صنف دهم بودم که دروازههای مکتب بسته شد. هنوز تاریخ آن روز را به یاد دارم؛ سال ۱۴۰۰، ۲۴ اسد، روز یکشنبه، ساعت ۱۱:۲۴ دقیقه پیش از چاشت.
هنوز امید داشتم که مکتب دوباره باز خواهد شد. مدتها منتظر ماندم. گاهی شایعه میشد که شنبه مکتبها باز میشوند. من هم امیدوار میشدم؛ اما آن شنبه هیچوقت نیامد. شنبهها یکی پس از دیگری گذشتند و دروازههای مکتب همچنان بسته ماندند. کمکم امیدم را از دست دادم.
من در صنف دهم بودم و هنوز بخشهایی از همان سال تعلیمی باقی مانده بود. دیگر باورم نمیشد که دوباره به مکتب برگردم. مسیر تعلیمی من متوقف شده بود و نمیدانستم بعد از آن چه کار خواهم کرد.
از طرف دیگر، مشکلات اقتصادی نیز وجود داشت. احساس میکردم حداقل باید یک مهارت یاد بگیرم؛ مهارتی که بتواند در آینده به من کمک کند.
بنابراین، خیاطی را شروع کردم و در شرکتهای تولیدی کار کردم. دو سال گذشت و در تمام این دو سال، زندهگیام به خیاطی خلاصه شده بود؛ نه درس بود، نه کتاب و نه تعلیم. صبح تا شب کار میکردم و از پولی که به دست میآوردم، مقداری را پسانداز میکردم. سعی کردم برای خودم گوشی بخرم و بالاخره، بعد از مدتی، توانستم یک گوشی دست دوم تهیه کنم.
کمکم احساس استقلال میکردم و بعضی از لباسها و نیازهای شخصیام را با پول خودم میخریدم؛ اما در میان شلوغی کار، درس را فراموش کرده بودم. دیگر حتا به یاد نمیآوردم آخرین بار چه زمانی برای خودم قلم و کتابچه خریده بودم.
دو سال خیاطی کردم و دو سال از زندهگیام در کار خیاطی گذشت؛ بیآنکه تصور کنم قرار است دوباره به مسیر تعلیم برگردم. اما یک شب، اتفاق کوچکی افتاد که مسیر زندهگیام را تغییر داد؛ یک جرقه.
خواهرم با کتابچه کار خانهگیاش از من خواست در حل سوالات ریاضی کمکش کنم. واقعاً خسته بودم، اما قبول کردم. با خودم فکر کردم که این سوالات چیزی نیست؛ جمع و تفریق، جذر و توان.
اما وقتی کتابچه را باز کردم و به سوالها نگاه کردم، ناگهان متوجه شدم که هیچ چیزی از آنها نمیدانم. به سوال خیره شده بودم و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم. هرچه بیشتر به ذهنم فشار میآوردم، چیزی به یادم نمیآمد.
آن لحظه برایم بسیار سنگین بود. همان دختری که زمانی اولنمره بود، حالا نمیتوانست یک سوال ساده ریاضی را حل کند. با تأسف به خواهرم گفتم: «نمیتوانم حلش کنم.»
شاید برای دیگران فقط یک سوال ریاضی بود، اما برای من، آن شب یک زنگ بیدارباش بود؛ یک جرقه برای تغییر. تمام شب فکر کردم که به کجا میروم؟ من که زمانی اولنمره بودم، حالا حتا یک سوال ریاضی را نمیتوانم حل کنم. پس آن ساجیدهای که میخواست سیاستمدار شود و از حقوق مردم دفاع کند، کجا رفت؟
میدانستم که یکی از مهمترین راههای پیشرفت، تعلیم و یادگیری است؛ پس چرا خودم برخلاف چیزی که به آن باور داشتم، عمل میکردم؟ آن زمان فقط ۱۷ ساله بودم، اما همان شب فهمیدم که اگر خودم برای آیندهام کاری نکنم، هیچکس نمیتواند به جای من این کار را انجام دهد.
آن اتفاق، جرقهای در ذهنم ایجاد کرد. تصمیم گرفتم دوباره یاد بگیرم. خیاطی را کنار گذاشتم و با پولی که داشتم، یادگیری زبان انگلیسی را شروع کردم. در سال ۲۰۲۴ دوره زبان انگلیسی را به پایان رساندم و فارغ شدم؛ اما این تازه آغاز مسیر بود.
بعد از آن، فن بیان و سخنرانی را فرا گرفتم و در اواخر همان سال، این دوره را نیز به پایان رساندم. کمکم در سمینارها شرکت کردم و در برنامههای فرهنگی و تفریحی بهعنوان مجری حضور یافتم.
انرژی و علاقهام به صحبت کردن باعث شد فرصتهای بیشتری برای حضور در برنامهها پیدا کنم. خواندن کتابهای انگیزشی را شروع کردم و در برنامههای آموزشی آنلاین در زمینههای خبرنگاری، مجریگری و داستاننویسی شرکت کردم.
خیاطی را بهطور کامل از زندهگیام حذف نکردم. این بار آن را بیشتر بهعنوان یک مهارت و گاهی بهعنوان منبع درآمد ادامه دادم. بعد از مدتی با برنامه آموزشی EBA آشنا شدم. در ابتدا باور نمیکردم که این برنامه واقعی باشد؛ اما واقعی بود و من دوباره دانشآموز شدم. در سال ۲۰۲۶، با همکاری همین برنامه آموزشی ارزشمند، از صنف دوازدهم فارغ شدم.
پس از تکمیل دوره مکتب، مسیر تحصیل برایم معنای تازهای پیدا کرد. امروز در یک دانشگاه آنلاین زنان در زمینه حقوق و سیاست تحصیل میکنم و در کنار دختران افغانستان در نشستهای علمی حضور مییابم.
وقتی امروز به گذشته نگاه میکنم، مسیرم برای خودم هم عجیب است. دختری که روزی در صنف دهم متوقف شده بود؛ دختری که دو سال تمام، از صبح تا شب خیاطی میکرد و حتا دیگر نمیدانست آخرین بار چه زمانی برای خودش قلم خریده است، امروز در سمینارها و برنامههای اجتماعی و رسانهای شرکت میکند، انگلیسی تدریس میکند، در دانشگاه تحصیل میکند و در کنار دختران افغانستان در نشستهای علمی حضور مییابد.
شاید خواندن این داستان بیشتر از پنج دقیقه وقت نگیرد؛ اما من این پنج دقیقه را در چندین سال زندهگی کردهام. پشت هر جمله کوتاه این داستان، روزهایی وجود دارد که من واقعاً آنها را زندهگی کردهام.
زمانی فکر میکردم بسته شدن دروازه مکتب یعنی پایان مسیر تعلیمی من. امروز میدانم که آن فقط پایان یک مسیر بود؛ مسیری دیگر هنوز وجود داشت. شاید تمام داستان من همین باشد: من از جایی شروع کردم که صدایم در سایه گم شده بود؛ اما قدمبهقدم راهی پیدا کردم تا صدای خودم را دوباره پیدا کنم.






