اخیراً رویکرد زلمی خلیلزاد، نماینده ویژه پیشین امریکا در امور صلح افغانستان، نسبت به پاکستان خوبتر آفتابی شد. پس از آنکه خبر رسید اسلامآباد قرار است میزبان نشست جمعی از فعالان سیاسی مخالف طالبان باشد، خلیلزاد خیلی زود از کوره در رفت و بار دیگر بر آنچه نقش ویرانگرانه پاکستان در افغانستان عنوان میشود، تمرکز کرد. حالا که تدویر این نشست در میانه سرزنشها و ستایشها، به تعویق رفته است، این نگرانی بهوجود آمده که مبادا در تاخیر آن، بیشتر ملاحظات و اغراض سیاسی در کار باشد تا مشکلات فنی.
واقعیت این است که پاکستانستیزی هنوز یک سکه رایج در بازار سیاست افغانستان است؛ بهویژه در دوره نظام جمهوری اسلامی که زیاد خریدار داشت. در آن زمان، این ایده (پاکستانستیزی) به میزانی تقویت شده بود که اگر یک دولتمرد و سیاستمدار در جامعه محبوبیت نمیداشت (اگر نگوییم منفور بود)، وقتی علیه پاکستان میشورید، رویکرد افکار عامه نسبت به آن چهره سیاسی قدری متحول میشد و چه بسا کسانی هم صفت «میهنپرستی» برایش میدادند. همین حالا هم ادبیات پاکستانستیزانه طرفدارانی دارد، ولی نه به میزان بیست سال گذشته. اگر دعوا بر سر تحریک طالبان پاکستانی (تیتیپی)، بساط رفاقت دیرین پاکستان و طالبان را به هم نمیزد، همین حالا هم همان روحیه پیشین نسبت به اسلامآباد به قوت خود پا برجا میماند. بهفرض که ادعای دشمنی پاکستان با افغانستان درست از آب در آمده باشد، باز هم راه تبدیل دشمنی به دوستی یا مهار شدت خصومت، از طریق گفتوگوست نه عربدهکشی در رسانهها و تولید ادبیات نفرت؛ ضمن آنکه افزایش توان داخلی در همه عرصهها نیز به کار مهار دشمن میآید.
خلیلزاد هم که یک سیاستمدار افغانتبار امریکایی است، قطعاً از موجودیت روحیه پاکستانستیزی در سیاست افغانستان، اثر پذیرفته است؛ بهویژه از زمانی که از آدرس ایالات متحده در مناقشه افغانستان رسماً ورود کرده و رد پای اسلامآباد را در این مناقشه خوبتر تعقیب و تماشا کرده است. توسل به ادبیات پاکستانستیزی وقتی برای خلیلزاد زیاد پراهمیت و راهگشا جلوه میکند که به کُنه نارضایتی مردم افغانستان از عملکردش پی میبرد. در نظر غالب سیاسیون و شهروندان کشور، نقش خلیلزاد در فروپاشی نظام جمهوری و برگشت مجدد طالبان به قدرت، انکارناپذیر و خیلی برجسته است. سهم خلیلزاد در ماجرای فروپاشی به میزانی پررنگ ترسیم شده است که منتقدانش در تحلیل نقش او، غالباً نه از عقل که از احساسات تبعیت میکنند.
اکنون خلیلزاد برای آنکه ذهنیت نقشبسته نسبت به خود در افکار عامه افغانستان را کمرنگ سازد، رندانه در زیر عبای پاکستانستیزی پنهان میشود تا این تصور در جامعه شکل گیرد که گویا او با کشورهایی که افغانستان باثبات را دوست ندارند، نهتنها میانه خوبی ندارد، بلکه علیه آنها قویاً میایستد. در حالی که نارضایتی (اگر نگوییم نفرت) از خلیلزاد به میزانی است که حتا تاختوتازش بر پاکستان هم نمیتواند نجاتش دهد.
در کنار آن، علایق و سلایق قومی خلیلزاد روشنتر از آفتاب است و جایی برای تردید ندارد. در ماموریتهایی هم که از آدرس امریکا در افغانستان توظیف بوده است، نه بیطرفانه که غالباً قومی یا هم سلیقهای عمل کرده است. در افغانستانی که متشکل از طایفههای گوناگون است، وقتی ماموریتهای سیاسی نه بیطرفانه که براساس علایق طایفه خاصی دنبال میشود، حاصلش بنبست یا هم فروپاشی است. خلیلزاد نهتنها غیرجانبدارانه عمل نکرده است، بلکه غیرپشتونهایی را که بر رفتار او معترض شدهاند، با استفاده از نمایش سلاحهای پیشرفته امریکایی (از قبیل B2 و B52)، آنها را بر سر جایشان نشانده است. تا این جای کار، روشن شده که ایدهآل خلیلزاد برای افغانستان، ایجاد دولتی با محوریت یک قوم خاص است؛ بهگونهای که بقیه اقوام نقش تزئینی داشته باشند و بس؛ دقیقاً چیزی شبیه همین رژیم فعلی طالبان. به باور غالب، پاکستان هم خواهان چنین دولتی در افغانستان است؛ با این تفاوت که آن را رام، مطیع و کمتوقع میخواهد و نباید هم هوس یکی کردن پشتونهای دو سوی مرز را در سر بپروراند.
حالا خلیلزاد برای آنکه از هماندیشی با پاکستان در زمینه فوق، تبرئه جوید، چاره کار را در ستیز با این کشور میبیند؛ به این معنا که وقتی خواهان ایجاد دولتی با محوریت یک قوم در افغانستان است، قاعدتاً با پاکستان که خواهان چنین دولتی است، باید همکاسه و همنشین شود. براین اساس، نارضایتی خلیلزاد از پاکستان ناشی از سلیقه و علاقه شخصی است و لزوماً با منافع امریکا و افغانستان پیوند ندارد.
در سوی دیگر، پاکستان هم نسبت به عملکرد خلیلزاد خیلی بدبین است و از به صحنهآمدن او شدیداً ناخرسند میشود. این بدبینی از وقتی ایجاد شده که خلیلزاد در سیاست افغانستان فعال شده است. ایدهآل پاکستان این است که امریکا به آن از عینک آدمهایی چون خلیلزاد ننگرد. بلی، پاکستان نمیخواهد کسی نماینده واشنگتن در امور افغانستان باشد که شناخت دقیق از اسلامآباد و کابل و ریشه منازعه میان این دو داشته باشد؛ اما خلیلزاد از سیر تا پیاز پیچوخم رابطه دو کشور را میداند و از آنچه اسلامآباد در چهل سال گذشته در حق همسایه غربیاش انجام داده است، نیز نیک باخبر است. برای همین، خلیلزاد وقتی نماینده ویژه امریکا برای صلح افغانستان گماشته شد، پاکستانیها نگران شدند. کاخ سفید در آن زمان، برای رفع نگرانی پاکستان، مایک پمپئو، وزیر خارجه پیشین امریکا، و خلیلزاد را به اسلامآباد اعزام کرد و با حاکمان وقت این کشور (عمران خان، نخستوزیر، و شاه محمود قریشی، وزیر خارجه) دیدار کردند. محمدعمر داوودزی، نماینده ویژه محمداشرف غنی (رییس جمهور پیشین) در امور پاکستان، در کتاب خاطراتش، دیدار فوق را به هدف رفع نگرانی پاکستانیها از ناحیه نقشآفرینی خلیلزاد در صلح با طالبان، عنوان کرده است. امریکاییها در آن دیدار به پاکستانیها گفتند که حضور خلیلزاد در صحنه به منافع اسلامآباد آسیب نمیزند و این کشور هم نباید راه را بهروی صلح در افغانستان ببندد.
فراموش نباید کرد که رویکرد دولت اول دونالد ترمپ نسبت به پاکستان خیلی بدبینانه و پر از ایهام و ابهام بود و بعید نیست که متاثر از لابیگری خلیلزاد بوده باشد؛ اما حالا که خلیلزاد حضور رسمی در صحنه سیاست امریکا ندارد، دولت دوم ترمپ پیوسته از پاکستان ستایش و آن را قهرمان مبارزه با تروریسم میخواند.
اشرف غنی هم برای آنکه خلیلزاد را به حاشیه رانده باشد، بیشتر رخ به جانب پاکستان داشت تا قطر. سعی غنی معطوف به تضعیف یا خنثاسازی پروسه صلح دوحه و سپردن کار به پاکستان بود، ولی بخت یارش نشد و میدان را بهسود دوحهنشینهای وفادار به خلیلزاد خالی کرد و رفت.






