چکیده
رمان «سرگُم[1]» نوشته خانم بتول سیدحیدری، از گمشدن و مفقودشدن میگوید. ابتدا از گمشدن غلام دیوانه و سپس از سرگمرفتن هاجر روایت میکند. رمان مذکور که به قلم یک زن نوشته شده، راوی آن نیز یک دخترخانم است و به بهانه سرگمرفتن هاجر، از رنج و مظلومیت زنان و دختران در افغانستان پرده برمیدارد؛ از برچسبهایی که به زنان زده میشود و از ستمهایی که بر آنها روا داشته میشود و از خرافات و عقاید خشک و رسمورواجهای ناپسند گرفته تا فقر و تهاجم فرهنگی و ازدواج اجباری و کودکهمسری را برای خواننده روایت و حکایت میکند.
برای پرداختن و تحلیل رمان سرگم از برخی نظریههای جامعهشناسی جنایی مرتبط به موضوع بهره جستهایم و در کنار آن از معلومات و مشاهدات و تحلیل نویسنده نیز به مباحث افزوده شده است.
این نوشتار ابتدا و پس از معرفی شخصیتهای مهم رمان و کلیات داستان، به مظلومیت تاریخی و محرومیت اجتماعی زنان و دختران در افغانستان پرداخته و سپس داستان قربانی اصلی و بزهدیده واقعی ماجرا را تبیین و آن را از منظر جامعهشناسی جنایی تحلیل و رفتار جامعه مردسالار افغانستان را نقد کرده است.
واژگان کلیدی: رمان سرگم، مظلومیت زنان و دختران، ازدواج اجباری، کودکهمسری، نظریه برچسبزنی.
- درآمد
رمان سرگم با حجم کم و با گفتنیهای زیاد از جامعه سنتی و زنستیز افغانستان و از بلاهایی که بر سر زنان و دختران در افغانستان آمده و میآید، اندکی پرده برداشته است و وضعیت اسفبار زنان و دختران – آنهم در پایتخت کشور – را به خواننده روایت میکند.
شخصیتهای کلیدی و مشهور رمان عبارتند از: غضنفر (شوهرعمه راوی)، عمه جان (عمه راوی)، غلام دیوانه (پسرعمه راوی)، هاجر (دخترعمه راوی)، لیلی (دخترعموی راوی)، سرور خان (عموی راوی)، مامه زلیخا (عمه غضنفر) و شیخ شاه (پدربزرگ راوی).
غضنفر، شوهرعمه راوی، که مرد فقیری است، در گوشهای از شهر کابل با درآمد ناچیزی از طریق دستفروشی بر سر کراچی (چهارچرخ) بهسختی روزگار میگذراند. خانم غضنفر، عمه راوی است و راوی در هرجایی که نامی از عمهاش برده است، «عمه جان» گفته است. حاصل و ثمره ازدواج غضنفر و عمه جان دو فرزند است که یکی به اسم «غلام» است که به تعبیر راوی، غلام شیرینعقل است؛ یعنی غلام دچار جنون و یا سفاهت شدید است و در هرجایی که نامی از او برده است، پسوند دیوانه را بهکار برده است. دیگر فرزند غضنفر و عمه جان دختری است به اسم «هاجر» که از غلام کوچکتر و ۱۳ ساله است.
راوی دختر جوانی است که از زندهگی و سرنوشت عمهزادههایش (غلام و هاجر) روایت میکند؛ یعنی از گمشدن و سپس پیدا شدن غلام دیوانه و همچنین از گمشدن هاجر، خواهر غلام دیوانه، و جستوجوی او توسط خانواده و اقوامش و آرزوی مرگ هاجر و دعای زنده پیدانشدنش توسط خانواده و خویشاوندان نسبی وی.
راوی قبل از اینکه از گمشدن بگوید، از پیداشدن میگوید؛ یعنی شروع رمان از پیداشدن غلام دیوانه و به چشمروشنی رفتن خانه عمه جان (مادر غلام دیوانه) حکایت میکند. غلام دیوانه که سه ماه گم بوده و تازه پیداشده است، چاق و فربه و قبراق و سرحال از قبل شده است و حتا از نگاه روحی و روانی اندکی بهبود یافته است؛ اما غضنفر (پدر غلام دیوانه) و عمه جان (مادر غلام دیوانه) از فراق او شبها و روزها بیقراری و تشویش کردهاند و از درد فراق یگانه فرزند پسرشان زرد و زار و لاغر و بدحال شدهاند. حالا که غلام دیوانه پس از سه ماه مفقودالخبری پیدا شده است، پدر و مادر و همه اقوامش خوشحالند و به دیدن او و به چشمروشنی پدر و مادرش با کادوهایی گوناگون میروند.
پس از گذشتن یک هفته از پیداشدن غلام دیوانه، این بار هاجر گم میشود؛ چنان گم و سرگم میرود که خانواده و اقوامش به هرجایی که مراجعه میکنند و هر دری را که میزنند، خبر و اثری از مرده و یا زنده بودن هاجر نمیشنوند و نمییابند. ماجرای گمشدن هاجر چنان آسان و یکبارهگی اتفاق میافتد که از یکسو همه را غافلگیر میکند و از سوی دیگر، برچسبزنیها، بدگمانیها و تحلیل و تعبیرهای گوناگون و حرفوحدیثهایی از جانب آشنا و بیگانه در مورد او، پدر و مادر وی را کلافه کرده است؛ و سختگیری دیگر دختران اقوام هاجر از سوی فامیلهایشان حرف دیگری است که راوی از آن به تأکید و تکرار یاد میکند.
همچنین در قضیههای گمشدن غلام و هاجر، راوی از فالگیریهای شیخ شاه (پدربزرگش) و از خوابهای مامه زلیخا[2] (عمه پدرش) میگوید. از شیخ شاه که در بدل هر فالگرفتنش جگر و گوشت و پول میگیرد و از مامه زلیخا که قبل از خواب در مورد سوژه مورد نظر نیت میکند و در بدل قصه و تعبیر خوابش پول و خوراکی میگیرد و مردم به این دو کهنسال بسیار عقیده و احترام دارند.
سرانجام و پس از جستوجوهای مکرر و فالگیری شیخ شاه و خواب دیدن مامه زلیخا، هاجر پس از چند روز سرگمرفتن پیدا میشود. هاجری که همه – حتا پدر و مادرش – آرزوی پیداشدن مردهاش را میکردند، حالا زنده و -به تأکید پولیس امنیتی و توصیه دکتران طب عدلی – سالم پیدا شده است. داستان هاجر با زنده پیداشدنش پایان نمییابد، بلکه پیداشدن وی آغاز دیگر و تجربه یک زندهگی جدید است. هاجر را که از نظر اطرافیان و خویش و قومش حالا یک دختر بدنام و بدکاره محسوب میشود، به عقد مرد همسرمردهای درمیآورند و پشت خانهوزندهگی جدیدش میفرستند!
شایان ذکر است که رمان به زبان فارسی روان و لهجه کابلی نوشته شده است و در جاهای زیادی از لهجه محلی «هزارهگی[3]» نیز بهره جسته است که بنده به دلیل شناخت خوب از نویسنده رمان و همشهری و همشهرستانی بودنمان، در فهم رمان و رسمورواجهای ذکرشده در رمان دچار مشکل خاصی نشدهام.
- مظلومیت تاریخی و محرومیت اجتماعی زنان و دختران در افغانستان
زنان در طول تاریخ همواره مظلوم و در مقایسه با مردان از حقوق اجتماعیشان محروم بودهاند. مظلومیت و محرومیت زنان در افغانستان نیز سابقهای به درازای تاریخ این کشور دارد و این مظلومیت و محرومیت زنان در سراسر رمان سرگم به فراوان دیده میشود. رمان مذکور از سبک زندهگی یک خانواده [که ظاهراً از دهات به کابل آمده] در جامعه سنتی روایت میکند؛ روایتی که وضعیت نامناسب زنان و بهویژه دختران را در پایتخت کشور و در دهه دوم جمهوریت و دموکراسی نشان میدهد. وضعیت اسفباری که حتا در پایتخت کشور و در پیش چشمان نهادهای ملی و حقوق بشری بر زنان و دختران ظلم و ستم روا داشته میشود. رمان سرگم از نوع پوشش زنان گرفته تا تحصیل و ازدواج دختران و شغل زنان در افغانستان و بهویژه در مورد چگونهگی زندهگی زنان و دختران کابلنشین پرداخته است. بهعنوان مثال، در ابتدای صفحه ۸ کتاب، راوی از نوع لباس پوشیدن مادرش – که خانم خانه است و تقریباً بیش از ۴۰ سال سن دارد – در وقت بیرون رفتن از منزل چنین روایت میکند: «[مادر] چشمیِ چادری[4]اش را روی سرش انداخته بود و من میتوانستم دانههای درشت عرق را ببینم که روی پیشانیاش برق میزنند». مادرش که برای خریدن چاکلیت (شکلات) به دکان (مغازه) رفته بود، چادریاش را پوشیده بود که در گرما و به دلیل پوشیده بودن صورتش زیر چادری زیاد عرق کرده است. این نوع پوشش برای زنان افغانستان در جامعه شهری تقریباً یک دهه قبل بیشتر رواج داشت و در جامعه روستایی افغانستان تا اکنون تعدادی از زنان و دختران جوان چادری میپوشند. پوشیدن چادری فارغ از سایر حسن و قبح آن، در هوای گرم خفهکننده است و استفادهکننده را خفه و کباب میکند و همچنین دیدن محیط و ماحول و تشخیص راه از چاه از زیر (داخل) آن دشوار است.
زنان و دختران در افغانستان در قسمت تحصیل نیز مانند سایر عرصههای زندهگی با سختیها و چالشهای فراوانی مواجهاند.
دو و نیم دهه قبل از امروز هم برای اکثریت قریب به اتفاق زنان زمینه و اجازه درس و تحصیل فراهم نبود و بیشتر زنان و دختران آن دوره بیسواد بودند و حتا سواد قرآنی هم نداشتند. بهعنوان مثال، در صفحه ۱۵ کتاب چنین آمده است: «ننه تا صنف شش سواد دارد. در خانه ما، روزهای سهشنبه هر هفته، درس قرآن میگذارد. برای زنها احکام هم میگوید و مسائل شرعی را یادشان میدهد. زن کاکاها (عموها)ی دیگرم سواد ندارند. عمه جان نوشتن یاد ندارد. فقط سوره یاسین را بهگفته مادرم، راست و دروغ میخواند» (ص ۱۵). این نمونهای از وضعیت دختران دو و نیم دهه قبل در افغانستان است که حالا اکثرشان مادر شدهاند. ولی وضعیت تحصیلی دختران افغانستان بعد از آن رفته رفته تا سقوط نظام جمهوریت به پیشرفت خوبی دست یافته بود. اما امارت طالبان به دختران افغانستان اجازه تعلیم و تحصیل بالاتر از صنف شش را نداده است.
دختران در افغانستان در طول تاریخ در خصوص ازدواج نیز وضعیت مناسبی نداشتهاند؛ دختران زیادی قربانی کودکهمسری شدهاند و تعدادی از دختران حتا خونبها دادهشدهاند و شگفتآورتر از همه اینکه تعداد قابلتوجه دختران و پسران قبل از تولد، از سوی پدرانشان نامزاد اعلان شدهاند. بسیار بودهاند و هنوز هم هستند کسانی که در دوران حاملهگی خانمش و حتا قبل از آن با دوست و یا یکی از اقوامش بهگونهای شرط و تعهد امضا میکنند که اگر خانم یکی از ما دو نفر دختر به دنیا آورد و از دیگری پسر، دختر را به پسر میدهیم که در آینده ازدواج کنند و این توافقات و در واقع این شرطبندیها اکثراً به ازدواج منتهی شدهاند. تعدادی هم که اگر از این تعهد بنابر هر دلیلی پا پس کشیدهاند، باعث نزاع فامیلی و قطع روابط شده است.
این در حالی است که در قانون منع خشونت علیه زن (مصوب ۱۰/ ۵/ ۱۳۸۸) در افغانستان مواردی مانند خریدوفروش زن بهمنظور یا به بهانه ازدواج، بد دادن، نکاح اجباری، ممانعت از حق ازدواج و نکاح قبل از اکمال سن قانونی را ممنوع و جرم دانسته است؛ مواردی که در رمان سرگم به بعضی از آنها اشاره شده است و هرکدام در افغانستان بهعنوان یک معضل و چالش اساسی برای زنان محسوب میشود.
یکی از قربانیان نکاح اجباری در رمان سرگم، لیلی است: «لیلی، شیرینیخورده بچه کاکای کلانم، سرور خان، است که از من و لیلی پنج سال بزرگتر است. لیلی دوستش ندارد. بارها شده که خانهشان رفتهام و تا مادرش گپش را زده، گریان کرده است» (ص ۱۸). لیلی آنقدر از نامزدی و نکاح با پسر عمویش ناراض است که «میخواست شیخ شاه برایش دعا بنویسد که دل کاکای کلان از او یخ شود و دهانش بسته، ولی جرئت نداشت به زبان بیاورد» (ص ۱۹). این نمونه دیگری از ازدواج اجباری و سنتی است که قرعه فال بهنام لیلی برآمده است.
نکته دیگری که در مورد مظلومیت زنان و بهویژه مظلومیت و محرومیت دختران در رمان سرگم به چشم میخورد و قابلبحث و اشاره است، این است که با گمشدن هاجر، اقوام وی بالای دخترانشان سختگیریهایی را اعمال میکنند. مثلاً: «آقایم بلندتر از قبل گفت، در حالی که رویش طرف من بود: «دختر مه اگه یک شو خانه نباشه، خودم سرشه گوش ده گوش حلال میکنم. بعد پاهایش را جمع کرده نشست و گیلاس دیگر را پر کرد: درسش که تمام شد، طب نخوانده، خیره، شویش میدیم» (ص ۵۰). راوی در جای دیگر میگوید: «صبح که خواستم به سر درس بروم، آقایم، برادرم را با من راهی کرد» (ص ۵۴). یعنی با گمشدن هاجر حالا خانواده راوی بهویژه پدر راوی در هر کار دخترش خرده و بهانه میگیرد. همچنین راوی در صفحه ۷۰ رمان چنین روایت میکند: «دو شب پیش، مامه زلیخا به آقایم گفته بود که دختر ته زودتر شوی بده. هاجر که کر و کور[5] بود، او رقم سرگم رفت. بدا به حال ای که چشم و گوششم بازه. بعد به کاکایم، سرور خان، گفته: والله نمازخواندن ای دختر بیادر[6] ته ندیدم. سرور خان هم سرش را تکان داده که سواد برای دختر همین قرآن خواندن بسه. خط نوشتنی نشدن، خیره. بیدین و بینمازشان میکنه. به کاکایم، گلآقا و امیرحسن هم فرمایش داده که اگر کدام جوان لایق، نمازخوان و خمسدادنی یافت شد یا کدام جای دَرَک دختر گرفتند، دروازه خانه آقای من را نشان دهند». راوی در جاهای دیگر نیز از سختگیریها و بهانهگیریهای فامیل و اقوامش بالای دخترانشان نیز روایت میکند که پرداختن به تمام آنها از حوصله این نوشتار خارج است.
سوگمندانه باید اذعان داشت که در طول تاریخ افغانستان، زنان و دختران از بیشتر حقوق اجتماعی، شهروندی و انسانیشان محروم بوده و بسیار مظلوم واقع شدهاند و این سناریو هنوز به قوت و شدت ادامه دارد.
- تحلیل جامعهشناختی قربانی اصلی و بزهدیده واقعی ماجرا
قربانی اصلی و بزرگ داستان، هاجر است. هاجری که در اثر یک حادثه گم میشود، بزهدیده واقعی و در عین حال بیگناه است. عمه جان و هاجر که برای خرید به شهر رفتهاند و در موقع برگشت، «عمه جان با خلتههای کلان و پر از خرید بازار داخل موتر شده و به چوکی موتر تکیه داده بود که متوجه میشود هاجر نیست.» بعد از گذشت چند روزی از گمشدن هاجر، «زنی که سالش بیشتر مینمود و کتودامن سبز بر تن داشت، پیش آمد: پولیس هستم، از حوزه چهارده. این خانم هم از کمیته امور زنان است». آن خانم باز گفت: «هاجر دختر غضنفر از همی خانه است؟ … و گفت: هاجر جان اَمی حالی همراه ما داخل رنجر[7] است» (ص ۷۹). قصه گمشدن هاجر از این قرار است: «هاجر وقتی خواسته بود دنبال مادرش سوار مینیبس شود، ناگهان موتورسیکلتی به او زده و رفته بود. سر هاجر به زمین خورده و داخل جوی پر از کثافات کنار ایستگاه موترها، بیهوش افتاده بوده و به همین سادهگی گم شده است. دو ساعت بعد، شانس هاجر بوده که زن عینکی که در «خانه امن[8]» وظیفه دارد، از سرکار برمیگشته که هاجر را نیمهجان درون جوی دیده بود. او را بلند کرده و به داکتر رسانده بود. یک روز تمام در شفاخانه بیهوش مانده بود تا باز که هوشیاریاش برگشته، هیچکس به خاطرش نمیآمده و حتا نام خودش را از یاد برده بود. زن عینکی بدون هیچ شرمی، صاف و پوستکنده گفته بود که هاجر از نظر طب عدلی، دختر آباد است و پرده بکارتش هم سالم است. داکتر زنان خانه امن او را معاینه کرده است. زن عینکی به سرور خان و ملا تأکید کرده بود که در خانه امن بسیار قیدگیری است و نظم فراوان دارد» (صص ۸۴ – ۸۵). حالا که هاجر نگونبخت پیدا شده است، در ادامه قربانی برچسبهای گوناگون و سپس قربانی ازدواج اجباری، کودکهمسری و بد دادن میشود.
یکی از برچسبهایی که خودی و بیگانه در روزهای گمشدنش به هاجر میزدند این بود: «راست گفته. شیخ شاه هم قبول داشت دختر اگر پیدا شد، دگر دختر سابق نیست. کدام آبادی بر او نمانده. آبرویمان رفته… . دختری دیگر در او نمانده» (ص ۴۹). اینگونه برچسبزنیها به تعبیر «دورکیم» در جوامع مکانیکی (سنتی) زیاد وجود دارد؛ زیرا رفتاری خلاف وجدان جمعی و قوانین اجتماعی، نقض ارزشها پنداشته میشود که واکنش اجتماعی را در پی دارد[9]. در مکاتب جرمشناسی واکنش اجتماعی، جریان تعاملگرا چنین بیان میدارد: «جریان تعاملگرا یا انگزنی و لکهدارکردن که معتقد است انحراف زاییده گروه اجتماعی است».[10] گرچه هاجر مقصر گمشدنش نبوده است، ولی واکنش اجتماعی در چنین قضیههایی در جوامع مکانیکی (سنتی) یک امر بدیهی و معمول شمرده میشود. این واکنش اجتماعی که خود نوعی برچسبزنی بهحساب میآید و در جوامع سنتی بیشتر رایج است، بسیار خطرناک است و تبعات و پیامدهای منفی و مخربی دارد. مثلاً، در این ماجرا هاجر بیگناه مجرم و ملامت شناخته شده و قربانی میشود و به تعبیر عشقری:
مرا کشتی و مجرم نام کردی
گناه ناکردهام اعدام کردی
نظریه برچسبزنی چنین بیان میدارد: «برچسبزنی منجر به تشکیل هویت جدیدی در افراد میشود؛ برچسبزدن در واقع نوعی فروکاستن و کاهش منزلت اجتماعی فرد است و باعث میشود، نگرش جامعه به فرد متفاوت شود و جایگاه و منزلت اجتماعی خود را از دست بدهد. افرادی که برچسب میخورند امکان کشف خطاهای دیگر آنها بیشتر وجود دارد، و در مواردی نیز خود فرد بهتدریج با پذیرش اتهام به مجرمیت و درونیکردن آن، هویت جدیدی میگیرد» (حاجیدهآبادی، ۱۴۰۱: ۱۷۱-۱۷۶). این نکته را نباید از نظر دور داشت که نظریه برچسبزنی در مورد کسانی صدق میکند که حداقل یک بار مرتکب جرم (بزه یا خلاف) شده باشد تا مردم برچسب مجرم بودن را به او بزنند. در حالی که هاجر مرتکب جرم و یا خلافی نشده است، به او برچسبهای زیادی زده میشود. این نشان میدهد که زنان و دختران در افغانستان چقدر آسیبپذیرند.
بنابراین، برچسبزدن برای هرکس و همهگان خطرناک است، بهویژه برچسبزدن برای زنان و دخترانی که از روحیه لطیفی برخوردارند، میتواند بسیار مخرب باشد. مثلاً، در قضیه هاجر، برچسب از بین رفتن پرده بکارت وی –داشتن پرده بکارت برای دختران در جامعه افغانستان و دنیای اسلام بهعنوان یک ارزش تلقی میشود – میتواند منجر به بروز جرم و حالات خطرناک شود. مثلاً، در اثر فشارهای اجتماعی و روحی روانی، شاید هاجر خودکشی کند؛ شاید هاجر به هرزهگی رو آورد؛ شاید هاجر از سوی خانواده و نزدیکانش کشته شود و قتل ناموسی اتفاق بیفتد و قس علیهذا.
از سویی تن ندادن به ازدواج اجباری باعث خشونت خانوادهگی میشود و در نتیجه قربانی یا باید به آن تن دهد و یا منجر به فرار زن یا دختر از منزل شوهر یا خانه پدری میشود و به خانه امن پناه میبرد. خانه امن جایی است که زیر نظر کمیسیون مستقل حقوق بشر و ریاست امور زنان کار میکند و زنان به دلایل خشونت خانوادهگی و فرار از منزل و در کل زنان آسیبپذیر به آن پناه میبرند، آن جا حتا سواد و حرفه میآموزند و نهایت تا سه سال میتوانند در آن مکان بمانند؛ مکانی که از وضعیت نابهنجار آن بین مردم قصههای مختلفی نقل میشود. یکی از قصههایی که در بین مردم بیشتر نقل میشود این است که از زنان و دختران جوان در خانه امن بهرهکشی جنسی میشود. بنابراین، هر زن و دختری که حتا یک روز و یا مانند هاجر یک هفته و از سر حادثه و اتفاق و ناخواسته به خانه امن پناه داده شده باشد، بیشتر مردم به آن زن یا دختر برچسب بهرهکش جنسی را میزنند.
قابل اذعان است که برچسبزنی باعث تقویت نظریههای انحراف فرهنگی میشود. «با ترکیب دو عنصر بیسازمانی اجتماعی و فشارهای اجتماعی به این باورند که خردهفرهنگ بزهکاری را که محصول چنین وضعیت اجتماعی است، باید علت و عامل بزهکاری دانست» (همان: ۱۱۶). انحراف فرهنگی و همچنین فقر فرهنگی بهویژه برای جوانان و نوجوانان که در سنین رشد شخصیتی قرار دارند، یک آفت جدی است؛ زیرا الگوگیری از رفتار و کردار همسالان و دوستان ناباب از سر هیجان و همراهی با رفیق – بدون اینکه جوان به عاقبت و آینده کارش فکر کند – در سنین نوجوانی و جوانی بسیار اتفاق میافتد.
بهرغم تشکیل و ایجاد نهادهایی چون کمیسیون مستقل حقوق بشر، وزارت امور زنان و وضع و تصویب قانون منع خشونت علیه زن و حضور دو دهه نهادهای حقوق بشری در افغانستان، هنوز هم زنان مظلوم و از بسیاری از حقوق اجتماعیشان محرومند. به تعبیر شاعر، افغانستان کشوری است که:
خشک گردد گل به گلشن کس نمیگوید چرا
بلبلان در کوه و برزن کس نمیگوید چرا
فخر زنها در کرامتهای انسانی اوست
هتک حرمت میشود زن کس نمیگوید چرا
شد جدایی زن و شوهر قانون حق بشر!
کودکان بیمام و مأمن کس نمیگوید چرا؟
«شهید سردار جهانی»
- نتیجهگیری
آنچه از مطالعه و محتوای رمان سرگم برداشت میشود، این است که جامعه افغانستان در مسائل اجتماعی دچار ضعف فراوان است. مسائل اجتماعی افغانستان از نهاد خانواده شروع تا اقتصاد، اجتماع و فرهنگ دارای ضعفهایی است که شهروندان را با چالشهای گوناگونی مواجه کرده است. به گواهی رمان سرگم، نهاد خانواده و اجتماع در جوامع سنتی افغانستان بیشترینه دچار فقر اقتصادی، فکری و فرهنگی است که هرکدام میتواند سرآغاز بدبختی و جرم و جنایت باشد. در جوامع مذکور از اعتقادات نادرست گرفته تا رسمورواجهای ناپسند همه باعث بدبختی و عقبماندهگی مردم و بهویژه زنان شده است. این انواع فقر میتواند باعث بروز و گسترش جرم و جنایت شود.
اشاره رمان سرگم به کمسواد و بیسواد بودن و دسترسی نداشتن زنان و دختران به تحصیل و همچنین ممنوعیت آنها در رژیم طالبان از تمام فعالیتهای درسی و شغلی حکایت از مظلومیت و محرومیت تاریخی و دایمی زنان و دختران در افغانستان دارد.
در رمان مذکور، لیلی یکی از هزاران دختری است که قربانی ازدواج اجباری شده است، و همچنین هاجر که قربانی اصلی و بزرگ داستان است، در یک حادثه گم میشود و بیگناه برچسب بهرهکش جنسی از سوی خویش و بیگانه به وی زده میشود و پرده بکارت دختر که در اسلام و جامعه افغانستان یک ارزش جدی شمرده میشود، بهرغم تأکید پولیس و داکتر خانه امن باز هم همان خویش و بیگانه پرده بکارت هاجر را زایل شده فرض میکنند و سرانجام هاجر ۱۳ ساله قربانی ازدواج اجباری و کودکهمسری میشود. آنچه قابل یادآوری است این است که برچسبزنی باعث ازدیاد جرم و مجرم و سبب بدبختی افراد و حتا جامعه میشود.
اینکه بزرگان گفتهاند: گاهی یک حادثه میتواند زندهگی و سرنوشت یک فرد را دگرگون کند، یک واقعیت است و منفی و مثبت بودن این دگرگونی بستهگی به نوع آن اتفاق دارد؛ اتفاق مثبت، دگرگونی مثبت و اتفاق منفی، دگرگونی منفی در قبال خواهد داشت. یک حادثه سرنوشت هاجر را به بدنامی، کودکهمسری و ازدواج اجباری و خاک سیاه کشاند.
منابع:
ارزگانی، مسیح، افغانستان؛ رنگینکمان اقوام، ۱۳۸۷.
حاجیدهآبادی، محمدعلی، جامعهشناسی جنایی، قم، المصطفی، چ هشتم، ۱۴۰۱.
سید حیدری، بتول، سرگم، کابل، مقصودی، ۱۴۰۰.
محقق، حیدر، قانون منع خشونت علیه زن، وزارت عدلیه، ۱۳۸۸.
نجفی ابرندآبادی، علیحسین، تقریرات درس جرمشناسی، ۱۳۷۲-۷۳.
[1]. در افغانستان به شخص یا چیزی مفقودالاثر یا مفقودالخبر «سرگم» هم میگویند.
[2]. در بعضی مناطق هزارهجات و اوزبیکها به مادربزرگشان مامه میگویند.
[3]. هزارهها شیعهمذهب، دری زبان و از اقوام زردپوست، سومین گروه بزرگ قومی در افغانستان هستند و تعداد آنان از ۱۵ تا ۲۰ درصد جمعیت کشور تخمین زده شده است. (ر. ک: افغانستان؛ رنگینکمان اقوام، مسیح ارزگانی).
[4]. چادری نوعی چادر بزرگ و مخصوص زنان در افغانستان است که صورت و تمام بدن زنان را میپوشاند و تنها جای چشمان زنان آنهم بهصورت سوراخهای کوچک باز است که به آن «برقع» نیز میگویند.
[5]. در اصطلاح عامیانه منظور از کر و کور گفتن کنایه از بیسواد بودن آن شخص است.
[6]. در لهجه کابلی به برادر بیادر نیز میگویند.
[7]. رنجر نوعی موتر (ماشین) پولیس مخصوص نیروهای امنیتی در افغانستان است.
[8]. خانه امن جایی است که زنها و دخترهایی که از خانه شوهر یا پدرشان فرار کردهاند و امنیت جانی ندارند، در آن جا پناه میبرند و روزگار میگذرانند.
[9]. برای مطالعه بیشتر ر. ک: محمدعلی حاجیدهآبادی، جامعهشناسی جنایی.
[10]. ر. ک: تقریرات درس جرمشناسی، ع. ح. نجفی ابرندآبادی، سال ۱۳۷۲-۷۳: ص ۱۷۰.






