تجربه بیش از چهار دهه جنگ در افغانستان، یک واقعیت انکارناپذیر را آشکار کرده است: پیروزی در میدان نبرد، بهتنهایی ضامن موفقیت یک جنبش سیاسی یا نظامی نیست. آنچه سرنوشت یک حرکت را رقم میزند، توانایی آن در حکومتداری، تامین امنیت، جلب اعتماد مردم و ایجاد نظم پایدار است.
در تاریخ معاصر افغانستان، نیروهای مختلف بارها توانستهاند مناطقی را تحت کنترل خود درآورند، اما در بسیاری از موارد، به دلیل نبود یک الگوی روشن برای اداره این مناطق، دستاوردهای نظامی به ثبات سیاسی و مشروعیت پایدار تبدیل نشدهاند. از همینرو، اگر امروز جبهات مقاومت یا دیگر نیروهای مخالف رژیم طالبان در آینده مناطقی را آزاد کنند، با همان آزمون تاریخی روبهرو خواهند شد. پرسش اصلی دیگر این نخواهد بود که چه کسی منطقه را آزاد کرده است، بلکه این خواهد بود که آن منطقه چگونه اداره میشود.
در این نقطه، تفاوت میان یک نیروی صرفاً نظامی و یک جنبش آزادیخواه آشکار میشود. جنبشی که خود را بدیل نظم موجود میداند، باید پیش از هر چیز نشان دهد که برای حکومتداری نیز برنامه دارد؛ برنامهای که بر قانون، عدالت، پاسخگویی، مشارکت مردم و ارائه خدمات عمومی استوار باشد. مردم زمانی به یک بدیل سیاسی اعتماد میکنند که این تفاوت را نه در شعار، بلکه در شیوه اداره و رفتار مسوولان ببینند.
از همین منظر، به نظر میرسد جبهات مقاومت بیش از هر زمان دیگر به یک دکترین راهبردی حکومتداری نیاز دارند؛ چارچوبی که فلسفه حکومتداری، اصول اداره مناطق آزادشده، رابطه نیروهای نظامی با نهادهای مدنی و محلی، شیوه تصمیمگیری، معیارهای شفافیت، پاسخگویی و حفظ حقوق شهروندان را مشخص سازد. چنین دکترینی نباید صرفاً مجموعهای از دستورهای اداری باشد، بلکه باید نقشه راهی مشترک برای همه کسانی باشد که مسوولیت اداره مناطق آزادشده را بر عهده میگیرند.
اهمیت چنین دکترینی تنها در ایجاد نظم اداری خلاصه نمیشود. این سند میتواند از تصمیمهای سلیقهای جلوگیری کند، رابطه میان گروههای مسلح و حکومتداری را روشن سازد، اعتماد عمومی را افزایش دهد و تصویری قابل باور از آیندهای متفاوت ارائه کند. همچنین میتواند به موضوعاتی چون نقش شوراها و متنفذین محلی، مدیریت خدمات عمومی، منابع محلی، اقتصاد، آموزش، صحت، مبارزه با فساد، ارتباط با مردم، حفظ تنوع اجتماعی و قومی، و چگونگی گذار از اداره موقت به یک نظام قانونمند بپردازد؛ موضوعاتی که هرچند در میدان جنگ کمتر مورد توجه قرار میگیرند، اما در حفظ دستاوردهای آن نقشی تعیینکننده دارند.
شاید مهمترین اصل چنین دکترینی این باشد که مشروعیت از رضایت مردم و کیفیت حکومتداری سرچشمه میگیرد، نه صرفاً از موفقیت نظامی. هر منطقه آزادشده باید به الگویی از امنیت، عدالت، قانونمداری و خدمت به شهروندان تبدیل شود؛ الگویی که در عمل نشان دهد هدف مقاومت تنها تغییر حاکمان نیست، بلکه تغییر شیوه حکمرانی و تمرین حکومتداری خوب است.
امروز، در کنار بحثهای نظامی و سیاسی، شاید زمان آن رسیده باشد که یک گفتوگوی جدی نیز درباره «حکومتداری پس از آزادسازی» آغاز شود. تدوین یک دکترین راهبردی حکومتداری میتواند نخستین گام در این مسیر باشد؛ گامی که نهتنها به آمادهگی جبهات مقاومت برای اداره مناطق آزادشده کمک میکند، بلکه تصویری روشنتر از چشمانداز آینده افغانستان در برابر مردم و جامعه جهانی قرار میدهد.






