میگوید که هر تصمیمی در زندهگی برایش به دردی تازه مبدل شده است. دو بار ازدواج کرده و هر دو بار همسرانش را از دست داده است. زندهگی او کوهی از رنج و اندوه ناگفته است. هر گام زندهگیاش به تلخی انجامیده و عمر هر خوشیاش چون بادی گذرا بوده است.
سما نام دارد و خود را «بدبخت» توصیف میکند. او میگوید بار نخست با مردی ازدواج کرده بود که قوماندان بود و حاصل این ازدواج یک پسر و یک دختر است. سما میافزاید که زندهگی پر از محبت و صمیمیت داشت، اما عمر این خوشیها کوتاه بود و با کشتهشدن شوهرش، گلیم غم و اندوه برای همیشه در زندهگیاش گسترده شد.
این بانو میافزاید که پسرش تنها شش ماهه بود که شوهرش کشته شد. به گفته او، همان روز طلاهایش از داخل بکس خانهاش دزدیده شد و او در خانه گروی زندهگی میکرد، اما پدر شوهرش پول گروی را گرفت و او را با فرزندانش به تنهایی رها کرد.
سما میگوید: «چهار سال با این دو جگرگوشهام سوختم و ساختم. اما وقتی به تنگ آمدم، تصمیم گرفتم دوباره ازدواج کنم؛ تصمیمی که هزینهاش سنگین بود. برادر شوهرم با زور و دعوا دو فرزندم را از من گرفت. دنیایم واژگون شد. نه قانون پشتم بود و نه جامعه. چارهای نداشتم جز اینکه سرنوشت ناخواستهام را بپذیرم. دوری از دو فرزند کوچکم مثل زخم همیشه خونچکان بود. هشت سال نتوانستم بهدلیل ممانعت کاکای فرزندانم، چهره آنان را ببینم، به آغوش بگیرم و بویشان کنم.»
این بانو تصریح میکند که برای بار دوم با مردی ازدواج کرده بود که همسر و پنج فرزند داشت، اما پس از عروسی، زن نخست این مرد در نتیجه ابتلا به سرطان درگذشت و مسوولیت پنج کودک دیگر نیز بر دوش او افتاد. او میگوید که خودش نیز از این شوهر دو فرزند به دنیا آورد، اما سپس شوهر دومش نیز بر اثر سکته مغزی جان باخت.
سما میافزاید: «از تنگی روزگار گریختم و شوهر دومی اختیار کردم، اما زندهگیام سختتر از قبل شد. من ماندم و سرپرستی هفت کودک. در خانههای مردم کار میکردم؛ صفاکاری، لباسشویی، اتوکاری، مردم گاهی زکات و صدقه میدادند. خانهای که زندهگی میکردیم کرایی بود، خرج اولادهایم زیاد، و پدر و مادرم هم به مشکلاتم افزوده شدند.»
این بانو تاکید میکند که کاکای فرزندانش که آنان را از او گرفته بود، فوت کرده است، اما فرزندانش همچنان دلسرد بودند. او میافزاید: «کاکایشان ذهنشان را علیه من پر کرده بود و با من نیامدند. زن مامایم که خود فرزند نداشت، سرپرستیشان را بر عهده گرفت. کاکایشان و زن مامایم آنان را مثل نوکر در خانه نگه میداشتند. اما خانم مامایم یک خوبی واقعی به من کرد؛ او ذهنیت منفی فرزندانم را نسبت به من تغییر داد. برایشان گفته بود که من از ناچاری دوباره ازدواج کردهام و کاکایشان آنان را با زور از مادرشان جدا کرده بود.»
سما میگوید: «دخترم زمانی که ۱۵ ساله شد، زن مامایم او را به شوهر داد. پسرم ذهن عقبمانده دارد و هنوز هم با زن مامایم زندهگی میکند. فرزندان شوهر دومم کمکم بزرگ شدند. سه دخترش را شوهر دادم. پسر بزرگاش با رفیقهایاش از خانه رفت و تا امروز نمیدانم زنده است یا مرده. پسر کوچکش فوت کرد.»
این بانو میافزاید: «اکنون من با دو پسری که از شوهر دومم دارم و پدر و مادر پیرم ماندهام و روزگار تلخ. در زمان جمهوریت، در هر خانهای که کار میکردم، روزانه ۵۰۰ افغانی برایم دستمزد میدادند و ماهانه ۱۰ هزار. در کنار آن، لباس و غذا هم برای خود و فرزندانم صاحب خانه میداد. امروز اما در هر خانه فقط ۲۰۰ افغانی روزانه و اگر ماهانه در خانهای کار کنم پنجهزار افغانی میدهند. فعلاً در خانهای کار میکنم که سه فامیل باهم زندهگی میکنند. هر روز پاککاری، لباسشویی، آمادهکردن غذا، شستن فرش و کمپل بر دوش من است. بسیار خسته میشوم و ماهانه فقط پنجهزار افغانی میگیرم.»
سما تاکید میکند که سالها کار سخت در خانه دیگران باعث شده است به بیماری رماتیسم مبتلا شود و اکنون در خانهای کرایی زندهگی میکند و پولی که از کار در خانههای مردم به دست میآورد، هزینههای زندهگیاش را تامین نمیتواند. او میگوید: «در خانه هیچچیز به خوردن نداریم. بابت این فرزندانم من را سوال پیچ میکنند. یک هفته میشود که بوره نداریم. پسرانم چای بیبوره میخورند. پسر کوچکم میپرسد: «مادر، تو هر روز کار میروی، چرا چیزی برای خوردن نمیآوری؟ چرا بوره نمیآوری؟ و من جوابی برای دل کوچکش ندارم. این سختی تا چی وقت؟ من آخر چقدر جان دارم که دوام بیاورم؟»






