۱۵ آگست، روزی که افغانستان رنگ دیگری به خود گرفت، نقطه عطفی در زندهگی من و بسیاری از خبرنگاران و فعالان رسانهای بود. آن روز، بسیاری از آرزوها رخت سفر بستند و ناامیدی حکمفرما شد. شعلههای عشق و امیدی که در دل داشتم، خاموش شد و آیندهای که برای آن برنامه داشتم، در هالهای از ابهام قرار گرفت.
سقوط کابل تنها یک تحول سیاسی نبود؛ برای بسیاری از ما آغاز دورهای بود که در آن بسیاری از امیدها، برنامهها و رویاهای شخصی و حرفهای با چالشهای جدی روبهرو شد. من نیز مانند بسیاریها، چند ماه از رسانه فاصله گرفتم. اما این فاصله برای همیشه دوام نیاورد.
پس از سقوط کابل و گذشت چندین ماه، دوباره با خود اندیشیدم. با خود گفتم: من در این راه عهد کردهام که صدای مردم باشم؛ چگونه میتوانم در چنین شرایطی آرام و بیتفاوت بمانم؟
همین پرسش باعث شد دوباره قدم به دنیای رسانه بگذارم. اما اینبار مسیرم متفاوت بود. نه تلویزیون بود و نه رادیو. فعالیت خود را در یک خبرگزاری آغاز کردم که تنها بهصورت آنلاین فعالیت داشت و محتوای خود را از طریق وبسایت و شبکههای اجتماعی مانند فیسبوک، یوتیوب و انستاگرام منتشر میکرد.
هر روز از ساعت ۸ صبح کارم را در دفتر آغاز میکردم و تلاش میکردم وظایف مختلفی را به پیش ببرم. از گزارشگری و تصویربرداری در کنفرانسها گرفته تا گویندهگی و تدوین، تقریباً همه کارها را انجام میدادم. وظایف مختلف رسانهای را در کنار هم انجام میدادم و با وجود دریافت معاش ناچیز، به کارم ادامه میدادم.
برای من، ارزش این کار تنها در مقدار معاش خلاصه نمیشد. هنوز باور داشتم که میتوانم در رسانه کاری انجام دهم و به رسالتی که برای خود تعریف کرده بودم، وفادار بمانم.
پس از مدتی، همکاری خود را با خبرگزاری دیگری آغاز کردم. تصور میکردم شاید در این محیط بتوانم شرایط کاری بهتری داشته باشم؛ اما مشکلات ادامه یافت.
مسوولان رسانه، به دلیل روابطی که با رژیم طالبان داشتند، از پرداخت معاشی که هنگام استخدام بر سر آن توافق کرده بودیم، خودداری کردند. این موضوع تنها به پرداختنشدن معاش محدود نشد. حتا پولی را که کمیته مصونیت خبرنگاران افغانستان برای حمایت از ما کمک کرده بود نیز از ما گرفتند.
برای من، این اتفاق تجربهای بسیار تلخ بود؛ زیرا در شرایطی که خبرنگاران با دشواریهای فراوان به کار خود ادامه میدادند و با خطرها و فشارهای مختلف روبهرو بودند، انتظار میرفت حقوق ابتدایی آنان مورد احترام قرار گیرد.
دفاع از حقوق مردم تا ناتوانی در دفاع از حقوق خود
زمانی که به دانشگاه راه یافتم، با خود عهد کردم که در برابر بیعدالتیها ایستاده شوم و از حق مردم مظلوم دفاع کنم. باور داشتم که خبرنگار باید صدای کسانی باشد که صدایشان شنیده نمیشود و بتواند واقعیتهای جامعه را بازتاب دهد.
اما با عهدی که با خود بسته بودم، نهتنها نتوانستم آنگونه که میخواستم از حق مردم دفاع کنم، بلکه پس از سقوط کابل، شرایط بهگونهای رقم خورد که حتا نتوانستم از حقوق مادی و معنوی خود دفاع کنم.
توهین و تحقیرشدن در بیرون، پرداختنشدن معاش در محیط کار و پسگرفتن پولی که کمیته مصونیت خبرنگاران افغانستان برای حمایت از خبرنگاران اختصاص داده بود، تجربههایی بودند که به مرور زمان بر انگیزه و امید من تأثیر گذاشتند.
این وضعیت برای من یک تناقض تلخ ایجاد کرده بود: من وارد این حرفه شده بودم تا از حقوق مردم دفاع کنم، اما در شرایطی قرار گرفته بودم که حتا توان دفاع از حقوق خودم را نیز نداشتم.
در نهایت، مجموعه این تجربهها و شرایط باعث شد که در آغاز سال ۲۰۲۵ میلادی، تصمیم بگیرم آرزوهایم را در دلم دفن کنم و با دنیای رسانه خداحافظی کنم.
این تصمیم برای من آسان نبود. من رسانه را صرفاً بهعنوان یک شغل انتخاب نکرده بودم. خبرنگاری برای من بخشی از علاقه، باور و هویتم بود. روزهایی را به یاد دارم که بهعنوان یک دانشجو، هر روز مسیر پروان تا کابل را برای رسیدن به کارآموزی طی میکردم. خستهگی راه برایم اهمیتی نداشت؛ در این مسیر، سختیهای زیادی را تحمل کردم، اما همواره تلاش کردم به باور خود وفادار بمانم.
با این حال، شرایط بهگونهای پیش رفت که ادامه این مسیر برایم دشوار شد. در آغاز سال ۲۰۲۵ میلادی، رویایی را که سالها برای آن تلاش کرده بودم، در قلبم دفن کردم و از دنیای رسانه خداحافظی کردم.
رویایی که هنوز بخشی از من است
شاید رویای خبرنگاری برای من امروز دیگر مانند گذشته زنده نباشد، اما نمیتوانم خاطرات آن روزها را از زندهگیام جدا کنم. هنوز مسیر پروان تا کابل، روزهای کارآموزی، نخستین تجربههای رسانهای و شوقی را که برای خبرنگاری داشتم، به یاد میآورم.
آن رویا برای من تنها یک شغل نبود؛ بخشی از جوانی، تلاش و باور من بود. شاید امروز آن را دفن کرده باشم، اما نمیتوانم انکار کنم که زمانی تمام وجودم را برای زنده نگهداشتن آن تلاش کردم.
من میخواستم صدای مردم باشم، در برابر بیعدالتی ایستاده شوم و از حقوق کسانی دفاع کنم که صدایشان شنیده نمیشد. اما سرنوشت بهگونهای رقم خورد که در نهایت، خودم نیز نتوانستم از حقوق مادی و معنویام دفاع کنم.
و شاید این تلخترین بخش داستان من باشد: من از خبرنگاری فقط یک شغل را از دست ندادم؛ من رویاهایم را از دست دادم؛ رویاهایی که روزی برای رسیدن به آنها، با تمام مشکلات و چالشها مقابله میکردم. اکنون آن رویا در دل من دفن شده است؛ رویایی که روزی با امید آغاز شد، با عشق رشد کرد و سرانجام در میان دشواریها و ناامیدیها خاموش شد.






