در همان نخستین ماههای حاکمیت سیاه ترهکی – امین، واصف باختری دستگیر و به زندان افکنده شد. به گفته خودش، یک سال و دو ماه روزها و شبهای دردناکی را پشت میلههای زندان پلچرخی گذراند.
تا جایی که من میپندارم او از همان نخستین سالهای دهه دموکراسی به بعد هیچگونه فعالیت سیاسی سازمانی نداشت؛ اما به حیث یک شاعر و پژوهشگر آگاه و هدفمند شعرش همیشه سلاح شکوهمند مبارزه بر ضد استبداد بوده است.
به گفته مولانا:
ای بسی شه را بکشته فر او
دشمن طاووس آمد پر او
واصف را نیز به سبب فر و شکوه دانش، شعر و شاعریاش به زندان افکندند، همان گونه که شمار دیگری از شاعران و نویسندهگان سرشناس آن روزگار را.
نظام ترهکی – امین از یک نقطه نظر نظامی بود با عقده نادانی و چنین بود که با نخبهگان، آگاهان و دست اندرکاران بخشهای دانش و فرهنگ سر دشمنی داشت و تا که دیدیم این گونه دشمنی در نظام کارمل و نجیب نیز ادامه داشت.
واصف در قوس ۱۳۵۸ خورشیدی در زندان پلچرخی شعری سروده است زیر نام «از ژرفای برزخ».
۱
پاسبانا خدا را
لحظهای این گره – این گران قفل – را باز کن از سر انگشت درگاه
تا از این دوزخ از این تنور گدازان
هیزمش استخوانهای خونین
روح زنجیریان تا فراسوی دیوارها اوج گیرد
پاسبان منا باز امشب زان سوی دیوار
گریه کودکی خواب زنجیریان را برآشفت
گویی باز دژبان خارا روان بر زمین تن پرنیان گونهای خاربنهای شلاق خونین خود را فروکاشت
پاسبانا خدا را
کودک نازپرورده کیست؟
پاسبانا برای خدا بازگو
این صدا زان سه پیوند عمری که من داشتم نیست؟
این نواها از آن ارغنونی که پنداشتم نیست؟
۲
پاسبان منا ای تو خود بند برپا، زبان بسته، تنها چیستی هیچ دانی؟
دشنهای رفته در سینه روزگاری
همچنان مانده برجای
خفته در خون و زنگار
هیچ آزرمی از من مبادت!
ما ز یک تیره و یک تباریم
پاسبانا برای خدا باز گو
شحنه میداند آیا
چیست لبخند کودک؟
– جوهر جویباران هستی –
شحنه میداند آیا که زنجیریانش
همسرایان رگبارهای شبانه
زیر این آسمانه
نان زرین خورشید را
بر سر خوان خوالیگر خواب
نیز هرگز نبینند
شحنه میداند آیا مرغان نورند زینجا گریزان
زانکه ترسند روزی مبادا!
خارهایی از این رشتههای گرهناک
رشتههایی که ابلیسشان ز ابنوسینه گیسوی خود در کرانها
کشیده است
ناگهان بر گلوشان نشیند
۳
پاسبان منا آنک آنک
فجر، فجر شکوه شگفتن
آن نخستین هجای جهان، شهربانوی آفاق
با گلوبندی از لحظههای بلُورین اشراق
هودج از عاج و گیسو ز دیباج
باز از ذهن چوبین جنگل گذر کرد
پاسبان منا های!
لحظهای این گره این گران قفل را باز کن از سرانگشت درگاه
تا ازین برزخ از این تنور گدازان
روح زنجیریان تا فراسوی دیوارها، تا رها تا خدا اوج گیرد.
(سفالینهای چند بر پیشخوان بلورین فردا، ۱۳۹۵، ص ۱۴۷-۱۴۹)
این شعر سه بخش دارد. شاعر در این شعر با پاسبان خود که در پشت میلههای زندان کشیک میدهد، گفتوگو میکند. در بخش نخست وضعیت دوزخی زندان را برای او و برای ما تشریح میکند. در بخش دوم جایگاه پاسبان بیان میشود. پاسبان را با استبداد «شحنه» آشنا میسازد. شحنه این جا نمادی است برای نظام حاکم. در بخش سوم از امید و رهایی سخن میگوید و از شگفتن شفق در کرانههای تاریک زندهگی.
در این شعر عناصر گوناگونی بهگونه سازمند باهم در آمیخته و شعر را از یک کلیت به همبسته برخوردار ساخته است.
شاعر از پشت میلههای زندان فریاد میزند؛ اما چهگونه زندانی؟ این زندان با دو صفت، توصیف میشود: دوزخ و تنور گدازان.
هرچند همین که گفتیم دوزخ دیگر تنور گدازان در برابر آن هیچ است؛ اما این تنور گدازان ویژهگی دردانگیزی دارد. هیزمی در آن نمیسوزد؛ بل هیزمش استخوانهای خونین است، استخوانهای خونین زندانیانی که به زنجیر کشیده شدهاند. استخوانهای خونآلود و شکسته. اینجاست که تنور گدازان درد بیشتری را در ذهن خواننده و شنونده بیدار میسازد. ذهن خواننده را تا جهنم میکشاند. گناهکاران هیمه دوزخ ند؛ اما این تنور گدازان چنان دوزخی است که هیزمش استخوانهای خونآلود بیگناهان است.
در روایتهای دینی استخوانهای گنهکاران و کافران هیزم جهنم است. جهنم از این همه بلعیدن استخوانهای گنهکاران و کافران سیر نمیشود و پیوسته میخواهد ببلعد. زندان پلچرخی نیز خود دوزخی بر روی زمین بود که هر قدر میبلعید سیر نمیشد و دسته دسته مردمان بودند که در این تنورگذازان میسوختند.
شاعر از آن سوی دیوارهای زندان، صدای گریه میشنود. صدا چنان درد سوزانی در ذهن او میپیچد و در ذهن همه زنجیریان دیگر نیز. این صدا خواب او را و خواب همه زنجیریان دیگر را آشفته میسازد. شاید هم این صدا، شیون و فریادی باشد از زندانیای که نیمهشبان شکنجه میشود. فریاد میزند و فریادش در دهلیزهای خوفناک زندان میپیچد و دهلیزها را خوفناکتر میسازد.
در زندان پلچرخی آنگاه که زندانیان را شکنجه میکردند و فریادهای آنان با صدای شلاق و چوب دژخیمان میآمیخت و پژواک خونآلودش دهلیزها را پر میکرد، ذهن زندانیان این رشته آتشین و خونآلود را تا خانوادههایشان پیوند میزد.
چنین است که واصف صدای گریه فرزندانش را که از آنها به «سه پیوند عمر» تعبیر کرده است در فریاد و شکنجه زندانی احساس میکند.
آن جا تا کسی را شکنجه میکردند زندانیان در خود فرو میرفتند و خاموشی تلخی بر چهرههایشان سایه میانداخت. به سوی همدیگر نگاه میکردند، بی آنکه سخنی گویند. در اندیشه خانواده و کودکان خود میشدند.
این حس همان پیوند زدن درد است، درد فردی به درد اجتماعی. نظام حاکم نه تنها شهروندان را در زندانها شکنجه میکرد؛ بلکه شهر را نیز برای خانوادهها به زندانی بدل کرده بود. خانوادهها در این شهر خود زندانیانی بیش نبودند. کشور خود به شکنجهگاه بزرگی بدل شده بود. کشور گویی خود زندان بزرگی بود.
سرباز نمیداند که خود نیز از تیره و تبار زنجیریان است. نمیداند که پای به زنجیر است و دهان بسته. اجازه سخن گفتن ندارد. چنان دشنه خونآلود و زنگارآگینی در سینه روزگاران فرو رفته است. سرباز نمیداند، شحنه یعنی نظام حاکم او را در برابر خودش قرار داده است. شاعر با پرسشهایی که با او در میان میگذارد و گفتوگویی که با او دارد میخواهد او را به بیداری برساند.
از لبخند کودک با او میگوید، از زلال جاری هستی. میپرسد که آیا شحنه از زلال جاری هستی، از لبخند کودک چیزی میداند؟ شاعر خود میداند که شحنه چیزی از پیوندهای عاطفی انسانی نمیداند؛ اما او با چنین پرسشهایی ذهن پاسبان را برمیانگیزد تا در پیوند به مفهوم زندهگی، هستی، عشق و آزادی بیندیشد!
زنجیریان، همسرایان رگبارهای شبانهاند. زندانیان اعدامی را شبانهها بهگونه گروهی تیرباران میکردند. شامگاهان که زندانیای را صدا میزدند که بیا به بیرون، او میفهمید که دیگر همه چیز تمام شده است.
مسلسلها سرود مرگ میخواندند و زندانیان با فریاد و شیون از پای درمیافتادند. صدای تیرباران با شیون زنجیریان میآمیخت.
سیمای خورشید را حتا چنان قرص نانی هم بر سفره رویاهای خویش نمیبینند. آنها را در تاریکی به زنجیر میکشیدند و بعد شبانهها میبردند و بهگونه گروهی در یک تاریکی دیگر تیرباران میکردند. تاریکی پشت تاریکی بیانگر آن استبداد چندین قیمته است!
روشنایی نیست. همه جا تاریکی است و این تاریکی نماد استبداد است. خفاشان در تاریکی پرواز میکنند و در تاریکی خونآشامی میکنند. جغدها نیز در تاریکی پرواز میکنند و در تاریکی به شکار میپردازند. خفاش و جغد هر دو از خورشید بیزارند.
ویژهگی بزرگ نظامهای استبدادی نیز همین است که همه جا را در تاریکی فرو میبرند. دام شیطانی میگسترانند و آزادهگان را شکار میکنند تا به آسودهگی به زندهگی جنایتبار خویش ادامه دهند.
بیمورد نیست که گفتهاند برای شناخت ماهیت دولتها باید زندان آنان را شناخت. ماهیت دولتها در زندانهای آنان بیشتر و بهتر نمایان میشود.
واصف باختری نیز در این شعر با توصیف زندان ماهیت نظام را روشن میسازد. تاریکخانهای که حتا پرندهگان نور از هیبت تاریکی آن هراسانند و گریزان از آن تاریکی. این همان پیروزی تاریکی است بر نور. پیروزی مرگ است بر زندهگی. یعنی جایی که تاریکی حاکم میشود این خود دیگر پایان روشنایی است.
با اینهمه، در پایان شعر صدای گامهای فجر را میشنویم. این خود پنجرهای است از امید به پایان شب تاریک و رسیدن زندانیان و مردم به رهایی و آزادی!






