امروز هم در شفاخانه نشستهام. روی همان چوکیهای سفت و سرد انتظارگاه که هر بار بیشتر از قبل یادآور درد میشوند. اینجا بوی ضدعفونی با بوی عرق ترس و ناامیدی یکجا شده است. دیوارهای سفیدش پر از سایههای خمیدهای است که هر کدام قصهای دارند؛ قصههایی که اگر گوش بسپاری تا همیشه در ذهنت میماند. پهلوی من پسربچهای نشسته که شش ساله یا هفت ساله است. سرش در موبایل گرم است و انگشتهای کوچکش با حرص عجیب روی صفحه میدود. انگار میخواهد از اینجا فرار کند و برود، حتا اگر فقط در یک بازی موبایلی باشد. آن طرفتر زنی با چشمان گود افتاده دستهای پینهبستهاش را روی زانوهایش فشار میدهد. هرازگاهی نگاهی به در میاندازد، به این میماند که منتظر معجزهای باشد.
اینجا، جایی است که دیگر هرگز نمیخواهم برگردم؛ همه مصروف هستند؛ داکتران در حال دیدار از بیماران، بیماران منتظر فامیل و مرخصی از این زندان. عدهای هم در حال دعا و بعضیها هم خوشحال. تعدادی هم در غم عزیز از دست رفته، گریان و پریشانند. شفاخانه از این رویدادها و صداها پر است. اما در میان این سروصدا، سکوت ذکیه بلندتر از همه است.
دختر خسرش یا ساده بگویم ننویش زنی با چادر سیاه و چهرهای که گویی سالهاست نور ندیده شروع به تعریف کرد. صدایش لرزان بود، انگار هر کلمه را با چنگ از گلو بیرون میکشد: «ما اهل پروان هستیم. آنجا زندهگی سخت است، اما مردهایمان سختترند. ذکیه را مجبور کردیم به عقد برادرم دربیاید. نوزده سال داشت و دلش میخواست درس بخواند؛ اما در خانه ما زن را فقط برای دو چیز میخواهند: بچه بیاورد و زمین را بکارد، آنچه ماها کردیم.»
سرفهای کرد و ادامه داد: «روز عروسیاش گریه میکرد. میگفت که من را نکشید؛ اما چه کسی به حرف یک دختر گوش میدهد؟ بعد از عقد مثل سایه شد. نه حرف میزد و نه غذا میخورد. یک ماه بعد یک روز صبح …». در این قسمت از حرفهایش، صدایش شکست، گلویش بغض کرد و دستهایش را بههم فشرد و بعد با تلاش زیاد، ادامه داد: «صدا زدیم ذکیه، ذکیه، جواب نداد. نزدیک اتاقش رفتیم و دروازه را شکستیم. روی زمین افتاده بود. در منطقه ما داکتر نیست؛ یک زن پیر گفت که علف کوهی را بجوشانید و به او بدهید. دادیم، اما حالش بدتر شد. سه ساعت بعد به هوش آمد، اما دیگر ذکیه نبود. چشمهایش خالی بود مثل چاههای خشک شده.»
ذکیه حالا بیستوسه ساله است، اما چشمانش به چهل سالهها میماند. دختر کوچکش که باید مایه شادیاش باشد را نمیشناسد. بعضی روزها فریاد میزند که این کیست؟ از خانهام بیرون کنید! و بعضی روزها موهایش را میکند و با دیوار حرف میزند. خواهر شوهر ذکیه آهی کشید: «یک بار دخترش را با آب جوش سوزاند. بعد هم که پرسیدیم چرا؟ گفت: میخواستم صدایش را قطع کنم. داکترها میگویند که روانپریشی پس از تولد دخترش است، اما من میدانم این بیماری نیست، این زخم است؛ زخم اجبار، زخم دلتنگی و زخم زندانی.»
نگاهی به ذکیه انداختم که روی زمین نشسته و با موهایش بازی میکند. گاهی میخندد، گاهی زمزمهای میکند که شبیه لالایی است. شاید در دنیای خودش، جایی که اجبار و شوهر و قوانین مردانه وجود ندارد، دانشجو است. شاید همانجا میتواند کتاب بخواند، دوست داشته باشد و آزاد باشد.
پرستار نامش را صدا زد. دختر خسرش به زور بلندش کرد و به سمت اتاق داکتر کشید. ذکیه مقاومت نکرد، اما چشمانش انگار میگفت: تو هم میدانی اینجا هیچ درمانی وجود ندارد. وقتی در بسته شد، به ساعت نگاه کردم. چهار ساعت در این انتظارگاه بودم، از ساعت ۹ قبل از ظهر تا ۱ بعد از ظهر. چهار ساعت شنیدن دردهای دیگران، چهار ساعت غرق شدن در دریایی که هر قطرهاش اشک است.
شفاخانههای افغانستان پر است از ذکیهها؛ دخترانی که رویاهایشان زیر خاکستر باید و نبایدها خفه شده است. شاید روزی این دیوارها فروریزند؛ اما تا آن روز این چوکیهای سرد تنها جایی است که میتوانند برای چند ساعت بدون قضاوت نفس بکشند.






