امروز شنبه، بیستوششم عقرب است. صحن مکتبمان امروز متفاوتتر از روزهای قبل است؛ چون به دلیل سرد شدن ناگهانی هوا از دیروز به این طرف، همه لباسهای گرم پوشیدهاند. کرتیهای دراز، جاکتهای پشمی، دستمالگردنهای رنگی و دستکشهای دستبافی که زیبا و باسلیقه مرواریددوزی شدهاند، همه در کنار هم قرار گرفته، چهره مکتب را زمستانی کردهاند. با نواختن زنگ، برنامه صف ظهرگاهی آغاز میشود؛ اما فقط نیمی از شاگردان مکتب (صنف چهارم تا ششم) صف میشوند. نصف دیگر شاگردان (صنف اول تا سوم) کتابهای درسیشان را نیاوردهاند و فقط برای امتحان دادن آمدهاند. امتحانات دوره اول ابتداییه از امروز آغاز شد. امتحانات ما نیز روز پنجشنبه، اول قوس، آغاز خواهد شد و تا آن زمان درسهایمان ادامه خواهد داشت. ولی برای من و دیگر همصنفانم حالوهوای روزهای درسی و حالوهوای درس خواندن نیست. حالوهوای امتحان هم نیست. از چند روز به این طرف، دلهره عجیبی در بینمان پیدا شده است. ترسمان از حالت چهرهمان کاملا آشکار است. فقط کافی است تا به چشمهای ما دیده شود. باید دیده شود که مثل روزهای درسی پر از شیطنت و شوخطبعی نیستیم. آن وقت این دلهره واضحتر دیده میشود و حس میگردد.
این اضطراب و دلهره از جنس نگرانی برای امتحان، گرفتن نمره، کسب درجه و یا کامیابی نیست. دلهرهاش از جنس ترس است. ترس از اینکه مبادا این آخرین روزهای سال تعلیمی، آخرین روزهای تعلیمی عمرمان باشد. ترس از اینکه نکند مثل دانشآموزان صنف ششم سه سالی که گذشت، فرصت نشستن روی چوکی صنف هفتم از ما گرفته شود و ما نیز در قطار دانشآموزان محروم از تعلیم و آموزش قرار بگیریم.
سال ۱۴۰۰ زمانی که طالبان آمدند و مکتب به روی دختران بالاتر از صنف ششم بسته شد، من دانشآموز صنف سوم بودم. من در مکتب لیسه درس میخوانم؛ مکتبی که دوره تعلیمیاش تا صنف دوازدهم بود. اگر بخواهم خاطرات و اتفاقهای آن روز را به خاطر بیاورم، شاید پررنگترینش همین بود که پس از یک رخصتی طولانیمدت، وقتی دوباره وارد مکتب شدیم و درسها را شروع کردیم، مکتب کاملا سوتوکور و خلوت شده بود. از آن همهمه و جوش و خروش روزهای قبل از جنگ و تغییر نظام، در مکتبمان هیچ خبری نبود. از یک سو، یکباره نیمی از دانشآموزان (صنف هفتم تا دوازدهم) حضورشان در مکتب منع شده بود و از سوی دیگر، تعداد زیادی از دانشآموزان، از آن محل گریخته و یا مهاجرت کرده بودند. حتا آن عده از دانشآموزانی که در دوره ابتداییه بودند و هنوز در آن محل و محلههای همجوار مکتب بودند، به خاطر ترس از حرفوحدیثهایی که آن روزها در مورد ربودن دختران قدبلند توسط طالبان بر زبان بود، به مکتب نمیآمدند.
به همین دلیل ادامه آن سال تعلیمی، با ترس و سکوت گذشت. آنچه بیشتر از همه از لابهلای آن روزها به خاطرم مانده است، در کنار ترک اجباری تحصیل دختران و محروم شدن از درس، متروکه شدن مکتب و ترس از ادامه دادن آن روزها در بین استادان و شاگردان بود. حالا که فکر میکنم، آن روزها هم درست مثل همین روزهای پایان سال تعلیمی ما در صنف ششم است. آن زمان هم هیچ نگرانی از امتحان، نمره و حتا کامیابی در ما نبود و اینکه هیچ کس به فکر سال بعد تعلیمی و صنف بالاتر نبود. انگار همه چیز به همان سال خلاصه گردیده و زمان پس از آن توقف میکرد.
دو روز پیش آخرین درس دری صنف ششم را با عنوان «رخصتی زمستانی» خواندیم. در مورد اینکه وقت طلاست و رخصتی زمستانی فرصت خوبی برای درس خواندن و آماده شدن برای صنف بعدی است. پس از خواندن این درس، از اینکه رفتن به صنف بعدی برای من و همصنفانم معلوم نیست، همهمان بغض کردیم و ناراحت شدیم. ما با خواندن این درس، صنف ششم و دوره ابتداییهمان را به پایان رساندیم. این پایان برای ما اصلا شبیه پایانهایی که در صنفهای قبل تجربهاش کردیم نیست. پایانی است پر از اضطراب، پر از بلاتکلیفی. پایانی با یک سوال بزرگ؛ سوالی که هیچ کس قادر به پاسخ آن نیست. نه استاد، نه اداره مکتب، نه والدین ما. هیچ کدام نمیدانند که ما در سال آینده تعلیمی، در قطار دیگر دانشآموزان به مکتب خواهیم آمد و کتابهای درسی صنف هفتم را به همراه همصنفانمان خواهیم خواند؟ فکر کردن به این پرسش بیپاسخ، آنچنان ذهن ما را درگیر خودش کرده است که لذت و شور و شوقی که در لحظههای پایانی سال نهفته است را در ما کم رنگ ساخته است.
رخصتی زمستانی به خاطر نداشتن موضوع مهم برای یادگیری و نداشتن لغت، آسانترین درس امسال ما بود؛ ولی بیشتر از هر درس دیگری ذهنم را درگیر خودش ساخته است و بیشتر از هر درس دیگری، کلماتش در ذهنم تکرار میشوند. این روزها، هرچند ناامیدی بیشتر از امید بر سرمان سایه انداخته است، ولی دوست ندارم که این آخرین رخصتی زمستانی من باشد. در این زمستان، من به دنبال زمستانی جذاب و پرخاطره نیستم، من میخواهم با فرصتی که در این زمستان دارم، با مطالعه کتابهایی در زمینههای مختلف، فرصتی برای آرامش و تفکر بیشتر داشته باشم. من میخواهم حتا اگر دروازههای مکتب به رویمان بسته گردد و نگذارند تا من و همصنفانم درسهایمان را در صنف هفتم شروع کنیم، ولی من، با شادابی و انرژی مثبت فصلهای جدید تعلیمی را شروع کنم.






