وقتی وارد سالن زیبایی زیبا میشوم، نخستین چیزی که میبینم، آینههاست؛ آینههایی بزرگ که تمام دیوار را گرفتهاند و تصویر زنانی را در خود تکرار میکنند که هرکدام برای چند ساعت میخواهند به خودشان برسند. بوی اسپری مو، عطر، کرم و مواد آرایشی در فضا پیچیده است. روی میزها برسها، شانهها، سشوارها، وسایل میکاپ، رنگ مو و ابزارهای مختلف با نظم خاصی کنار هم قرار گرفتهاند.
چند دختر جوان با لباسهای مرتب و موهای آراسته، سرگرم کارند. یکی موهای مشتری را بخشبندی کرده و با دقت تاربهتار آن را سشوار میکشد؛ دیگری مشغول طراحی ابرو است و با حرکات ظریف دست، فرم چهره مشتری را تغییر میدهد. دختر دیگری سایه چشم را آرام روی پلک زنی مینشاند و هر بار چند قدم عقب میرود تا نتیجه کارش را در آینه ببیند.
اینجا آرایشگری فقط چند حرکت ساده با برس و پودر و رژ لب نیست. هر کاری اندازه و قاعده خودش را دارد؛ شناخت رنگ پوست، انتخاب رنگ مو، ترکیب رنگها، فرمدادن به ابرو، هماهنگکردن آرایش با چهره، درستکردن مو و حتا دانستن اینکه چه چیزی برای یک صورت مناسب نیست.
زیبا میگوید زیبایی، وقتی حرفهای انجام شود، قرار نیست چهره یک زن را عوض کند؛ قرار است زیباییای را که خودش دارد، بهتر نشان بدهد.
در گوشهای، دختری موهای یک مشتری را برای شینیون آماده میکند. موها را تقسیمبندی میکند، پیچ میدهد، سنجاق میزند و دوباره از آینه نگاه میکند. چند تار مو را بیرون میگذارد و دوباره مرتب میکند. برای یک شینیون خوب، حتا یک تار مو هم بیدلیل روی سر رها نمیشود.
همینجا است که میشود فهمید پشت چیزی که مردم به نام «آرایش» میشناسند، یک حرفه کامل ایستاده است؛ حرفهای که نیاز به آموزش، تمرین، سلیقه و سالها تجربه دارد.
زیبا خودش این حرفه را در ایران آموخته است. برای یادگرفتن آرایشگری به ایران رفت و بعد دوباره به افغانستان برگشت؛ نه برای اینکه فقط یک سالن باز کند، بلکه برای اینکه حرفهای را که یاد گرفته بود، در کشور خودش به کار بگیرد.
پیش از بازگشت طالبان، سالن زیبا یکی از سالنهای بزرگ بود. زنان زیادی در آن کار میکردند و از همین راه درآمد داشتند. هرکدام مهارتی داشتند و هر مشتری که وارد میشد، بخشی از چرخ زندهگی چند زن دیگر نیز به حرکت میافتاد.
زیبا میگوید آن روزها فقط کار بیشتر نبود؛ شور و زندهگی دیگری در سالن جریان داشت: «پیش از حکومت طالبها کار ما خیلی فرق داشت. انگیزه ما خیلی زیاد بود. صدای آهنگهای شاد محلی در سالن میپیچید. زنهایی که برای عروسی میآمدند، از همینجا خوشیشان شروع میشد. مردم هنوز به تالار نرسیده، خوشی محفل را حس میکردند.»
آن روزها عروس میتوانست با خیال راحت وارد سالن شود. موهایش را درست کند، آرایش شود، لباسش را بپوشد و در فضای مخصوصی که زیبا برای عکاسی آماده کرده بود، کنار داماد عکس بگیرد: «داماد میتانست با عروس بیاید. در همان فضای عکاسی که در سالن آماده کرده بودیم، عکس میگرفتند. رفتوآمد آزاد بود و کسی ترس نداشت.»
امروز اما همان سالن، با همان آینهها و همان ابزارها، فضای دیگری دارد. زیبا پشت میزش نشسته است. تلفن همراهش یکطرف میز قرار دارد و صفحه کمرههای امنیتی طرف دیگر. چهار طرف بیرون سالن در چند تصویر کوچک دیده میشود؛ کوچه، سرک، ورودی و اطراف ساختمان.
زیبا هر چند دقیقه یکبار کارش را متوقف میکند و صفحه را نگاه میکند. تصویرها را یکییکی بررسی میکند؛ آیا کسی بیش از حد نزدیک ایستاده؟ آیا موتر ناشناسی مدت زیادی توقف کرده؟ آیا چیزی در بیرون غیرعادی است؟ بعد که خیالش آرام میشود، دوباره به داخل سالن برمیگردد.
این هم بخشی از مسلک تازه او شده است؛ در کنار شناخت رنگ پوست و فرم صورت، باید محیط بیرون را هم بشناسد. باید بداند چه وقت مشتری بیاید، چه وقت برود و چه چیزی ممکن است توجه دیگران را جلب کند.
زیبا میگوید امروز حتا نوع آمدن یک مشتری نیز باید حسابشده باشد: «حالی رفتوآمد باید با احتیاط صورت بگیره تا کسی متوجه نشه. مثلاً موتر گلپوش نباید نزدیک سالن شوه. چون خطرناک است.»
روزی موتر گلپوش نشانه یک عروسی و آغاز یک جشن بود؛ امروز همان موتر میتواند باعث شود نگاههایی به طرف سالن برگردد که زیبا نمیخواهد. اما با وجود همه این احتیاطها، زنان هنوز میآیند.
یکی از مشتریان، در حالی که موهایش برای شینیون آماده میشود، در آینه به خودش نگاه میکند. آرایشگر آخرین ضربههای براش را روی صورتش میزند. زن لبخند میزند و میگوید: «محدودیتها زیاد شده، اما ما سر خم نمیکنیم. میاییم، به خود میرسیم و زیبایی خود را فراموش نمیکنیم؛ چون ما زن هستیم. شاید نتانیم مثل گذشته آزادانه هر کاری کنیم، اما حداقل میتوانیم چند ساعت برای خود ما باشیم.»
حرفش ساده است، اما پشت همین جمله، دنیایی از تغییر نهفته است. برای بسیاری از زنان، رسیدگی به ظاهر فقط یک کار تجملی نیست. گاهی همین چند ساعت نشستن مقابل آینه، فرصتی است برای دوباره دیدن خودشان؛ برای اینکه میان تمام محدودیتها و فشارهای زندهگی، به یاد بیاورند که هنوز خودشان را دارند.
زن میآید تا موهایش را مرتب کند، اما شاید چیزی بیشتر از موهایش را مرتبشده با خود ببرد؛ اعتمادبهنفسش را، حس خوبش را و چند ساعت آرامش را.
زیبا میگوید مشتریهایش کم نشدهاند و هنوز زنان زیادی برای آرایش و زیبایی به سالن میآیند. زنان زیادی نیز در همینجا کار میکنند و از این حرفه درآمد دارند: «گرچه حالی فضا ترسناک شده، مشتریهای ما کم نشده. خانمهای زیاد اینجا کار میکنند. فقط فرقش ای است که قبلاً آرامش داشتیم، موسیقی داشتیم، با خیال راحت کار میکردیم. حالی هر کاری با احتیاط است.»
با این حال، صدای کار هنوز در سالن شنیده میشود. صدای سشوار، صدای برسکشیدن موها، صدای بازشدن کشوی وسایل آرایش و گاهی خنده کوتاه دخترانی که برای چند لحظه فضای سنگین بیرون را فراموش میکنند.
زیبا میخواهد این صداها خاموش نشود. برای او، آرایشگری فقط یک شغل نیست. او سالها آموزش دیده تا به اینجا برسد و حالا میخواهد آنچه آموخته، به دختران دیگری منتقل شود: «ای شغل ما است. ما یاد گرفتیم و ادامه میتیم. به دخترهای دگه هم یاد میتیم تا این حرفه از بین نره.»
او میداند هر دختری که آرایشگری یاد میگیرد، شاید روزی بتواند برای خودش کار کند؛ شاید سالن خودش را باز کند، مشتریهای خودش را داشته باشد و از مهارتی که با دستهای خودش آموخته، درآمد به دست بیاورد. همین استقلال برای زیبا ارزش زیادی دارد. او نمیخواهد دخترانی که سالها در کنار او کار کردهاند، فقط به دلیل ترس، حرفهای را که برایش زحمت کشیدهاند، کنار بگذارند.
در گوشه سالن، یکی از دختران آخرین سنجاقهای شینیون را محکم میکند. زن مقابل آینه سرش را کمی میچرخاند تا نتیجه را ببیند. وقتی تصویر خودش را در آینه میبیند، لبخند میزند. زیبا هم نگاهش میکند و میخندد.
برای چند ثانیه، خبری از کمرههای بیرون نیست، خبری از موترهای مشکوک نیست، خبری از ترس و احتیاط نیست. فقط یک زن است، یک آینه و چهرهای که از دیدن خودش خوشحال شده است.
شاید همین لبخند، تمام فلسفه کار زیبا باشد؛ اینکه با وجود تمام چیزهایی که تغییر کرده، زنان هنوز میخواهند خودشان را ببینند، به خودشان برسند و زیباییشان را زنده نگه دارند.
سالن زیبا امروز دیگر آن سالن پر از موسیقی و رفتوآمد سالهای گذشته نیست؛ اما هنوز آینههایش روشن است، هنوز دستهای دخترانش مشغول کار است و هنوز زنانی وارد آن میشوند که نمیخواهند محدودیتها، حقشان برای زیبا بودن و احساس خوب داشتن را از آنان بگیرد.
و شاید برای زیبا، همین کافی باشد که هر روز دروازه سالن را باز کند، کمرههای بیرون را چک کند، به دختران بگوید «کار کنین و مستقل باشین» و دوباره پشت میز بنشیند؛ جایی میان ترس و زیبایی، میان احتیاط و امید.





