دعوای «پشتونستان بزرگ» بیش از یک قرن است که بخشی از ذهنیت شوونیستهای پشتون را به خود مشغول کرده است. این عشق کور و یکجانبه نه تنها هیچ نسبتی با واقعیتهای سیاسی و اجتماعی امروز ندارد، بلکه عامل بزرگی برای بیثباتی و تداوم شکافهای قومی در افغانستان بوده است. هر روزی که بر این توهم دامن زده میشود، در برابر آن بذر گرایشهای تجزیهطلبانه و واگرایی در میان اقوام دیگر کاشته میشود.
چند روز قبل ویدیویی از محمد اسماعیل یون دیدم که در کنار دیوار برلین قدم میزند و میگوید: «روزی مرز دیورند نیز مانند دیوار برلین فرو خواهد ریخت.» آقای یون این سخنان را در حالی بیان میکند که بحث دیورند این روزها در فضای مجازی داغ است و شماری ادعا میکنند که مرز دیورند را قبول ندارند و این مناطق باید دوباره به افغانستان ملحق شود.
متاسفانه مساله مرز دیورند سالها است که به یکی از توهمات سیاسی در افغانستان بدل شده و شماری تلاش میکنند این توهم را گسترش دهند. هدف از این کار، ایجاد «پشتونستان بزرگ» یا «لوی افغانستان» عنوان میشود. این ایده الحاق سرزمینهای آن سوی مرز دیورند، که بهمثابه عشقی کور بارها به سیاست افغانستان تحمیل شده، همواره بهجای آنکه به همبستهگی و توسعه کمک کند، مانعی در برابر شکلگیری دولت ملی مدرن در افغانستان بوده است و حتا سبب شده است که پاکستان از زمان ایجاد این کشور در سال ۱۹۴۷ به خود حق مداخله در امور افغانستان بدهد.
بحران مرزی افغانستان و پاکستان ریشهای تاریخی دارد. از معاهده گندمک ۱۸۷۹ و قرارداد دیورند ۱۸۹۳ تا معاهده راولپندی ۱۹۱۹، همه در زمانی امضا شدند که پاکستان وجود نداشت. با استقلال هند و ایجاد پاکستان در سال ۱۹۴۷، این میراث استعماری به اسلامآباد رسید و ریشه اصلی اختلافات امروز شد. در همان سال، هنگام تعیین سرنوشت ایالت مرزی شمالغربی (امروز خیبرپختونخوا)، همهپرسی برگزار شد؛ اما تنها دو گزینه داشت: پیوستن به هند یا پاکستان. گزینه افغانستان یا استقلال «پشتونستان» عملاً حذف شده بود. رهبران پشتون، چون عبدالغفارخان، این همهپرسی را تحریم کردند و افغانستان نیز در اعتراض، تنها کشوری بود که در آغاز به عضویت پاکستان در سازمان ملل رای منفی داد. همین واقعیت نشان میدهد که از همان ابتدا، دعوای دیورند نه از مسیر عقلانی و حقوقی، بلکه از رهگذر سیاست و بسیج هویتی دنبال شده است.
از زمان عبدالرحمانخان به اینسو، پروژه مدرنیته و توسعه در افغانستان بارها با بنبست مواجه شده است. نه شاهان مطلقه، نه جمهوریخواهان، نه نظامهای پس از ۲۰۰۱ و نه طالبان، هیچکدام نتوانستهاند یک دولت مرکزی ملی، مشروع و مورد حمایت اکثریت جامعه ایجاد کنند. آخرین شکست این روند، همین حاکمیت طالبان است که افغانستان را به یکی از فقیرترین و منزویترین کشورهای جهان بدل کرده است. در چنین شرایطی، نخستین پرسش منطقی این است: وقتی ما در همین جغرافیای موجود نتوانستهایم یک دولت باثبات و ملی بنا کنیم، چگونه میتوانیم با الحاق جمعیتی بزرگتر، وحدت، امنیت و ثبات را حفظ کنیم؟
در همین حال، واقعیتهای سیاسی و اجتماعی پاکستان تصویری کاملاً متفاوت را بازتاب میدهد. پشتونهای پاکستان نه تنها در ساختار دولت و ارتش آن کشور ادغام شدهاند، بلکه بارها به بالاترین مناصب سیاسی و نظامی رسیدهاند؛ از ریاستجمهوری و نخستوزیری گرفته تا فرماندهی ارتش و استخبارات. در مقابل، افغانستان هنوز درگیر همان شوونیسم قومی است که حتا در دوران موسوم به «دموکراسی امریکایی» مانع حضور واقعی غیرپشتونها در قدرت شد. از این منظر، پشتونهای پاکستان عملاً هویت سیاسی خود را با پاکستان تعریف کردهاند، در حالی که بخشی از نخبهگان افغان همچنان در خیال احمدشاه درانی و اشرف هوتکی سیر میکنند.
برخلاف تصور این گروه، اکثریت پشتونهای آن سوی دیورند امروز خود را پاکستانی میدانند و زندهگی در کشوری دارای قدرت اتمی و ثبات نسبی را به افغانستان جنگزده ترجیح میدهند. در مقابل، پافشاری بر «پشتونستان» در کابل نه تنها راهی به آینده نمیگشاید، بلکه با هر بار تکرار، زمینه رشد داعیههای متقابل را در داخل افغانستان فراهم میسازد. خراسانخواهی، هزارستانخواهی، ترکستانخواهی و حتا بحث تغییر نام «افغانستان»، همه تا حد زیادی واکنشیاند به همین لجاجت قومی. با هر روزی که بر رویای پشتونستان دامن زده میشود، صدای تجزیهطلبی و واگرایی در میان اقوام غیرپشتون بلندتر میشود.
تجربه تاریخی نشان داده است که شوونیسم قومی، چه در قالب دعوای دیورند و چه در حمایت کورکورانه از طالبان، همواره یکی از موانع اصلی صلح و ثبات در افغانستان بوده است. تحمیل عناصر فرهنگی و زبانی یک قوم بر دیگران، انکار تکثر اجتماعی و دفاع بیمنطق از حاکمیت قومی، افغانستان را به بنبست کشانده و بهجای ملتسازی، پروژه ملتستیزی را تقویت کرده است.
مولانا جلالالدین بلخی قرنها پیش درباره چنین دلبستهگیهای ویرانگر هشدار داده بود:
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود، عاقبت ننگی بود
این عشق کور به «پشتونستان» نه تنها هیچ نسبتی با عدالت و برابری ندارد، بلکه عاقبتی جز ننگ و فروپاشی نخواهد داشت. افغانستان تنها زمانی میتواند به صلح و ثبات برسد که از این توهمات قومی عبور کرده و بهسوی عقلانیت، واقعگرایی و دموکراسی حرکت کند. مسیر آینده از راه ایجاد یک دولت ـ ملت دموکراتیک و همهگانی میگذرد؛ دولتی که همه اقوام در آن شریک باشند و هیچ گروهی خود را مالک انحصاری قدرت نداند.






