اخیراً بحثهای داغ و گستردهای درباره نسبت هنر، هنرمند، سیاست و کنسرت در میان هنرمندان، فعالان فرهنگی و مخاطبان موسیقی شکل گرفته است. این بحثها که در رسانههای اجتماعی و محافل هنری بازتاب وسیعی یافتهاند، بار دیگر پرسشی بنیادین را پیش میکشند: کنسرت چه نسبتی با سیاست دارد و هنرمند تا چه اندازه در برابر وضعیت اجتماعی و سرنوشت مردم مسوول است؟ تکرار و گستردهگی این پرسشها نشان میدهد که موضوع صرفاً یک اختلاف نظر گذرا نیست، بلکه بازتابدهنده دغدغهای عمیقتر درباره جایگاه هنر در زمانه بحران است.
ازهمینرو، من از جایگاه یک موزیسین اکادمیک و بر بنیاد مسوولیت حرفهای، وارد این بحث میشوم؛ نه برای جانبداری از هیچیک از دیدگاهها، بلکه برای روشنساختن ابعاد موضوع و متوجهساختن جامعه، اهل هنر و بهویژه اهل موسیقی به مسوولیتهای حرفهای و اخلاقیشان در بیدارسازی اذهان عمومی. این نوشته تحلیلی است و از منظر یک موسیقیشناس و موسیقیدان ارائه میشود؛ دیدگاهی که میکوشد میان تجربه هنری و واقعیت اجتماعی پیوند برقرار کند.
در این چارچوب، باید تاکید کرد که هنر در هیچ جامعهای پدیدهای خنثا و جدا از واقعیتهای اجتماعی و سیاسی نبوده است. موسیقی، بهعنوان یکی از فراگیرترین گونههای هنر، همواره با زندهگی روزمره مردم، با رنجها، شادیها و خواستهای جمعی آنان پیوند داشته است. از همینجا است که هنرمند، بهعنوان آفریننده و حامل این زبان، ناگزیر در متن دگرگونیهای اجتماعی و سیاسی قرار میگیرد؛ خواه این نقش را آگاهانه بپذیرد و خواه بکوشد از آن فاصله بگیرد.
نگاهی به تجربه تاریخی نیز این پیوند را بهروشنی تایید میکند. موسیقی در لحظههای حساس و سرنوشتساز اجتماعی، بارها فراتر از سرگرمی عمل کرده است؛ از سرودهای انقلاب فرانسه که شور آزادی و همبستهگی را در خیابانها برمیانگیخت، تا آهنگهایی که در جریان جنگ جهانی دوم، روحیه مقاومت و امید را در میان سربازان و مردم تقویت میکرد. موسیقی همواره ابزاری برای تحرک جمعی و شکلدهی به حافظه تاریخی بوده است.
این نقش در دورههای بعد نیز به اشکال گوناگون ادامه یافته است. ترانههای اعتراضی جنبش حقوق مدنی در ایالات متحده، موسیقی ضد آپارتاید در افریقای جنوبی، آوازهای مقاومت در امریکای لاتین و موسیقی صلحخواهانه در خاور میانه، همهگی نشان میدهند که کنسرت و اجرای زنده میتواند به بستری برای همدلی، اعتراض و آگاهی اجتماعی بدل شود و هنر را به زبان مشترک دردها و آرمانهای جمعی تبدیل کند.
در افغانستان سده اخیر نیز این پیوند میان موسیقی و جامعه همواره برقرار بوده است. موسیقی در بسیاری از دورهها بهعنوان ابزاری برای مقاومت فرهنگی عمل کرده و هنرمندان نامدار کشور، از استاد قاسم و استاد سرمست گرفته تا مسحور جمال، استاد اولمیر، فرهاد دریا و آریانا سعید، با آثار خود پیامهای صلح، همزیستی و حس وطندوستی را منتقل کرده و خاطره مردم زخمخورده از جنگ را زنده نگه داشتهاند. در همین امتداد، داوود سرخوش نیز با آثارش، بهویژه برای جامعه هزاره، موسیقی را به ابزاری برای یادآوری تاریخ، پاسداری از هویت و مطالبه عدالت اجتماعی تبدیل کرده است.
در سالهای اخیر و در شرایط تازه، این روند شکل دیگری به خود گرفته است. ارکستر جوانان افغانستان و ارکستر بانوان زهره با حضور در ستیژهای بزرگ جهانی، نهتنها هنر موسیقی افغانستان را معرفی کردهاند، بلکه صدای اعتراض و دادخواهی مردم کشور را نیز به گوش جهانیان رساندهاند. این اجراها، چه در فستیوالهای بینالمللی و چه در کنسرتهای معتبر، نمونههای روشنی از نقش هنرمند در بیدارسازی افکار عمومی و الهامبخشی جهانیاند و نشان میدهند که موسیقی افغانستان، حتا در شرایط دشوار داخلی، میتواند در بیرون از کشور به سکویی برای بیان دردها، امیدها و خواستهای عدالتخواهانه بدل شود.
با در نظر گرفتن این تجربهها، تصور جدایی کامل هنر از سیاست، بهویژه در جوامعی که سیاست بر ابتداییترین حقوق شهروندان سایه افکنده است، بیش از هر چیز پنداری نادرست مینماید. سیاست بر آموزش، کار، آزادی بیان، فرهنگ و حتا شادی مردم تاثیر مستقیم دارد و هنر، بازتاب صادقانه همین واقعیتهاست. ازاینرو، هرگاه جامعه با سرکوب، تبعیض یا بحران روبهرو شود، هنر نیز ناگزیر بار اجتماعی و سیاسی مییابد.
در چنین شرایطی، محبوبیت و نفوذ اجتماعی هنرمند، مسوولیتی اخلاقی و تاریخی را با خود به همراه دارد. زمانی که طالبان موسیقی را ممنوع میکنند و همزمان زنان را از ابتداییترین حقوق انسانی محروم میسازند، خاموشی اهل هنر معنایی فراتر از بیطرفی پیدا میکند و میتواند به عادیسازی سرکوب فرهنگی و آپارتاید جنسیتی بینجامد.
با این همه، ایفای نقش اجتماعی هنرمند الزاماً به معنای تقابل مستقیم نیست. اهل موسیقی، چه در داخل افغانستان و چه در بیرون از کشور، میتوانند با وفاداری به کرامت انسانی و فرهنگی، نقش خود را از طریق زنده نگهداشتن روایت مردم، یادآوری زنان حذفشده از صحنه و پیوند دادن موسیقی با دردها و امیدهای جامعه ایفا کنند. در همین بستر است که کنسرت معنا و کارکردی تازه مییابد.
کنسرت، بستری برای آگاهی و مسوولیت اجتماعی
کنسرت، که معمولاً بهعنوان فضایی برای تفریح و رهایی موقت از فشارهای زندهگی شناخته میشود، تنها یک برنامه هنری نیست؛ بلکه شکلی از کنش فرهنگی و مسوولیت اجتماعی بهشمار میرود و میتواند به بستری برای آگاهی و اثرگذاری اجتماعی بدل گردد. گردهمایی جمع بزرگی از مردم با احساس مشترک و آمادهگی ذهنی، کنسرت را به یکی از موثرترین فضاها برای انتقال پیامهای اجتماعی، فرهنگی و انسانی تبدیل میکند.
تجربه تاریخ معاصر نیز این واقعیت را تایید میکند. کنسرتهای باب دیلن در دهه شصت میلادی، اجرای نمادین باب مارلی با پیام صلح و همبستهگی، کنسرتهای ضد جنگ راجر واترز و اجراهای جهانی صلحمحور، نشان میدهند که فضای کنسرت میتواند، بدون از دست دادن جذابیت هنری، حامل پیامهای ژرف انسانی باشد.
همین الگو را میتوان در منطقه نیز مشاهده کرد. در ایران و در میان ایرانیان خارج از کشور، هنرمندانی چون گوگوش، داریوش، شهرام ناظری، محمدرضا شجریان و برخی گروههای موسیقی معاصر، در کنسرتهای خود در اروپا و امریکا، نهتنها موسیقی ارائه کردهاند، بلکه سکویی برای اعتراض، یادآوری آزادی و مطالبه عدالت اجتماعی نیز فراهم ساختهاند.
مجموع این نمونهها نشان میدهد که کنسرتها فراتر از سرگرمی صرفاند؛ آنها میتوانند بستری برای همدلی، بیدارسازی اذهان، اعتراض مدنی و زنده نگهداشتن حافظه جمعی در هر جامعهای باشند.
سخن پایانی
در پایان باید تاکید کرد که هنر نه صرفاً برای زیبایی است و نه بیطرف. در افغانستان امروز، سرنوشت موسیقی با سرنوشت زنان و آزادیهای بنیادی گره خورده است. ممنوعیت موسیقی و اعمال آپارتاید جنسیتی، دو روی یک سیاست واحد را تشکیل میدهند؛ سیاستی که هدف آن خاموشساختن صداها و حذف گوناگونی انسانی است. تجربه افغانستان، در کنار نمونههای منطقهای و جهانی، نشان میدهد که موسیقی میتواند هم شادی بیافریند و هم آگاهی؛ هم تسکینبخش باشد و هم هشداردهنده.
در چنین وضعیتی، کنسرت دیگر صرفاً فضایی برای سرگرمی نیست، بلکه میتواند به سکویی برای همدلی، بیدارسازی افکار عمومی و ثبت واقعیتهای زمان بدل شود؛ بیآنکه از شور، لذت و الهامبخشی هنری خود بکاهد.






