روزگار غریبی است نازنین
در روزگاری با واصف باختری بدرود میگوییم که تکنیکسالاری میرود که بر انسانِ سرمایهداری معاصر لگام بزند و فضای نسبی آزاد زندهگیاش را از دسترسش برباید. هر چند در راستای دیگر به شایستهگی و سزاواریاش نیز میافزاید که بازتاب آن همراه با بحران چندلایه سرمایهداری بر دوش انسان امروز بهویژه انسان افغانستانی بیشتر از پیش سنگینی میکند و در کنار آن لایههای روشن آن گنگ و ناپیدا مینماید. پیوست با بحران جهانی و جهان آشوبزده، کشور ما در محراق این بحران پرتاب شده و خطر این بحران از چهار سو و شش جهت، هستی هویتی و شناسنامه فرهنگی ما را به مرزهای نابودی کشانده است. اگر سرمایهداری پسین از ذهن نقاد، متکثر و خلاق فاصله میگیرد و انسان امروز را بر لذات حسی و گذرای روزمرگی از خویشتن خویش از خود تهی میسازد، نیروی ارزان وم لیشههای گوشبهفرمان دستگاه جاسوسی و ارتش پاکستان و اعوان و انصارش، انسان افغانستانی را به دوره سنگ و فرمانهای سنگواره میراند که این خود بریدن از خرد، فرهنگ و هنر است که این اوج آن فاجعه است که طالبان از آغاز برای دشمنی با این ارزشها کمر بستهاند.
باختری در جایگاه مولف
واصف باختری با سیاست کار اندیشورزی را میآغازد. «سازمان جوانان مترقی» نخستین مکتب و مدرسه بالندهگی اندیشه و سیاهمشقهای شاعرانه اوست. شماری از متنهای شاعرانه در «شعله جاوید» بازتابنده چنین رویکرد و تلاش واصف باختری است. آشنایی واصف باختری با فلسفه و متنهای کلاسیک چپ و ذهن نقاد وی، باختری را به بازخوانی جدی متون چپ و بازخوانی انتقادی اینگونه آثار برمیانگیزد. این رویکردها، بعدها شایعاتی پیرامون تروتسکیاندیشی باختری را دامن میزند. با این رویکرد، اندیشه و کارنامه واصف باختری از دو سو دچار دگرگونی میشود. این دگرگونی در راستای اندیشه سیاسی، وی را از کار سیاسی در یک گروه و دسته بهویژه سیاسی برحذر میدارد و از سوی دیگر، آشنایی بیشتر وی با تیوریهای زبانشناسی و ادبی و ادبیات فارسی، کارنامه ادبی وی را به سوی کار جدی و بنیادی در گستره متننویسی بهویژه متنهای شاعرانه رهگشا میشود.
با این رویکرد، واصف باختری در جایگاه مولف، متنی است که نشانههای روند و روال تحولیافته درونی و آگاهانه وی را بازتاب میبخشد و سخن از معامله و هیچ نوع پیوند با عوامل زور و زر نیست.
باختری در جایگاه متن
جهان متن و واصف باختری
الا زنهاریان زنهار
………….
زبان مادرم شبنامهای افتاده در پسکوچههای شهر غربت بود
که من آن را نهان از چشم بیدار پدر هر روز میخواندم
و گاهی نیز در صحرای سبز کودکیهایم
سوار بارهی رستم
به فرمان پدر از شارسان زال زر تا قلعهی افراسیاب پیر میراندیم
ولی افراسیاب از اوج ایوان بلند خویش
به جای تیر زهرآگین
به سویم سکههای روشن لبخند میافشاند
و من بر جای میماندم
و میپنداشتم افراسیاب از من هراسانست
و مادر نیمهشبها با زبان رازگون خویشتن در گوش من میگفت
ایا گمگشته کودک در غبار کاروانهای قبایل، هیچ میدانی؟
که آن سالار صحرازاد صحراگرد را با خویش پیمانست
که خونآمیزهی ایل و تبار خویش را در رگرگ برنا و پیر
این بزرگآفاق بشناسد
بهسان میگسارانی که طعم بادههای گونهگون را از برون شیشه میدانند
و او با خندهای روبیده بر متن کبود کینهجویی نیز
که دارد با نیای پار و پیرارت
ترا سوی حصار خویش میخواند
ترا از خویش میداند
ترا او خویش میداند
زبان من حریرین است
ولی این پرنیان را قطرهای از خون پولادست در هر تار
به جنگ من میا زنهار
این متن کمتر تاویلپذیر است. سوای چند تلمیح و اشارت اسطورهای، سخنی ناگشوده در متن کمتر به چشم میخورد. کاری که مولف میکند، همانا بیان خودش در آیینه اسطوره، صور خیال و موسیقی در شعر است. برپایی پیوستهگی میان زبان مادر و شبنامه، گمگشتهگیاش در میان قبایل، دانستن طعم می از برون شیشه و حضور هموارهاش در عرصه پیکار، آن هم از سکوی زبان و ادبیات، این پیوستهگی در متن نیز اتفاق میافتد. بیان امروز مولف در آیینه اسطوره و اساطیر. ولی این پرنیان را قطرهای از خون پولادست در هر تار، اینجاست که متن در اوج تخیل، رنگینکمان یک متن ماندگار را به روایت میگیرد، در هشداری که در پای متن رقم میخورد.
شماری از متنها آنقدر پیچیده و پرابهاماند که صورت یک معما را به خود میگیرند. خلاف اینگونه متنها، این متن (الا زنهاریان…) از همان آغاز زبان امروزی و قابل فهم برای همهگان دارد. ورود یکبارهگی هشدار در پای متن، هستوبود متن را رنگی دیگر میبخشد. همین هشدار است که مخاطب را ناگزیر به بازخوانی باربار متن میکند.
سخن پیرامون واصف باختری، شاید جدیترین سخن امروز باشد. این سخن به چند مفهوم میتواند مطرح باشد. در نبود نقد بنیادی، باختری با مقدمههایش شماری را برکشید و برای شمار دیگر جواز پیشکسوتی ادبیات معاصر را صادر کرد. در برکشیدن برخی آدمها، برحق بود، هر چند دستهای از این آدمها بیشتر چشم به مقام، زر و زور داشتند؛ اما دستهای دیگر که بیشتر برای باختری رویکرد تشویقی داشت، زمینهساز بدفهمی و دامن زدن به رواج بیشتر ابتذال شد.
واصف باختری از یک زاویه دیگر هم برای ما اهمیت دارد. ما با باختری به پله آخر اقتدارگرایی میرسیم، به این مفهوم که او آخرین کسی است که مهر اقتدارش را بر سده پسین ادبیات امروز ما میکوبد و همچنان ما با وی به کانون و مرکز اقتدارگرایی در ادبیات و داع میگوییم. نکته درخور دقت این متن، این است که باختری پس از فاصله گرفتن با ما چگونه در متنهایش هنوز که هنوز است، جاری و بالنده است.
بنیادیترین و جدیترین سخن این میماند که آیا باختری ادامه نیما و اخوان ثالث در افغانستان است یا شعر سمبولیسم به مفهوم جهانی آن که شارل بودلر، رمبو و مالارمه پیشدستان این راه بودند و یا آمیزهای از اینها؟







