«هزار خانه خواب و اختناق» نوشته عتیق رحیمی را در دست دارم. در صفحه هفتم کتاب، که آغازین سطرهای متن است، میخوانم: «پدر؟» و در صفحهای دیگر: «پدر لعنت!»
از منظر روایت و خوانش سنتی، اینها جملههای کامل نیستند و دو صفحه سپید متن نیز پرسشبرانگیز مینمایند. در نگاه سنتی، ممکن است این سپیدیها صرفاً به حساب حجم کتاب و افزایش تعداد صفحات گذاشته شوند؛ اما بر مبنای روشهای متنشناسی و روایتشناسی امروز، این سپیدیها را نمیتوان حاشیه و فضای خالی متن تلقی کرد. سپیدی، خود یکی از عناصر سازنده متن و روایت است.
در اینجا، صفحه سپید فقط نبودن کلمات نیست؛ سکوتی است که معنا تولید میکند. آنچه در این فاصله نوشته نشده، حذف نشده است، بلکه به خواننده واگذار شده تا آن را در فرآیند خوانش بازسازی کند. ازهمینرو، سپیدی میتواند یکی از کلیدواژههای متن باشد و در فهم ساختمان روایی و معنایی رمان یاری رساند.
«پدر؟» در آغاز رمان، نه یک جمله کامل، بلکه یک واژه پرسشی است؛ واژهای که با علامت سوال، به جای ارایه پاسخ، خلأ و تردید ایجاد میکند. سپس، در صفحهای دیگر، با «پدر لعنت!» مواجه میشویم. میان این دو عبارت، فاصلهای قرار دارد که متن آن را توضیح نمیدهد؛ اما همین فاصله، از منظر خوانش معاصر، بخشی از روایت است.
چه اتفاقی میان «پدر؟» و «پدر لعنت!» رخ داده است؟ چه چیزی در این سپیدی پنهان مانده است؟ آیا این فاصله، فاصلهای زمانی است، فاصلهای ذهنی و روانی شخصیت است و یا شکافی در حافظه و روایت؟ اینجاست که سپیدخوانی بهعنوان شیوهای برای خواندن متن اهمیت پیدا میکند. خواننده تنها آنچه را نویسنده نوشته است، نمیخواند، بلکه آنچه را میان سطرها، میان صفحات و در سکوت متن قرار گرفته نیز میخواند. در این معنا، سپیدی، ضد متن نیست، جزئی از متن است.
حتا میتوان یک گام فراتر رفت؛ «پدر؟» خود یک پرسش است و سپیدی پس از آن، پرسش را در سطح فرمی ادامه میدهد. سپس «پدر لعنت!» پاسخی عاطفی و خشمآلود است؛ اما فاصله میان این دو، همچنان بیپاسخ میماند. این فاصله، فضای فعال خوانش است.
از این منظر، «پدر؟» و «پدر لعنت!» فقط دو عبارت جدا از هم نیستند؛ بلکه دو نقطه در یک حرکت رواییاند: از پرسش به اعتراض، از جستوجو به خشم و از ابهام به گسست. آنچه میان این دو نقطه قرار گرفته، همان چیزی است که باید در سپیدی متن جستوجو کرد.
بنابراین، در خوانش امروز متن، صفحه سفید را نمیتوان صرفاً خلأ یا ابزاری برای افزایش حجم کتاب دانست. صفحه سفید میتواند فضای روایت، فضای سکوت، فضای حذف و فضای مشارکت خواننده باشد. رمان از خواننده میخواهد آنچه را در متن غایب است، از نشانههای حاضر بازسازی کند.
از همینرو، سپیدی صفحات در «هزار خانه خواب و اختناق» میتواند یکی از عناصر مهم فرم و روایت باشد؛ زیرا روایت فقط در کلمات و جملههای نوشتهشده جریان ندارد، بلکه در فاصلهها، مکثها، حذفها و سکوتها نیز ادامه مییابد.
در اینجا، سپیدی حاشیه متن نیست، بلکه بخشی از متن است؛ نه فقدان روایت، بلکه یکی از شیوههای روایتکردن. گاهی آنچه در رمان نوشته نمیشود، به اندازه آنچه نوشته میشود، در ساختن معنا نقش دارد. از اینرو، سپیدخوانی تنها خواندن صفحه سفید نیست؛ خواندن آن چیزی است که سکوت کرده، حذف شده و با این همه، همچنان روایت میشود.
«اتاقم تاریک است یا چشمهایم بستهاند؟ شاید هر دو. شب است و من خوابم؛ پس چرا میاندیشم؟
- نه، بیدارم. اما با چشمهای بسته، خواب بودم، و در خوابم، کودکی صدا زد: «پدر».
- کی بود کودک؟ ندانستم. تنها صدایش بود. شاید خودم بودم؛ کودک و در جستوجوی پدرم.»
این وضعیت، واقعیت وجودی راوی است؛ واقعیتی که نه در یک فضای روشن و قطعی، بلکه در مرزی ناپایدار میان خواب و بیداری، واقعیت و کابوس شکل میگیرد. تجربه راوی ازهمگسیخته، متوهم و چندصدایی است. صداها از یک مرکز ثابت و یگانه برنمیخیزند؛ گویی راوی در درون خود با صداهای گوناگون روبهروست و نمیتواند مرز میان صدای خود، صدای کودک، صدای خاطره و صدای کابوس را مشخص کند.
راوی تکهتکه تجربه میکند، تکهتکه به یاد میآورد و تکهتکه میاندیشد. حتا به ادراک خود نیز اعتماد ندارد؛ نمیداند اتاق تاریک است یا چشمهایش بستهاند، نمیداند خواب است یا بیدار و نمیداند صدای کودک از بیرون میآید یا از ژرفای وجود خودش. از همینرو، روایت نیز از انسجام روایی سنتی فاصله میگیرد و به شکلی از تجربه سیال و گسسته ذهن تبدیل میشود.
در اینجا، خواب تنها یک وضعیت جسمانی نیست، به وضعیت وجودی راوی تبدیل میشود. مرز میان خواب و بیداری از میان میرود و کابوس به درون واقعیت راه پیدا میکند. آنچه راوی تجربه میکند، بیش از آنکه بازنمایی یک حادثه بیرونی باشد، بازتاب وضعیت درونی، متلاشی و ناآرام اوست.
پرسش «پس چرا میاندیشم؟» در این میان اهمیت ویژهای دارد. راوی میکوشد از طریق اندیشیدن، بیداری خود را اثبات کند، اما این اطمینان نیز پایدار نیست. «نه، بیدارم» بیشتر از آنکه پاسخی قطعی باشد، تلاشی برای چنگزدن به واقعیت است؛ واقعیتی که پیوسته از زیر پای او میگریزد.
صدای «پدر» نیز در این وضعیت، تنها صدای یک کودک نیست. این صدا میتواند صدای گذشته، خاطره، فقدان و جستوجوی یک حضور غایب باشد. راوی حتا نمیداند کودک چه کسی است: «شاید خودم بودم.» از همینجا، مرز میان راوی اکنون و کودک گذشته نیز فرو میریزد. راوی همزمان کودک است و ناظر کودک، جوینده است و کسی که جستوجو را روایت میکند.
در نتیجه، چندصدایی متن نیز بخشی از همین ازهمگسیختهگی تجربه راوی است. صداها الزاماً متعلق به شخصیتهای مستقل نیستند؛ ممکن است صداهای درونی «من» باشند که در لحظههای مختلف روایت سر برمیآورند. «پدر»، «کودک» و «راوی» در این ساختار، گاه از یکدیگر فاصله میگیرند و گاه در یکدیگر ادغام میشوند. بنابراین، «من» دیگر یک هویت یکپارچه و ثابت نیست؛ مجموعهای از صداها، خاطرهها، ترسها و تصویرهای پراکنده است.
پس «پدر» در این قطعه میتواند بیش از یک شخصیت، نشانه یک غیاب بنیادی باشد؛ غیابی که کودک را به جستوجو وامیدارد و راوی را نیز در زمان حال همچنان با خود درگیر نگه میدارد. کودک «پدر» را صدا میزند، اما پاسخ روشنی وجود ندارد. آنچه باقی میماند، فقط صداست؛ صدایی در تاریکی، در خواب، در کابوس و در حافظه.
ازاینرو، واقعیت متن نیز مانند ذهن راوی، تکهتکه و ناپیوسته است. روایت از یک وضعیت روشن و قابل اعتماد آغاز نمیشود، بلکه از تاریکی، تردید، سکوت و صدا شکل میگیرد. راوی نمیگوید «چه اتفاقی افتاده است»، بلکه ما را درون تجربهای قرار میدهد که خود او نیز قادر به توضیح کامل آن نیست.
در نتیجه، این تکه را میتوان تصویری از وضعیت وجودی راوی در مرز میان خواب، بیداری و کابوس دانست؛ وضعیتی که در آن، واقعیت بیرونی و واقعیت درونی درهم میآمیزند و «من» نیز به موجودیتی ناپایدار تبدیل میشود. راوی در تاریکی چشمهایش را بسته است، اما ذهنش بیدار است یا شاید خواب میبیند و گمان میکند بیدار است. همین ناتوانی در تشخیص، هسته اصلی تجربه او را میسازد.
در این وضعیت، روایت نیز ناگزیر تکهتکه میشود؛ زیرا ذهنی که میان خواب و بیداری، خاطره و کابوس، کودکی و اکنون سرگردان است، نمیتواند واقعیت را به شکل روایتی خطی و منسجم بازگو کند. تکهتکهگی روایت، در واقع شکل بیرونی تکهتکهگی وجود راوی است و چندصدایی و توهم، شکل شنیداری همین گسست درونی.
خلاصه رمان «هزار خانه خواب و اختناق»
رمان «هزار خانه خواب و اختناق» داستان فرهاد، دانشجویی معمولی و بیاعتنا به باورهای مذهبی پدربزرگش است که به شراب، زنان و شعر علاقه دارد. داستان در سال ۱۹۷۹ و همزمان با روزهای نخست کودتای حامی شوروی در افغانستان رخ میدهد.
فرهاد شبی با یکی از دوستانش، که قصد فرار به پاکستان دارد، برای نوشیدن و معاشرت بیرون میرود؛ اما چند ساعت بعد، در خانهای ناشناس، کتکخورده، زخمی و سردرگم به هوش میآید. او در ابتدا گمان میکند مرده است، اما بهتدریج تکههایی از آنچه بر او گذشته را به یاد میآورد.
همزمان، ذهن فرهاد در خاطرات، ترسها و توهمات فرو میرود و مرز میان واقعیت و خیال، خواب و بیداری محو میشود. او درمییابد که اگر میخواهد از دست سربازان بگریزد و زنده بماند، باید مانند دوستش از دلبستهگیهای پیشین خود بگذرد و راهی برای ورود به پاکستان پیدا کند.
رمان، در کنار روایت فرار یک جوان، تصویر فروپاشی جهان شخصی و ذهنی او در برابر خشونت سیاسی و تاریخی است؛ جایی که جنگ و سرکوب نهتنها زندهگی انسان، بلکه حافظه، هویت و ادراک او از واقعیت را نیز دگرگون میکند.
بختکی که روایت میآفریند
چرا این رمان امروز برای ما تازهگی دارد؟ چرا «هزار خانه خواب و اختناق»، با آنکه روایت یک تجربه تاریخی در افغانستان سالهای دور است، هنوز میتواند به اکنون ما راه پیدا کند و تجربهای آشنا و زنده را در برابر چشم ما قرار دهد؟ پاسخ را شاید بتوان در همان «بختک»ی جستوجو کرد که روایت میآفریند؛ بختکی که تنها به گذشته تعلق ندارد و در دیروز و امروز ما جاری است. کیست که تجربه راوی را با تمام گوشت و پوست خود احساس نکرده باشد و این تجربه را در ابعاد وسیعتر زندهگی خویش نزیسته باشد؟ تحقیر، تجاوز، تهدید، محکومیت و استبداد، تجربههایی نیستند که تنها به یک شخصیت یا یک دوره تاریخی محدود بمانند. اینها در هزار خانه و هزار لایه زندهگی انسان رسوخ میکنند؛ در خانه، در خیابان، در مکتب، در دانشگاه، در زندان، در مناسبات قدرت و حتا در درون ذهن انسان. گاهی استبداد پیش از آنکه در بیرون دیده شود، در زبان، حافظه، ترس و رفتار انسان خانه میکند.
از همینجاست که «هزار خانه خواب و اختناق» برای خواننده امروز تازهگی پیدا میکند. تازهگی رمان در این نیست که حادثهای ناشناخته را از گذشته بیرون بکشد، بلکه در این است که گذشته را به اکنون پیوند میدهد و نشان میدهد چگونه یک تجربه تاریخی میتواند در حافظه جمعی باقی بماند و در صورتهای تازه، دوباره خود را بازتولید کند.
فرهاد تنها یک شخصیت داستانی نیست؛ او میتواند صورت انسانی باشد که ناگهان خود را در جهانی مییابد که قواعد آن را دیگر خودش تعیین نمیکند؛ جهانی که در آن، امنیت از میان رفته، آزادی شکننده است و انسان برای زندهماندن ناگزیر میشود از بخشی از گذشته، باورها، دلبستهگیها و حتا تصور پیشین خود از خویشتن دست بکشد.
از این منظر، اختناق تنها در حضور سرباز، اسلحه و قدرت سیاسی خلاصه نمیشود. اختناق زمانی به مرحله عمیقتر میرسد که ترس در ذهن انسان جای میگیرد و انسان، پیش از آنکه کسی او را تهدید کند، خود را سانسور میکند. در چنین وضعیتی، خانه دیگر فقط محل زندهگی نیست؛ میتواند به یکی از همان «هزار خانه اختناق» تبدیل شود.
و «خواب» نیز در عنوان رمان، معنایی فراتر از خواب جسمانی دارد. خواب میتواند استعارهای از بیخبری، فراموشی، انفعال و ناتوانی در دیدن واقعیت باشد. در برابر آن، بیداری نه صرفاً بازکردن چشمها، بلکه توانایی دیدن خشونت، پرسیدن، تردیدکردن و اندیشیدن است. از همینرو، «هزار خانه خواب و اختناق» را میتوان روایتی درباره رابطه پیچیده خواب، ترس و بیداری نیز دانست.
اهمیت رمان در همین نقطه است؛ رمان ما را با حادثهای تاریخی روبهرو نمیکند تا صرفاً آن را به یاد آوریم، بلکه ما را وامیدارد بپرسیم که آن حادثه چگونه در روان انسان باقی میماند. چگونه خشونت به خاطره تبدیل میشود؟ چگونه خاطره به کابوس بازمیگردد؟ و چگونه کابوس، در شرایطی دیگر، میتواند دوباره به واقعیت تبدیل شود؟
از این نگاه، «هزار خانه خواب و اختناق» افق اندیشه و امکانات روایت را نیز گسترش میدهد. رمان تنها درباره آنچه بر فرهاد گذشته نیست، درباره امکان روایتکردن تجربهای است که خود ازهمگسیخته، کابوسوار و چندصدایی است. ذهن زخمی راوی نمیتواند جهان را به شکل خطی و منظم بازگو کند. بنابراین، فرم روایت نیز از این گسست تأثیر میپذیرد.
اینجاست که رمان از یک روایت تاریخی فراتر میرود و به متنی درباره انسان، حافظه و قدرت تبدیل میشود. بختک، تنها بر سینه فرهاد سنگینی نمیکند؛ بر حافظه جمعی نیز سنگینی میکند. و روایت، تلاشی است برای نامگذاری همین بختک، برای دیدن آن، شکافتن لایههایش و بیرونکشیدن تجربهای که شاید در سکوت دفن شده باشد.
پس تازهگی «هزار خانه خواب و اختناق» برای ما در فاصله زمانی آن با امروز نیست، در حضور امروزین همان تجربه است. تاریخ تغییر کرده است، چهرهها و مناسبات تغییر کردهاند، اما ترس، تحقیر، خشونت، تهدید و اختناق میتوانند با صورتهای تازه بازگردند.
به همین دلیل، رمان را امروز میخوانیم و احساس میکنیم چیزی از گذشته نیست که صرفاً در برابر ما قرار گرفته باشد؛ گویی بخشی از اکنون ماست که در آینه گذشته خود را نشان میدهد.
«هزار خانه خواب و اختناق» از همینجا به افق اندیشه بدل میشود؛ رمان نه فقط گذشته را روایت میکند، بلکه امکان اندیشیدن به اکنون و آینده را نیز فراهم میسازد. روایت، در اینجا، فقط بازگویی رنج نیست؛ تلاشی برای فهم رنج، مقاومت در برابر فراموشی و گشودن امکان بیداری است.






