یافتههای این گزارش نشان میدهد که طالبان با سوءاستفاده از فقر مردم و استفاده از تهدید، شبکههای جاسوسی و کنترل اجتماعی را گسترش میدهند. براساس گزارش، بازداشتهای خودسرانه، بازجوییهای گسترده و پیشنهاد پول در بدل ارایه اطلاعات، بخشی از روندی سازمانیافته برای جذب جاسوس از میان شهروندان عادی است. یافتههای این گزارش نشان میدهد که طالبان از فقر بهعنوان اهرم، از ترس بهعنوان ابزار و از جاسوسی بهعنوان تنها «پیشنهاد روی میز» استفاده میکنند. منابع میگویند این روند، ترس، بیاعتمادی و نظارت دایمی را به بخشی از زندهگی روزمره در افغانستان تبدیل کرده است.
این گزارش براساس مصاحبه مستقیم با دو منبعی تهیه شده است که به گفته آنان، طالبان با سوءاستفاده از فقر و تهدیدهای امنیتی، از آنها خواستهاند برای این گروه جاسوسی کنند. این گزارش همچنین بر پایه صداهای ضبطشده تنظیم شده است. بهدلیل ملاحظات امنیتی، نام منابع حذف شده است.
یافتههای این گزارش نشان میدهد که طالبان با سوءاستفاده از نیازهای اولیه شهروندان، بهویژه در مناطق فقیرنشین کابل، شبکهای غیررسمی از خبرچینان محلی ایجاد کردهاند؛ شبکهای که در آن، نان و حداقل مصونیت، در بدل ارایه اطلاعات و همکاری اجباری مبادله میشود.
این گزارش سه داستان را روایت میکند. سه تجربه متفاوت از یک الگوی واحد: فقر بهعنوان اهرم، ترس بهعنوان ابزار، و جاسوسی بهعنوان تنها «پیشنهاد» روی میز. الگویی که در افغانستان سابقه دارد و اینک، در شکلی تازهتر و گستردهتر، به زندهگی روزمره شهروندان عادی رسیده است.
روایت اول؛ بازداشت از محل کار، آغاز یک بازجویی فرساینده
یکی از منابع این گزارش، مردی از یکی از مناطق فقیرنشین کابل است که میگوید نیروهای طالبان بدون هیچ حکم یا هشدار قبلی او را از محل کارش با خود بردهاند. به گفته او، مقصد یکی از حوزههای امنیتی در غرب کابل بوده است. او میافزاید که بهمحض رسیدن به نزدیکی حوزه امنیتی، تلفن همراهش از او گرفته شد و سپس به اتاق بازجویی منتقل گردید. به گفته او، آنچه در آنجا انتظارش را میکشید بازجوییای بود که ساعتها طول کشید و هیچ بخش از زندهگیاش را دستنخورده نگذاشت؛ از تعداد اعضای خانواده تا نحوه نماز خواندن، از شغل پدر تا روابط اجتماعی و درآمد ماهیانه. او میگوید: «هیچ چیز از زندهگیام نماند که نپرسند. انگار میخواستند تمام گذشته و حال مرا لایهبهلایه بیرون بکشند.»
این منبع میگوید در طول بازجویی بارها احساس کرده که پرسشها هدفمند و از پیش آمادهشدهاند؛ نه سوالهای اتفاقی، بلکه چارچوبی مشخص که بهدنبال اطلاعات خاصی بوده است.
تلفن همراه، متهم اصلی
مهمترین بخش بازجویی، تلفن همراه بود. ماموران تمام پیامها، تماسها، عکسها، ویدیوها و برنامههای نصبشده را یکبهیک بررسی کردند و برای هر شماره، عکس و پیام، توضیح خواستند.
هدف مشخص بود: یافتن هرگونه ارتباط با افرادی که در دوره جمهوریت در نهادهای دولتی کار کرده بودند. اما پس از ساعتها بررسی، «هیچ مورد مشکوکی» پیدا نشد.
این لحظه، نقطه عطف بازجویی بود. وقتی تهدید و جستوجو به جایی نرسید، لحن عوض شد و آنچه از آن پس مطرح شد، دیگر بازجویی نبود.
وقتی تهدید جواب نمیدهد؛ نوبت پول میرسد
ماموران عکس چند یوتیوبر را به این منبع نشان دادند و پرسیدند آیا آنها را میشناسد. سپس پیشنهاد اصلی مطرح شد. پیشنهادی که به گفته منبع، «ظاهرش نرم است، اما پشتش ترس خوابیده.» «گفتند اگر خبر بدهی، پول میدهیم. از پنج هزار افغانی شروع میشود و اگر خبر مهمتر باشد، بیشتر هم میدهیم.»
خواسته مشخص بود: اطلاعات درباره کسانی که در دوره جمهوریت کار دولتی داشتند. محل زندهگی، نوع موتر، داشتن یا نداشتن سلاح، جزییات رفتوآمد روزانه.
در پایان بازجویی، شماره تماسش گرفته شد و به او گفته شد که همکاری، «زندهگیاش را تغییر میدهد.» این جمله، نه وعده بود و نه تعارف بلکه فشاری پوشیده در لباس فرصت.
این منبع میگوید که پس از آزادی، ساعتها قادر به صحبت نبود. ترس نهفقط از آنچه اتفاق افتاده بود، بلکه از آنچه ممکن بود بیاید، احساس اینکه از این پس، زیر ذرهبین است.
روایت دوم؛ ایست بازرسی در خیابان، پیشنهادی که رد نمیشود
منبع دوم این گزارش، مردی است که چند ماه پیش، در یکی از مسیرهای شلوغ غرب کابل توسط فردی که خود را وابسته به طالبان معرفی کرد متوقف و بازرسی بدنی می شود.
این شخص که یک کارگر ساده است میگوید: «اول از خودش پرسیدم که چکاره هستی که مرا تلاشی میکنی. کارت شناساییاش را نشان داد. وقتی کارت شناساییاش را دیدم، فهمیدم واقعاً از افراد طالبان است.»
بازجویی درباره شغل و درآمد ماهانهاش آغاز شد. وقتی مامور از میزان درآمدش مطلع شد، با لحنی کنایهآمیز پرسید: «با این درآمد روزگارت چطور میگذرد؟» این منبع میگوید پاسخ دادم: «بالاخره میگذرد.» اما مامور به همین جواب قانع نشد. پیشنهادی داشت که میخواست حتماً شنیده شود. به گفته این فرد، پیش از شنیدن جزییات، مخالفت کرد چون پیش از این هم در جای دیگری با چنین پیشنهادی روبهرو شده بود. اما مامور با لحنی تهدیدآمیز گفت: «نه، کارت خوب است. اول حرف مرا گوش کن.»
پیشنهاد ساده اما پرخطر بود: گزارش دادن هر چیز «مشکوک» در سطح شهر، در ازای پولی که «براساس ارزش خبر» تعیین میشود. فقط باید با همان یک نفر در تماس میبود نه کسی دیگر، نه جای دیگر.
این منبع می گوید: «چاره دیگری نداشتم. اگر مخالفت میکردم، معلوم نبود چه بلایی سرم میآمد. بهظاهر قبول کردم و شمارهاش را گرفتم.» او میافزاید که آنچه بیشتر از هر چیز آزارش داد، نه خود پیشنهاد بود بلکه این بود که راه فراری نداشت. «نه» گفتن خطر داشت. «بله» گفتن هم خطر داشت. و سکوت هم کافی نبود.
روایت سوم؛ پیشنهاد در محل کار، ۵۰۰ افغانی در روز
منبع دوم این گزارش در مصاحبهاش از تجربه یکی از آشنایانش نیز سخن میگوید. روایتی که نشان میدهد این الگو، از خیابان به محیط کار هم رسیده است. به گفته او، افراد طالبان مستقیماً به محل کار این شخص مراجعه کردهاند. پیشنهادشان این بار نه در قالب بازجویی یا ایست بازرسی، بلکه بهصورت یک «قرارداد» غیررسمی مطرح شده: روزانه ۵۰۰ افغانی، در ازای هر خبری که شد.
این رویکرد، از جهاتی آشکارتر و بیپردهتر از دو روایت قبلی است. دیگر نیازی به بهانه بازجویی یا ایست بازرسی نیست. طالبان مستقیم سراغ آدمها میآیند، پیشنهادشان را روی میز میگذارند و منتظر جواب میمانند.
تفاوت میان «پنج هزار افغانی برای یک خبر» و «۵۰۰ افغانی در روز» تنها در عدد نیست در ساختار است. مدل دوم، آدم را به یک کارمند غیررسمی تبدیل میکند؛ کسی که بهطور منظم گزارش میدهد و بهطور منظم دستمزد میگیرد.
این بار اول نیست؛ الگویی با سابقه
آنچه در این سه روایت دیده میشود، برای افغانستان ناآشنا نیست. در دوره اول حاکمیت طالبان، میان سالهای ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۱، شبکههای اطلاعاتی غیررسمی نقش مهمی در کنترل جامعه داشتند. طالبان آن دوره نیز از همین ترکیب بهره میبرد: ترس، فقر، و احساس بیپناهی.
اما آنچه امروز درکابل دیده میشود، یک تفاوت مهم دارد: این بار، پیشنهادها نه در پستوی اتاقهای بازجویی، بلکه در خیابان، در محل کار و در میان مردم عادی مطرح میشود. گستره، وسیعتر شده است.
کارشناسان حقوق بشر بارها هشدار دادهاند که جاسوسی اجتماعی یعنی استفاده از شهروندان عادی بهعنوان منابع اطلاعاتی، یکی از موثرترین ابزارهای کنترل اجتماعی در رژیمهای اقتدارگرا است. این ابزار نهتنها اطلاعات تولید میکند، بلکه فضایی میسازد که در آن همه از همه میترسند.
غرب کابل؛ جایی که فقر، ابزار فشار میشود
نکته مشترک هر سه روایت، غرب کابل است. منطقهای که سالهاست با فقر ساختاری، بیکاری گسترده و نبود فرصتهای شغلی پایدار دستوپنجه نرم میکند. در این منطقه، درآمد روزانه بسیاری از خانوادهها بهزحمت هزینههای اولیه زندهگی را پوشش میدهد.
در چنین بستری، پیشنهاد پانصد یا پنج هزار افغانی حتی در برابر کاری پرخطر و ناخواسته میتواند به اهرمی مؤثر برای اعمال فشار تبدیل شود. وقتی انتخابهای زندگی محدود است، «نه» گفتن به یک مأمور مسلح، هزینه ای است که بسیاری توان پرداختش را ندارند.
این دقیقاً همان چیزی است که این الگو را از سایر روشهای کنترل متمایز میکند: نه زور مستقیم، بلکه استفاده از شرایط اقتصادی بهعنوان فشار غیرمستقیم. فقر، کار طالبان را آسانتر میکند.
پیامد این روند فراتر از کنترل کوتاهمدت است: گسترش بیاعتمادی میان همسایهها، فرسایش روابط اجتماعی، و شکلگیری فضایی که در آن هر شهروند بالقوه هم مظنون است و هم منبع اطلاعاتی.
تمرکز بازجویان بر شناسایی افراد مرتبط با دوره جمهوریت، نشان میدهد که با وجود گذشت چند سال از سقوط دولت پیشین، این پروندهها برای طالبان همچنان «باز» است.
این رویکرد چند پیام دارد: اول اینکه طالبان هنوز نگران شبکههای پنهان وفادار به دولت سابق است. دوم اینکه با گذشت زمان، اطلاعات قدیمی ارزش خود را از دست میدهد و نیاز به بهروزرسانی دارد و شهروندان عادی، ارزانترین و دردسترسترین منبع این بهروزرسانی هستند.
این روند نه فقط ترس را در میان بازماندهگان ساختار پیشین زنده نگه میدارد، بلکه دامنه فشار را به شهروندان عادی هم میرساند کسانی که تنها «جرم»شان کار کردن، رفتوآمد روزانه و تلاش برای زنده ماندن است.
آنچه در این گزارش دیده میشود، یک سیستم است نه یک اتفاق. سیستمی که از فقر، ترس و اجبار، شبکهای از اطلاعات میسازد و جامعه را از درون میفرساید.
بازداشت خودسرانه، بازجویی فراگیر، مراجعه مستقیم به محل کار روشها متفاوتاند، اما هدف یکی است: جذب خبرچین از دل جامعهای که فقر، انتخابهایش را محدود کرده.
مرز میان «همکاری» و «اجبار» در این روایتها به باریکی یک تهدید است. کسی که شماره مامور طالبان را در گوشیاش ذخیره میکند نه از روی اعتقاد، بلکه از روی ترس قربانی است، نه همکار.
و بهای این انتخاب ناخواسته، نهفقط پول بلکه امنیت روانی، اعتماد اجتماعی و گاه جان آدمهاست. در جامعهای که ترس به هوا آمیخته، حتا سکوت هم انتخاب نیست فقط شکل دیگری از اجبار است.






