هر نسلی با مسالهای روبهروست که مسوولیت حل آن، دستکم تا اندازهای، بر دوش همان نسل قرار دارد. مساله نسل ما در افغانستان نیز روشن است: کشوری که با توسعهنیافتهگی مزمن، فقر گسترده، کمبود فرصتهای شغلی و ضعف نهادهای توسعهای دستوپنجه نرم میکند. پرسش اساسی این است: اگر ما، بهعنوان نسل جوان، تحصیلکرده و برخوردار از دانش و تخصص، از این مساله فاصله بگیریم، چه کسی قرار است برای حل آن تلاش کند؟
بخش قابلتوجهی از تحصیلکردهگان ما، با دلایل و انگیزههای گوناگون، کشور را ترک میکنند تا در جوامعی زندهگی کنند که از امکانات بیشتر، فرصتهای گستردهتر و سطح بالاتری از رفاه برخوردارند. البته بسیاری از این دلایل واقعی و قابلدرک است؛ از نبود فرصتهای شغلی و محدودیتهای اقتصادی گرفته تا ناامنی، بیثباتی و دشواریهای زندهگی. نمیتوان این واقعیتها را نادیده گرفت یا از کسانی که برای تامین آینده خود و خانوادهشان مهاجرت میکنند، بهسادهگی انتظار دیگری داشت.
اما در کنار این واقعیتها، پرسشی جدی وجود دارد: آیا مهاجرت برای همه تحصیلکردهگان تنها راه ممکن است؟ آیا نمیتوان میان تلاش برای ساختن آینده شخصی و احساس مسوولیت در قبال آینده کشور، راهی برای پیوند برقرار کرد؟ اگر بخش بزرگی از نیروهای متخصص و توانمند جامعه از مشارکت در حل مسایل داخلی فاصله بگیرند، چه کسانی و با چه امکاناتی قرار است این مسوولیت را بر دوش بکشند؟
مسالهای که از آن فاصله میگیریم، از میان نمیرود؛ چهبسا در گذر زمان پیچیدهتر و پرهزینهتر شود. توسعهنیافتهگی از آن دسته مشکلاتی نیست که با گذشت زمان و بدون مداخله آگاهانه، خودبهخود برطرف شود. هنگامی که فرصتهای شغلی متناسب با رشد جمعیت ایجاد نشوند، سرمایه انسانی از کشور خارج شود، نهادها ضعیف بمانند و ظرفیت تولید افزایش نیابد، مشکلات اقتصادی و اجتماعی میتوانند یکدیگر را تقویت کنند و کشور را در چرخهای از فقر و توسعهنیافتهگی گرفتار سازند.
برای شکستن چنین چرخهای، به شناخت دقیق مساله، برنامهریزی، تخصص و تلاش مستمر نیاز داریم. این پرسش همچنان باقی است: چه کسانی باید برای شناخت و حل این مسایل پیشقدم شوند؟ آیا قرار است نسل تحصیلکردهای که ابزار علمی و تخصصی لازم را در اختیار دارد، خود را از این مسوولیت کنار بکشد و انتظار داشته باشد دیگران بهتنهایی بار آن را بر دوش بکشند؟
دوستان زیادی را در دورههای کارشناسی ارشد و دکتری دیدهام که دولت، حاکمیت یا ساختارهای سنتی جامعه را عامل اصلی مشکلات میدانند. برخی از عملکرد دولت ناراضیاند، برخی با محدودیتهای اجتماعی و فرهنگی احساس بیگانهگی میکنند و برخی دیگر، نبود چشمانداز روشن برای آینده را دلیل رفتن خود میدانند. بسیاری از این انتقادها ممکن است بهجا باشند؛ اما پرسش من این است که پس از شناخت این مشکلات، چه مسوولیتی متوجه خود ماست؟
وقتی تمام مسوولیت را به دولت، جامعه یا شرایط بیرونی واگذار میکنیم، ممکن است ناخواسته خود را از دایره مسوولیت خارج سازیم؛ گویی تا زمانی که ساختارها اصلاح نشدهاند، هیچ کاری از دست ما ساخته نیست. این نگاه، هرچند ممکن است از تجربههای تلخ و ناکامیهای واقعی سرچشمه گرفته باشد، در نهایت میتواند به انفعال منجر شود؛ انفعالی که خود به تداوم همان وضعیتی کمک میکند که از آن ناراضی هستیم.
من چند سال از عمرم را در مسیر آموختن دانش توسعه سپری کردهام و اکنون نیز در همین مسیر تخصصی گام برمیدارم. این تجربه مرا به این باور رسانده که نقش نسل تحصیلکرده در توسعه جامعه، بسیار فراتر از استخدام در دولت یا تصدی یک مقام رسمی است. فرد متخصص، اگر شناخت درستی از جامعه و مسوولیت خود داشته باشد، حتا در پایینترین سطح فعالیت اقتصادی و اجتماعی نیز میتواند منشأ اثر باشد.
تصور کنید فردی تحصیلکرده که امکان اشتغال در یک نهاد دولتی یا سازمان خصوصی را نیافته است، در بخش زراعت، یک کسبوکار کوچک یا حرفهای محلی مشغول کار شود. آیا چنین فردی دیگر نمیتواند به توسعه کمک کند؟ قطعاً میتواند. دانش او، شیوه تصمیمگیریاش، رفتار حرفهای، نحوه ارتباط با دیگران و تلاش برای بهبود کار و زندهگی، همهگی میتوانند بر محیط پیرامونش اثر بگذارند. اگر از روشهای بهتر استفاده کند، دانشش را با دیگران به اشتراک بگذارد و در روابط اجتماعی به مسوولیتپذیری و همکاری اهمیت بدهد، میتواند به بهبود تدریجی جامعه کمک کند.
توسعه همیشه با پروژههای بزرگ، سرمایهگذاریهای کلان یا تصمیمهای حکومتی آغاز نمیشود. بخشی از آن در تغییر شیوه کار کردن، افزایش بهرهوری، گسترش اعتماد اجتماعی، انتقال دانش و اصلاح تدریجی رفتارها شکل میگیرد. این اقدامات جای سیاستگذاری درست و اصلاح نهادها را نمیگیرند، اما میتوانند زمینه اجتماعی و انسانی لازم را برای اثربخشی بیشتر آنها فراهم سازند.
نقش تحصیلکردهها به همینجا محدود نمیشود. فرد متخصص میتواند کارآفرین باشد؛ کسبوکاری کوچک راهاندازی کند و برای چند نفر فرصت اشتغال فراهم سازد. میتواند دانش و مهارت خود را به کشاورزان، صنعتگران، کارگران و صاحبان مشاغل محلی منتقل کند و با آموزش روشهای بهتر تولید، مدیریت منابع و بازاریابی، به افزایش بهرهوری کمک کند. شاید یک فعالیت کوچک بهتنهایی اقتصاد کشور را متحول نکند، اما مجموعهای از فعالیتهای کوچک و پایدار میتواند بهتدریج ظرفیت اقتصادی جامعه را افزایش دهد.
تحصیلکردهها همچنین میتوانند در شکلگیری نهادهای مدنی و اجتماعی نقش داشته باشند؛ از انجمنهای محلی و گروههای آموزشی گرفته تا تشکلهای صنفی و ابتکارهای داوطلبانه. چنین نهادهایی، اگر بر اعتماد، همکاری و پاسخگویی استوار باشند، میتوانند توانایی مردم را برای شناسایی و حل مسایل مشترک افزایش دهند.
از سوی دیگر، متخصصان میتوانند با پژوهش، نوشتن، گفتوگو و فعالیت رسانهای، مسایل واقعی جامعه را روشن سازند و راهحلهای مبتنی بر شواهد پیشنهاد کنند. گاهی یک پژوهش دقیق، یک گزارش مستند یا یک بحث عمومی مسوولانه میتواند مسالهای نادیدهگرفتهشده را به موضوع توجه جامعه و تصمیمگیرندهگان تبدیل کند. جامعه برای توسعه تنها به مدیران اجرایی نیاز ندارد؛ به کسانی نیز نیازمند است که مسایل را درست تشخیص دهند، راهحلها را ارزیابی کنند و درباره پیامدهای تصمیمها پرسشهای جدی مطرح سازند.
این همان جایی است که نسل تحصیلکرده میتواند نقش مطالبهگر و اصلاحگر خود را ایفا کند. مطالبهگری سازنده الزاماً بهمعنای رویارویی دایمی با دولت یا حضور در خیابان نیست. این مطالبهگری میتواند از مسیر استدلال علمی، ارایه پیشنهادهای عملی، فعالیت مدنی، نقد مستند و پیگیری مستمر صورت گیرد. هدف باید افزایش ظرفیت حل مساله باشد، نه صرفاً بازتولید منازعات سیاسی و اجتماعی.
البته نباید تصور کنیم که رفتار فردی، فعالیت مدنی یا ابتکارهای کوچک بهتنهایی میتوانند مشکلات ساختاری افغانستان را حل کنند. توسعه به سیاستهای عمومی موثر، نهادهای کارآمد، امنیت، سرمایهگذاری و فرصتهای اقتصادی نیز نیاز دارد. اما این واقعیت، مسوولیت فردی و اجتماعی ما را از میان نمیبرد؛ بلکه نشان میدهد که برای رسیدن به توسعه، باید ظرفیتهای فردی، اجتماعی و دولتی را در کنار یکدیگر تقویت کنیم.
مشکل دیگر ما، تصوری است که از توسعه داریم. اغلب فرایند را نمیبینیم و تنها شیفته نتیجهایم. میخواهیم کشوری که دههها با بحران، بیثباتی و ضعف اقتصادی روبهرو بوده است، در زمان کوتاه به جامعهای توسعهیافته تبدیل شود. انتظار داریم با تغییر یک دولت، آمدن یک رهبر یا اجرای یک برنامه، تمام مشکلات حل شوند؛ گویی توسعه رویداد ناگهانی است که با یک تصمیم سیاسی آغاز میشود و در مدت کوتاهی به نتیجه میرسد.
اما توسعه بیش از آنکه یک رویداد باشد، فرایند تدریجی، پیچیده و چندبعدی است. این فرایند به انباشت دانش، تقویت نهادها، یادگیری اجتماعی، اصلاح سیاستها، افزایش بهرهوری و شکلگیری ظرفیتهای اقتصادی نیاز دارد. بسیاری از تحولاتی که امروز در کشورهای توسعهیافته مشاهده میکنیم، حاصل سالها و گاه دههها تلاش، آزمونوخطا، اصلاح و انباشت تجربهاند. اگر این واقعیت را نادیده بگیریم، هم از مسیر واقعی توسعه غافل میشویم و هم ممکن است بهدلیل مشاهدهنکردن نتایج فوری، از ادامه تلاش ناامید شویم.
ما باید از این تصور فاصله بگیریم که تغییر تنها از دو مسیر ممکن است: تصرف قدرت از راه زور یا اعتراضهای گسترده خیابانی. این شیوهها تمام ظرفیت تغییر اجتماعی را نمایندهگی نمیکنند. جامعه میتواند از مسیرهای دیگری نیز تغییر کند؛ از گسترش آموزش و دانش گرفته تا اصلاح شیوههای تولید، توسعه نهادهای اجتماعی، افزایش آگاهی عمومی و مطالبهگری مستمر.
تغییرات تدریجی گاهی کمتر دیده میشوند، اما میتوانند در بلندمدت اثرگذار باشند. هنگامی که کشاورزی روش تولید خود را بهبود میبخشد، جوانی مهارتی تازه میآموزد، کارآفرینی فرصت شغلی ایجاد میکند، آموزگاری کیفیت آموزش را افزایش میدهد یا گروهی از شهروندان برای حل مشکلی محلی همکاری میکنند، ظرفیت جامعه برای توسعه افزایش مییابد. این اقدامات جایگزین اصلاحات بزرگ نیستند؛ بلکه بخشی از فرایندیاند که میتواند اصلاحات را امکانپذیرتر و پایدارتر سازد.
تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد که تحول اقتصادی و اجتماعی تنها محصول تصمیمهای دولت نبوده است؛ آموزش، نوآوری، فعالیت کارآفرینان، تشکلهای اجتماعی، پژوهشگران و مشارکت شهروندان نیز در آن سهم داشتهاند. آنچه اهمیت دارد، این است که توسعه به مشارکت مجموعهای از نیروهای اجتماعی و اقتصادی نیازمند است و متخصصان یکی از مهمترین این نیروهایند.
نسل جوان و تحصیلکرده افغانستان نیز میتواند بخشی از این ظرفیت باشد؛ به شرط آنکه خود را صرفاً در جایگاه منتقد بیرونی یا متقاضی استخدام دولتی تعریف نکند. تخصص زمانی ارزش اجتماعی بیشتری پیدا میکند که در خدمت حل مساله قرار گیرد. دانش توسعه، اقتصاد، مدیریت، زراعت، مهندسی، حقوق، آموزش و سایر رشتهها زمانی میتوانند به بهبود زندهگی مردم کمک کنند که از محدوده مدارک دانشگاهی فراتر بروند و با نیازهای واقعی جامعه پیوند بخورند.
به همین دلیل، باور دارم که تحصیلکرده مسوولیتپذیر بهسختی میتواند نسبت به محیط پیرامون خود کاملاً بیتفاوت بماند. فردی که مساله را میشناسد، ظرفیتهای موجود را درک میکند و برای بهبود شرایط گام برمیدارد، حتا اگر در آغاز اثر محدودی داشته باشد، میتواند بهتدریج دامنه تاثیر خود را گسترش دهد؛ درست مانند چراغی که روشناییاش را از محیط پیرامون دریغ نمیکند.
این سخنان را بهعنوان تذکری دوستانه به دوستان، همنسلان و همسنگران خود در جبهه علم و دانش مینویسم. بیایید جایگاه و مسوولیت خود را بهتر بشناسیم و درباره سهمی که میتوانیم در آینده جامعه داشته باشیم، جدیتر بیندیشیم. اگر امکان بازگشت به کشور و فعالیت در آن فراهم است، این گزینه را تنها بهدلیل محدودیت فرصتها یا نبود شرایط ایدهآل کنار نگذاریم. گاهی میتوان از سطحی کوچک آغاز کرد، تجربه اندوخت، ارتباط ساخت و بهتدریج دامنه فعالیت را گسترش داد.
البته بازگشت به کشور، تنها شکل مسوولیتپذیری نیست. کسی که در خارج از افغانستان زندهگی میکند نیز میتواند از طریق انتقال دانش، سرمایهگذاری، آموزش از راه دور، ایجاد ارتباطات حرفهای، حمایت از کسبوکارهای داخلی و همکاری با نهادهای علمی و اجتماعی، به توسعه کشور کمک کند. آنچه اهمیت دارد، این است که فاصله جغرافیایی بهمعنای گسستن کامل پیوند با مسایل جامعه نباشد. مسوولیت ما را نباید تنها با محل زندهگیمان سنجید؛ باید دید با امکانات و تواناییهایی که در اختیار داریم، چه سهمی در حل مسایل کشور ایفا میکنیم.
زندهگی در کشوری که نسلهای پیشین آن با دانش، تلاش و مسوولیتپذیری، زمینه رفاه و آسایش نسلهای بعدی را فراهم کردهاند، بهخودیخود هیچ عیبی ندارد. بهرهمندی از فرصتهای بهتر، امنیت و رفاه حق هر انسانی است. اما پرسش اخلاقی زمانی مطرح میشود که ما از دستاوردهای دیگران بهرهمند شویم، درحالیکه نسبت به سهم خود در حل مسایل جامعهای که از آن برخاستهایم، هیچ مسوولیتی احساس نکنیم.
بسیاری از جوامع توسعهیافته نیز همیشه در وضعیت کنونی نبودهاند. نسلهایی در آن جوامع کار کردهاند، آموختهاند، نهاد ساختهاند، اشتباه کردهاند و مسیر خود را اصلاح کردهاند تا شرایط زندهگی برای نسلهای بعدی بهتر شود. ما نیز میتوانیم برای آینده افغانستان چنین سهمی داشته باشیم؛ نه لزوماً با اقدامات بزرگ و پرسروصدا، بلکه با کارهای سنجیده، مستمر و متناسب با تواناییهایمان. توسعه افزون بر بهبود زندهگی امروز، مسوولیتی در برابر نسلهای آینده نیز است.
ممکن است بازگشت به افغانستان از نظر امکانات مادی، فرصتهای شغلی یا کیفیت زندهگی با دشواریهای فراوان همراه باشد. این واقعیتی است که نمیتوان با توصیههای اخلاقی ساده نادیده گرفت. اما در کنار محاسبات مادی، باید به امکان مشارکت در ساختن آینده کشور نیز اندیشید. گاهی یک فعالیت کوچک، یک کسبوکار محلی، یک ابتکار آموزشی یا انتقال دانشی کاربردی میتواند بخشی از مسیر دشوار توسعه را هموار سازد. ارزش چنین فعالیتهایی نه در بزرگی ظاهری آنها، بلکه در مسالهای است که حل میکنند و اثری که بر زندهگی مردم میگذارند.
در پایان، باید بر یک نکته تاکید کنم: با اصل مهاجرت مخالف نیستم و قصد ندارم دشواریهای زندهگی مردم یا حق آنان برای انتخاب محل زندهگیشان را نادیده بگیرم. بسیاری از خانوادههای افغانستانی برای تامین معیشت، امنیت و آینده فرزندان خود ناگزیر به مهاجرت میشوند. مهاجرت نیروی کار، انتقال سرمایه و مهارت و ایجاد پیوندهای اقتصادی میان کشور مبدا و مقصد نیز میتواند، در صورت فراهم بودن شرایط مناسب، به توسعه کشور مبدا کمک کند.
بنابراین، سخن من متوجه همه مهاجران نیست؛ بلکه بیش از همه، خطاب به آن دسته از نیروهای تحصیلکرده و متخصصی است که از دانش و توانایی لازم برای مشارکت در حل مسایل افغانستان برخوردارند و میتوانند به شیوههای گوناگون پیوند مؤثری با آینده کشور حفظ کنند. از این نسل انتظار میرود که مسوولیت خود را تنها به یافتن موقعیتی بهتر برای زندهگی شخصی محدود نکند و درباره سهمی که میتواند در بهبود شرایط جامعه داشته باشد نیز بیندیشد.
مساله با فرار از میان نمیرود؛ اگر برای حل آن کاری نکنیم، ممکن است پیچیدهتر شود و هزینههایش بر دوش نسلهای بعدی بیفتد. ما مسوول نیستیم که بهتنهایی همه مشکلات افغانستان را حل کنیم، اما میتوانیم مسوولیت سهم خود را بپذیریم. شاید نتوانیم کشور را یکشبه تغییر دهیم، اما میتوانیم از جایی آغاز کنیم؛ با دانش، با کار، با ساختن، با انتقال تجربه و با تعهد به آینده.






