روایت زنی که آمدن طالبان درسهایش را نیمهتمام گذاشت، ازدواج او را به آلمان رساند و مهاجرت به او آموخت که هیچجا، هرقدر هم امن و راحت باشد، جای خانه را نمیگیرد.
این روایت را مرسل از پشت صفحه لپتاپ برایم تعریف میکند. او در آلمان نشسته و من از آن سوی صفحه به قصه زنی گوش میدهم که روزی با شوق رفتن، افغانستان را ترک کرد؛ با این فکر که در کشوری دیگر میتواند درس بخواند، کار کند و زندهگی بهتری داشته باشد. اما حالا، پس از مدتی زندهگیدر آلمان، وقتی از آن روزها حرف میزند، صدایش میان رضایت از زندهگی امروز و دلتنگی برای زندهگیگذشته گیر میماند.
مرسل پیش از آمدن طالبان مشغول درس خواندن بود. برای آیندهاش برنامه داشت و میخواست تحصیلش را تمام کند؛ اما با آمدن طالبان، درسهایش نیمهتمام ماند. مکتب و دانشگاه برای دختران محدود شد و آیندهای که مرسل برای خودش تصور کرده بود، ناگهان شکل دیگری گرفت. در همان روزها، خانوادهاش تصمیم به ازدواج او گرفتند. نامزدش در آلمان زندهگی میکرد و قرار بود مرسل نیز پس از ازدواج به او بپیوندد.
اما رسیدن به آلمان به این سادهگی نبود. نزدیک به دو سال طول کشید تا کارهای رفتن او انجام شود؛ دو سال انتظار برای روزی که قرار بود زندهگیاش تغییر کند. دو سالی که هر بار به آینده فکر میکرد، خودش را در آلمان میدید. میگوید آن روزها بیشتر از هر چیزی خوشحال بود که قرار است از افغانستان بیرون شود و به جایی برود که بتواند دوباره برای آیندهاش تصمیم بگیرد.
«اولش خیلی خوشحال بودم که کشور را ترک میکنم. فکر میکردم وقتی به آلمان برسم، زندهگیام بهتر میشود، میتوانم درس بخوانم، کار کنم و آیندهام را بسازم. فکر میکردم رفتن یعنی رسیدن به یک زندهگی بهتر.»
اما وقتی سرانجام وارد آلمان شد، چیزی را تجربه کرد که پیش از آن نمیشناخت؛ درد مهاجرت. او میگوید تا زمانی که در افغانستان بود، شاید معنای واقعی مهاجرت را نمیفهمید. تصورش این بود که مهاجرت یعنی رفتن از جایی که مشکلات دارد به جایی که امکانات بیشتر است. اما وقتی وارد آلمان شد، فهمید انسان فقط کشورش را ترک نمیکند؛ آدمها، خاطرهها، صداها، کوچهها، دوستان و بخشی از خودش را نیز پشت سر میگذارد.
«وقتی رسیدم، تازه فهمیدم مهاجرت فقط این نیست که یک کشور را ترک کنی. وقتی از خانه و خانوادهات دور میشوی، چیزهایی را از دست میدهی که هیچکس نمیتواند برایت دوباره بسازد.»
مرسل حالا در آلمان زندهگیخوبی دارد. شوهرش را دوست دارد و از زندهگی مشترکش راضی است. کار دارد و میتواند دوباره به درسهایش ادامه بدهد؛ چیزی که در افغانستان نتوانست انجام دهد. او از فرصتهایی که در زندهگیتازهاش پیدا کرده، قدردانی میکند و نمیخواهد خوبیهای زندهگیفعلیاش را نادیده بگیرد. اما در میان تمام این داشتهها، جای چیزی همیشه خالی است؛ جای خانه.
«من شوهرم را دوست دارم، زندهگیام را هم دوست دارم. کار دارم و حالا میتوانم دوباره درس بخوانم. اما با همه اینها، باز هم دلت برای خانهات، برای خانوادهات و برای کشورت میشود.»
او میگوید سختترین بخش مهاجرت برایش تنهایی است؛ تنهاییای که همیشه با تنها بودن در یک اتاق معنا نمیشود. گاهی آدم در میان شهر، در میان مردم و در محیط کار هم میتواند احساس تنهایی کند؛ وقتی هیچکس زبان خاطراتش را نمیفهمد.
مرسل بیشتر شبها با خانواده و دوستانش از طریق تلفن صحبت میکند. صفحه گوشی برایش شبیه پنجرهای است که از پشت آن میتواند برای چند دقیقه به خانه برگردد؛ صدای مادرش را بشنود، با دوستانش حرف بزند، از اتفاقهای روزمرهشان باخبر شود و برای چند لحظه فراموش کند که هزاران کیلومتر از آنها دور است. اما همین تماسها گاهی دلتنگیاش را بیشتر میکند.
«با دوستها و خانوادهام حرف میزنم، میخندیم، شوخی میکنیم؛ اما وقتی تماس خلاص میشود، بغضم میترکد. چون میفهمم که آنها آنجا هستند و من اینجا. چند دقیقه با آنها حرف میزنم، اما بعد که صفحه گوشی خاموش میشود، دوباره تنهایی میماند.»
برای مرسل، دلتنگی فقط برای آدمها نیست. او برای حالوهوای افغانستان نیز دلتنگ است؛ برای همان چیزهایی که زمانی آنقدر عادی بودند که شاید هیچوقت فکر نمیکرد روزی نبودشان را احساس کند. برای جمعهای خانوادهگی، برای دوستانی که بدون هماهنگی میتوانست ببیندشان و برای حرف زدن با آدمهایی که لازم نبود فرهنگ و خاطراتش را برایشان توضیح بدهد.
«هیچ جای دنیا برای آدم خانه نمیشود، ولو هرقدر سهولت داشته باشی. آدم میتواند اینجا زندهگی خوب داشته باشد، کار داشته باشد، درس بخواند و امکانات داشته باشد، اما باز هم یک چیزی در دلش کم است.»
وقتی از تفاوت زندهگی در افغانستان و آلمان حرف میزند، بیشتر از همه روی یک چیز مکث میکند؛ اینکه در کشور خودش لازم نبود برای فهمیده شدن، همه چیز را توضیح بدهد.
«اینجا وقتی با کسی شوخی میکنی، شاید شوخیات را نفهمد. وقتی از یک خاطره حرف میزنی، شاید معنایش را نداند. فرهنگ تو را نمیشناسد، حرفهایت را مثل آدمهای خودت نمیفهمد. در کشور خودت میتوانی از ته دل بخندی، چون آدمهایی هستند که همان چیزهایی را دیدهاند که تو دیدهای، همان فرهنگ را دارند و همان زبان را میفهمند.»
به گفته مرسل، یکی از دردهای مهاجرت همین است؛ اینکه آدم در یک جای تازه باید خودش را دوباره توضیح بدهد. باید زبان تازه یاد بگیرد، با فرهنگ تازه کنار بیاید و برای چیزهایی که در کشور خودش طبیعی بودند، راه تازهای پیدا کند.
گاهی یک کلمه از زبان مادری، یک آهنگ، یک عکس یا حتا بوی یک غذا میتواند تمام گذشته را دوباره زنده کند. در چنین لحظههایی، فاصله میان آلمان و افغانستان برای مرسل فقط فاصله روی نقشه نیست؛ فاصلهای است میان دو زندهگی.
با این حال، او نمیخواهد زندهگی فعلیاش را نادیده بگیرد. میخواهد درسهایش را تمام کند، کارش را ادامه بدهد و آیندهای را بسازد که زمانی از او گرفته شده بود. شاید همین ادامه دادن برایش نوعی پس گرفتن زندهگی باشد؛ زندهگیای که جنگ و محدودیت مسیرش را تغییر دادند.
اما هرچه بیشتر از آینده حرف میزند، دوباره صحبتش به گذشته برمیگردد؛ به افغانستان، به خانواده و به این پرسش که اگر شرایط در کشورش تغییر نمیکرد، آیا اصلاً مهاجر میشد؟
مرسل برای چند لحظه سکوت میکند. بعد میگوید: «اگر میتوانستم در کشور خودم درس بخوانم، شاید هیچوقت مهاجر نمیشدم. ما میتوانستیم همانجا درس بخوانیم، کار کنیم و در کنار خانوادهمان زندهگی کنیم. من خودم انتخاب نکرده بودم که از خانهام دور شوم.»
در پایان گفتوگوی ما، مرسل دیگر از سختیهای روزهای اول نمیگوید؛ از دردی عمیقتر حرف میزند؛ از کسانی که به باور او باعث شدند او و دختران زیادی مثل او مجبور به تجربه مهاجرت شوند.
میگوید: «من کسانی را که باعث مهاجرت ما شدند، هیچوقت نمیبخشم. ما میتوانستیم در خانه خود، در کشور خود درس بخوانیم، کار کنیم و همانجا زندهگی خود را بسازیم؛ اما نگذاشتند. ما را مجبور کردند از خانواده و دوستان خود دور شویم و درد مهاجرت را تجربه کنیم.»
صفحه لپتاپ همچنان روشن است. مرسل در آلمان نشسته؛ جایی که برایش فرصت درس خواندن، کار کردن و ساختن یک زندهگی تازه فراهم شده است. اما پشت این زندهگی تازه، دختری ایستاده که هنوز برای خانهاش دلتنگ میشود؛ برای دوستانش، برای خانوادهاش و برای کشوری که اگر فرصت انتخاب داشت، شاید هرگز مجبور به ترک آن نمیشد.
مهاجرت برای مرسل پایان یک زندهگی نبود؛ آغاز زندهگیای بود که خودش انتخاب نکرده بود، اما حالا تلاش میکند در آن، دوباره خودش را پیدا کند.






