بیک در وسط اتاق باز است، اما دستم به بستن آن نمیرود. لباسهایم هنوز پراکندهاند و چیزی که بیش از همه در میان آنها سنگینی میکند، مدرکم است؛ همان تکهکاغذی که روزی برای داشتنش، لمسکردنش و بهدستآوردنش سخت جنگیدم. حالا که آن را بهدست آوردهام، در دستانم سنگینی میکند؛ چون در سرزمینی که قرار است به آن برگردم، دانش دیگر معنایی ندارد. آنجا صدای آرزوها خاموش شده و زنان در رگبار فراموشی گرفتار شدهاند.
مدرک را از میان وسایلم بیرون میکشم. انگشتانم روی نام دانشگاه میلغزند. سالها پیش، وقتی برای نخستین بار از مرز گذشتم و در هوای سنگین شهر غریب قدم گذاشتم، این لحظه را تصور میکردم؛ خیال میکردم روزی که مدرکم را در دست بگیرم، روز موفقیت من خواهد بود. اما حالا این کاغذ فقط یادگاری از رویایی است که قربانی سیاست تلخ تاریخ افغانستان شده است.
موبایلم میلرزد. پیام دوستم است: «مبارک، رفیق! درسَت را تمام کردی. اما واقعاً میخواهی برگردی؟ راستی، میخواهی اینجا چه کار کنی و…؟» نفس عمیقی میکشم. جوابی ندارم؛ چون حق با اوست. واقعاً چطور؟ چطور باید به سرزمینی برگشت که دیوارهایش بلندتر شده، پنجرههایش کوچکتر و آسمانش دیگر سهم نگاه ما نیست؟ چطور میشود به خانهای برگشت که دیگر هیچ نشانی از خانه ندارد؟
به یاد شبهایی میافتم که برای نخستین بار، جرقه تحصیل در خارج از کشور در دلم زده شد. آسمان آن شبها، همانطور که در کتابهای فلسفه خوانده بودم، برایم نمادی از بیپایانی و آزادی بود. در آن شبها، چشم به ستارهگان میدوختم و در دل میگفتم: آیا میتوانم از این مرزهای ذهنی و جغرافیایی عبور کنم؟ ذهنم پر از معادلات پیچیده تحصیل بود که تنها در دنیای دیگر میتوانستم حلشان کنم. همانطور که ارسطو درباره جستوجوی حقیقت میگوید: «برای رسیدن به حقیقت، باید خود را از محدودیتها رها کرد.»
من هم میخواستم خود را از محدودیتهای جامعه سنتی و عرفی رها کنم تا حقیقت دانش و تحصیل را در سرزمینی دیگر بیابم. با آنکه بسیاری از اطرافیانم مخالف بودند، دلم سرشار از ایمان بود. مثل همان قاعده فیزیک که میگوید: «نیرویی که باعث حرکت میشود، از درون است، نه از بیرون.» دقیقاً همین نیرو که در درونم بود، مرا بهسوی مقصدی میراند که خود به آن ایمان داشتم.
هنگامی که قدم به میدان هوایی گذاشتم، قلبم همچون پرندهای در قفس میتپید. هزاران فکر و احساس متضاد در درونم به هم میریختند. یک پایم در خانه و کشوری بود که همیشه در آن زندهگی کرده بودم و پای دیگرم در دنیای ناشناختهای که در انتظارم بود. همه اعضای خانواده، خاموش و سرشار از پرسش و نگرانی، به من خیره شده بودند. لحظهای که مادرم را در آغوش گرفتم و اشکهایش روی شانهام ریخت، گویی دنیایم فروریخت. دستهایش که همیشه مرا در آغوش میگرفتند، این بار تنگتر از همیشه فشردند. اما میدانستم که باید از مرزها عبور کنم، بروم و بیاموزم؛ حتا اگر این رفتن بهمعنای عبور از میان اشکها و دعاهای مادرم باشد.
دور از خانواده، در کشوری غریب و ناآشنا، زندهگی برایم همچون برگهای سفید و بیکلام بود. روزها میگذشتند، اما شبها، هر شب، تنهایی در دل شهری بیگانه چنان بر من سنگینی میکرد که گویی دنیا بر دوشم افتاده بود. صدای مادرم از پشت تلفن، که همیشه در گوشم زمزمه میکرد «دخترم، مراقب خودت باش»، حالا به صدایی از دوردستها تبدیل شده بود؛ صدایی که هرگز نمیتوانستم به آن دست یابم، گویی پُشت دیوارهای زمان و مکان جا مانده بود.
در دل شبهایی که در اتاق کوچک خوابگاه، میان کتابهای درسی غرق میشدم، اشکهایم پایانی نداشت. گاهی با خود شک میکردم که آیا توان ادامهدادن دارم؟ زنان افغان در طول تاریخ، بهنوعی اسیر جغرافیای سرزمینشان بودهاند؛ اما این بار، این جغرافیا درون من بود، در ذهن و روحی که در فاصلههای زمانی و مکانی میان خانه و دانشگاه، گرفتار گمگشتهگی بود. هیچ چیز نمیتوانست جای گرمای آغوش مادر یا صدای آرامشبخش پدر را بگیرد.
چالشها و سختیها، از آغاز تا پایان تحصیل، همچون موجهای سنگین بهسویم میآمدند؛ در سرزمینی که بخش بزرگی از جامعه از زنان انتظار تحصیلات عالی نداشتند. این فشارها بهشدت در قالب فشارهای روحی و اجتماعی خود را نشان میدادند. عدهای با نگاهی آمیخته به تردید به من مینگریستند. هر کلمهای که بر زبان میآوردند، پژواکی از قضاوت و پرسشی بود که در فضا میپیچید: «چرا باید یک دختر اینقدر دور از خانه بماند و…؟» اما من از آن نگاهها نمیترسیدم؛ زیرا نیرویی درونی به من میگفت: «تو میتوانی، فقط ادامه بده.»
بلی، من همان مسافری هستم که برای رسیدن به روشنی، فانوسی در دست گرفت و در شبهای تاریک تاریخ سرگردان شد. آنقدر دویدم و آنقدر تلاش کردم که حتا سایهام هم از نفس افتاد. اما مگر میتوان در سرزمینی که آسمانش سقفی کوتاه برای آرزوهای زنان دارد، به پرواز فکر کرد؟
اگر علم را به جریانی از نور تشبیه کنیم، آنگاه من فوتونی بودم که میخواست از شکافهای جهل عبور کند؛ اما سدهای نامرئی جامعه، همانند نیروی سهمگین، میخواهند مسیرم را تغییر دهند و مرا دوباره به تاریکی بازگردانند. گاهی با خود فکر میکنم که اگر در سرزمینی دیگر بودم، شاید به کهکشانی از موفقیت پرتاب میشدم؛ اما در آن جغرافیا، قوانین فیزیک متفاوت است؛ آنجا سقوط، نتیجه اجتنابناپذیر هر صعود است.
بلی، من جنگیدم، زخم خوردم و ایستادم؛ اما زمین زیر پایم انگار سست است، هوای اطرافم مسموم و دیوارهایی که قرار است از من حمایت کنند، گویی میخواهند در خود دفنم کنند. آیا این شکست از آنِ من است یا از آنِ سرزمینی که هر پرندهای را پیش از پرواز در قفس میاندازد؟







