. تصور میکردم روزی پس از پایان کار، سوار موتر شخصی خودم میشوم و به خانه برمیگردم؛ با حس رضایت از اینکه برای رسیدن به جایگاهی که میخواستم، تلاش کردهام.
برای من آینده چیزی دور و مبهم نبود و تصویر روشن داشت؛ تصویری که در آن، خودم را در کابل میدیدم؛ زنی جوان، مستقل و پرتلاش که برای رسیدن به جایگاهش سالها درس خوانده و زحمت کشیده است. میخواستم برای ایستادن در کنار حق و دفاع از کسانی که شاید صدایشان کمتر شنیده میشد، تلاش کنم و کاری موثری انجام دهم.
رویاهایم از همان جنس رویاهایی بود که با جزئیات ساخته میشود؛ میدانست چه میخواهد و حتا گاهی آیندهاش را با تمام جزئیات تصور میکرد. خودش را میدید که صبح از خانه بیرون میشود، به محل کارش میرود و روزش را با رسیدهگی به پروندهها، شنیدن حرفهای مردم و تلاش برای اجرای عدالت سپری میکند. میخواست کاری داشته باشد که در آن احساس کند حضورش برای جامعه مفید است؛ کاری که در پایان هر روز بتواند با خودش بگوید: «امروز برای کسی کاری کردم.»
اما در افغانستان گاهی یک اتفاق میتواند تمام آیندهای را که برای خود ساختهای، تغییر دهد. با آمدن طالبان، دروازههای مکتب بهروی دختران بسته شد و بسیاری از دختران از ادامه تعلیم محروم شدند. برای من نیز این فقط بستهشدن یک مکتب نبود؛ انگار دروازهای بهسوی آیندهام بسته شد؛ آرزوهایی که روزی برایم کاملاً واقعی بود، ناگهان تبدیل به «خیال» شد.
من نمیخواستم دادستانشدن فقط در حد یک آرزو بماند. نمیخواستم سالهای درس و زحمتم بینتیجه شود. میخواستم آیندهام را خودم انتخاب کنم؛ کار کنم، مستقل باشم و برای مردمم خدمت کنم. اما امروز، رویای من در جایی متوقف شد که مکتبها بسته شدند.
با بستهشدن مکتبها ناگهان با آیندهای روبهرو شدم که خودم انتخاب نکردهام. نمیخواستم رویاهایم را رها کنم. نمیخواستم باور کنم که سالها تلاش، درسخواندن و امیدداشتن، فقط برای این بوده که در یک روز همهچیز متوقف شود. اما بعضی زخمها با خواستن و نخواستن انسان درمان نمیشود.
وقتی مکتب بسته میشود، فقط یک ساختمان تعطیل نمیشود؛ گاهی مسیر زندهگی یک دختر تغییر میکند؛ دختری که میتوانست فردا داکتر، قاضی، دادستان، استاد، خبرنگار یا کارآفرین باشد، مجبور میشود در خانه بماند و آیندهای را تماشا کند که هر روز از او دورتر میشود.
رویاهای من هم همینگونه نیمهتمام ماند: رویای دادستانشدن؛ رویای کارکردن در کابل؛ رویای خدمت به مردم؛ رویای ایستادن در کنار حق؛ رویای داشتن درآمد و استقلال مالی؛ رویای خریدن یک فوررانر سفید با پولی که خودم بهدست میآوردم؛ و شاید از همه مهمتر، رویای تبدیلشدن به انسانی که مردم به او اعتماد کنند و از او به نیکی یاد کنند.
اینها آرزوهای بزرگی نبود؛ آرزوهایی که یک دختر با درس و تلاش میتوانست به آن برسد. اما در افغانستان، برای بسیاری از دختران، حتا رسیدن به سادهترین رویاها هم به امتیازی تبدیل شده که از آنان گرفته شده است.
دختران از درس، دانشگاه و بسیاری از فرصتهای کاری محروم شدند. محدودیتها بر زندهگی دختران بیشتر و حق آزادی و انتخاب از آنان سلب شد. زنی که میخواست درس بخواند، کار کند و برای جامعهاش مفید باشد، مجبور شد با دیوارهای بلندی روبهرو شود که خودش نساخته بود. من هم مانند بسیاری از دختران افغانستان مجبور شدم میان رویاهایم و واقعیتی که بر من تحمیل شده بود، بایستم.
با این همه، هنوز نمیخواهم باور کنم که این پایان رویاهاست. شاید امروز نتوانم به آن آیندهای که برای خودم ساخته بودم برسم، اما امیدوارم روزی دوباره درهای مکتب و دانشگاه به روی دختران افغانستان باز شود؛ روزی که آنان بتوانند آزادانه درس بخوانند، کار کنند و برای آیندهشان تصمیم بگیرند.
شاید آن روز، رویای دادستانشدن من هم دوباره از یک خیال به یک «امکان» تبدیل شود. و شاید روزی واقعاً پشت فرمان همان فوررانر سفید بنشینم و بعد از یک روز کاری در کابل، با خودم بگویم: اینبار رویایم را کسی از من نگرفت.







