اخیراً در محافل علمی افغانی، گفتوگو در مورد تغییر نام زبان فارسی به دری و چگونهگی آن از نگاه زبانشناسی، تاریخی و فرهنگی به صورت آکادمیک آغاز شده است. در این گفتوگوها، استادان فرهیخته، چه طرفدار و چه مخالف این تغییر، به بحث و مداقه میپردازند. شنیدن این مباحثات از طریق تلویزیونها و صفحات اجتماعی برای روشن شدن اذهان عامه نسبت به این امر مهم، که با فرایند ملتسازی در کشور ما ارتباط عمیقی دارد، بسیار مفید واقع میشود.
منظور من از نوشتن این سطور این نیست که نظر شخصی خود را در این باره مطرح و موضع خود را بیان کنم، بلکه با توجه به اینکه در جریان مباحثاتی که من از آنها مستفید شدم، متاسفانه سیاستهای فرهنگی و زبانی دولت شاهی افغانستان و بازتابهای اجتماعی آن، که یکی از علل تغییر نام زبان ما از فارسی به دری میباشد، مطرح نشد. لذا خواستم در این نوشته این مبحث را از همین دیدگاه بررسی و معلومات مختصری را که در زمینه دارم، تقدیم خوانندهگان گرامی کنم.
موضوع زبان در افغانستان تا سالهای ۳۰ قرن گذشته میلادی، هیچگاه به صورت یک معضل مطرح نشده بود. قبل از آن، تنها امیر شیرعلی خان به این موضوع توجه کرده و برای اولین بار زبان پشتو را که در آن زمان «افغانی» نامیده میشد، وارد رسمیات کرد. او در نامگذاری قسمتی از مقامات قشون نوبنیاد خود از زبان وطنی پشتو استفاده کرد که ما هنوز هم با بعضی از نامهای آن زمان از قبیل دلگیمشر و تولیمشر آشنا هستیم. البته این ابتکار شاه مذکور، که راه رشد یکی از زبانهای کشورش را، که گویندهگان زیادی داشت، بدون آنکه آن را در تقابل با زبانهای دیگر کشورش قرار دهد، باز کرد، قدمی بود مهم و مثبت. ناگفته نماند که امیر خود به زبان پشتو سخن میگفت، چنانچه داکتری که با یک هیأت روسی به دربار او پذیرفته شده بود، مینویسد که امیر ضمن مذاکره با هیأت روس، چون از اینکه مبادا در آن هیأت شخصی زبان فارسی را بلد باشد اندیشناک بود و با درباریان خود به زبان «افغانی» صحبت میکرد.
ایجاد و تطبیق سیاست ویژه فرهنگی و زبانی در افغانستان، با پشتیبانی خاص از زبان پشتو، به دهه ۳۰ قرن گذشته میلادی برمیگردد. در آن زمان دو موضوع – یکی داخلی و دیگری خارجی – روی این امر تأثیر بهسزایی داشت. در داخل مملکت، سلطنت نوبنیاد نادرشاهی در تلاش بود که برای استقرارش یک پایگاه مردمی برای خود تکاپو کند. در خارج افغانستان، حزب ناسیونالسوسیالیست آلمان، معروف به حزب نازی، مفکوره برتری نژاد آرین و آریایی بودن جرمنها را به راه انداخت و مهد باویآآباییشان را افغانستان و فارس (ایران امروز) خواند.
در افغانستان، برای استقرار سلطنت، دولت تصمیم گرفت به کتلههای پشتون و به خصوص پشتونهای به اصطلاح «جنوبیوال» اتکا کند. اینها که در به دست آوردن تخت شاهی با محمد نادر خان همکاری کرده بودند، نه تنها از پرداخت مالیه و خدمت زیر بیرق معاف شدند، بلکه بعضی از بخشهای تجارتی مانند سکتور ترانسپورت نیز تقریباً برایشان اختصاص داده شد. در ضمن و به منظور جلب توجه و همکاری همه پشتونها با دولت، دو اقدام مهم دیگر نیز صورت گرفت که عبارتند از ترتیب و تطبیق اصولنامه ناقلین و صدور فرمان شاهی مورخ ۳ مارچ ۱۹۳۷ درباره احیا، تدریس و ترویج زبان پشتو.
اصولنامه ناقلین که در ظاهر باید بر همه افراد بیبضاعت در کشور تطبیق میشد، در عمل توسط محمدگل خان مهمند، وزیر داخله و سپس رییس تنظیمیه صفحات شمال، با شدت و حدت، تنها به نفع پشتونها تطبیق شد. موصوف به جمعی از پشتونها، شامل پشتونهای ماورای سرحد، در صفحات شمال کشور زمینهای حاصلخیزی را که بعضاً قهراً از مالکین حقیقی آن گرفته میشد، توزیع کرد. بدین ترتیب با جابهجا کردن آنها در آن مناطق در صدد تغییر ساختار جمعیتی این صفحات به نفع پشتونها برآمد. در حقیقت، او بود که در راه پشتونسازی مملکت کثیرالتبار و کثیراللسان افغانستان قدمهای اول را برداشت. قبل از آن، احمدشاه ابدالی پس از فتح قطغن زمین، یکی دو ساخلو متشکل از یک تعداد عساکر پشتونتبار را در آن جاها مستقر کرده بود. منظور او از این کار تضمین تسلطش بالای آن مناطق بود.
امیر عبدالرحمان خان نیز تعدادی از باشندهگان ترکستان را به جرم همکاری با رقیبش، سردار محمداسحاق خان، مجبور به ترک محل اقامتشان کرد. او زمینهایشان را به قبایل خانه بر دوش پشتونتبار و به گفته محمد حسن کاکر به تعدادی از خانوادههای هزاره داد (؟)[1]. همچنین، به روایت فیضمحمد کاتب، او هزارههای شیخعلی را از مناطق بودوباششان به ظن وفاداری به امیر شیرعلی خان اخراج و تعدادی از قبایل پشتون را در آنجا مستقر کرد [2]. حملات مخوف و دهشتبار او به هزارهجات و کشتار بیحساب باشندهگان آن که منجر به هجرت عده عظیم ساکنان و اشغال مناطق تخلیه شده توسط گروههای پشتون و غیرپشتون گردید، نیز ریشه در تعصبات مذهبی، تباری و آرزوی قایم کردن تسلطش بر آزادهگان آن مناطق داشت و استوار بر یک سیاست پشتونسازی پیریزی شده نبود.
مفکوره پشتونسازی افغانستان که از قدیم در ذهن تعداد انگشتشماری موجود بود، زمانی قوام پیدا کرد که حزب نازی در آلمان مفکوره برتری نژاد آرین را به راه انداخت. در این راستا، حزب مذکور که هنوز به قدرت نرسیده بود، در پی آن شد تا برای اثبات عقاید نژادپرستانه خود، مناطقی را که گویا آرینها از آن جا بهسوی غرب مهاجرت کردهاند، به صورت علمی مطالعه کند. همان بود که در سال ۱۹۳۰ میلادی یک هیأت علمی دو صد نفری آلمانی، مرکب از متخصصین مختلف در زمینههای انسانشناسی، تبارشناسی، نباتشناسی، حیوانشناسی، معدنشناسی، جغرافیه و غیره به ابتکار برادران شلاگینوایت (Schlaginweit) به افغانستان آمد و مطالعات خود را مخصوصاً بالای نورستان متمرکز ساخت. در همین وقت بود که نمایندهگان موسسه آنینایربه (Ahnenerbe) آلمانی که به منظور جمعآوری شواهد علمی برای تایید نظریه نژادی نازیها بنیانگذاری شده بود نیز تحت پوشش هیأت شلاگینوایت به افغانستان آمده و نظریه برتری نژاد آرین و مهد آریاییها بودن افغانستان را با دستاندرکاران این کشور مطرح کردند[3]. از همین جاست که زمزمه «افغانستان کشور آریاییها» آغاز و این نظریه خلق شد که پشتونها آریایی و صاحبان اصلی کشور میباشند.
بروز این نظریه که با تلاش سلطنت برای ایجاد پایگاه مردمیاش هماهنگ بود، سبب شد که دولتمردان افغانستان در تطبیق آن همت بگمارند که توزیع زمینها در صفحات شمال کشور برای پشتونها یک رکن آن بود. یکی از ارکان دیگر این سیاست جدید، تعمیم زبان پشتو در مملکت بود که با صدور فرمان شاهی مورخ ۳ مارچ ۱۹۳۷، عنوانی مارشال شاهولی خان، وکیل صدراعظم، آغاز شد. در این فرمان آمده بود که «… برای رفع زیان این نقیصه (یعنی آشنا نبودن مامورین دولت به زبان پشتو) و تسهیل معاملات رسمی و اداری، اراده فرمودهایم همچنان که زبان فارسی در داخل افغانستان زبان تدریس و کتابت است، در ترویج و احیای لسان افغانی هم سعی به عمل آمده و از همه اول مامورین دولت این زبان ملی را بیاموزند … شما به وزارتها و نایبالحکومتیها… امر بدهید که مامورین لشکری و کشوری مربوط خود را مکلف نمایند که در مدت سه سال لسان افغانی را آموخته و در محاوره و کتابت مورد استفاده قرار بدهند…» درخور دقت است که فرمان شاهی، زبان پشتو را زبان ملی و زبان فارسی را وسیله تدریس و کتابت میخواند.
اگرچه ظاهراً منظور از صدور این فرمان، ایجاد سهولت برای مراجعین در ادارات دولتی بود، ولی در حقیقت گردانندهگان امور از آن برای تضعیف زبان فارسی و تعمیم زبان پشتو استفاده کردند، چنانچه نه تنها کورسهای پشتو در همه نقاط مملکت دایر و همه مامورین غیرپشتون مکلف به تعقیب آنها گردیدند، بلکه به زودی امر شد که تدریس در همه موسسات تدریسی تنها به زبان پشتو صورت بگیرد. از جانب دیگر، پشتونسازی در زمینههای مختلف نیز آغاز و بر مردم تحمیل شد. به طور مثال، نامهای اماکن مانند دواخانه، شفاخانه، مکتب، یونیورسیتی، بلدیه و غیره قهراً به درملتون، روغتون، شونزی، پوهنتون، شاروالی و امثالهم تبدیل و کاربردشان در رسمیات اجباری ساخته شد. همچنین نامهای محلات مانند ده بری، ده دانا، افشار و سبزوار متروک و در مقابل، نامهایی مانند میرویس میدان، خوشحال مینه، رحمان مینه، شیندند و غیره ایجاد شد. «خانم و آقا» گفتن جای خود را به «شاغلی و آغلی» گفتن تحویل داد. به عبارت دیگر، با حذف اجباری کلمات فارسی و جابهجا کردن کلمات پشتو در این زبان خواستند اصالت آن را خدشهدار کنند. در عرصه ادبیات نیز اقداماتی صورت گرفت و در صدد آن شدند تا برای زبان پشتو ادبیات کهن اختراع کنند. به همین سلسله، به امر بلندترین مقامات کشور، کتاب پتهخزانه تالیف و منحیث معرف ادبیات بیش از هزارساله زبان پشتو با تشریفات خاص تقدیم جامعه شد[4]. اگرچه حکومت از تصمیم خود مبنی بر پشتوسازی موسسات تدریسی در سراسر کشور پس از دو سال برگشت، ولی این به معنای تغییر سیاست نبود، بلکه جبر زمان – نبود بودجه لازم برای تهیه کتب درسی برای همه موسسات تعلیمی در کشور و تربیه استادان قادر به تدریس به زبان پشتو – آن را مجبور به عقبگرد ساخت.
در همین حیص و بیص، نظریهای که فارسی زبان کشور فارس و یک زبان خارجی است نیز توسط هواداران زبان پشتو ارایه و تبلیغات در این مورد آغاز شد. اینها نه تنها وطنی بودن این زبان را رد میکردند، بلکه منحیث یک زبان خارجی ترک آن را از رسمیات پیشنهاد مینمودند. به عبارت دیگر، مقامات دولتی قهار آن زمان با همکاری حلقات فاشیستی در صدد آن شدند تا زبان وطنی فارسی را که نه تنها یکی از زبانهای ادبی برجسته جهان میباشد، بلکه از اعصار قدیم زبان قبول شده افهام و تفهیم در بین گروههای مختلف تباری در مملکت ما نیز است، به جرم «خارجی بودن» از میان بردارند. طبعاً روشنفکران آن زمان متوجه این وضعیت بودند، ولی چون در مملکت نه مطبوعات آزاد وجود داشت و نه احزاب سیاسی، اینها هیچگونه وسیله مبارزه با سیاست روز را در اختیار نداشتند. بنابراین، مراقب اوضاع و منتظر فرصت بودند. این فرصت برای اولین بار – پس از دو دهه اختناق – در اواخر دهه ۴۰ میلادی، در زمان صدارت شاهمحمود خان، در عصر موسوم به نیمه دموکراسی بهدست آمد و موضوع مساوات زبانها در افغانستان بین روشنفکران و هواخواهان دموکراسی مطرح شد. این زمانی است که جمعیت ویش زلمیان که تازه در قندهار به منظور مجادله با خرافات اجتماعی از قبیل طویانه، بدل و امثالهم بنیانگذاری شده بود، با روشنفکران غیرپشتون تماس میگیرد و خواهان مطالعه امکانات ایجاد یک جمعیت مشترک سیاسی میگردد. میرمحمدصدیق فرهنگ در خاطرات سیاسی خود به این موضوع چنین میپردازد: «… پیشنهاد اول در این باره از جانب غلامحسن صافی صورت گرفت که در این وقت به حیث رییس دیپوی تعاونی کار میکرد. وی یک روز جمعه از یک عده معدود روشنفکران، که به عقیده خودش برای کار آزاد سیاسی آمادهگی داشتند، در باغی در چهاردهی … دعوت نمود و پس از یک مقدمه راجع به ضرورت همکاری روشنفکران در حمایت از پشتونستان و اصلاحات اجتماعی در افغانستان پیشنهاد کرد تا همه در جمعیت ویش زلمیان که قبلاً تشکیل شده اما هنوز عنوان حزب را اختیار ننموده بود، داخل شویم. شرکتکنندهگان این مجلس عبارت بودند از آقایان صافی و بینوا از جانب ویش زلمیان، غبار، نزیهی، محمودی، لطیفی و این جانب (فرهنگ) از جمله اشخاص آزاد غیرمتعهد. صافی و بینوا اظهار داشتند که جمعیتشان تا کنون شکل حزب را اختیار نکرده و دارای مرامنامه نمیباشد. اما اکنون که میخواهند برای آن مرامنامه بسازند به مشوره و همکاری ما ضرورت احساس میکنند. به این صورت موضوع مرامنامه حزب مطرح گردید. در این نکته که حزب باید برای تبلیغ و تطبیق دموکراسی در کشور کار کند، همه متفق بودیم. اما چون صحبت به تعریف دموکراسی رسید و مساله مساوات و عدم تبعیض در بین اقوام مختلف و زبانهایشان به میان آمد، اختلافات ظهور کرد. رفقای پشتوزبان میل نداشتند موضوع تبعیض و مساوات در مرامنامه مطرح گردد و بهخصوص با تذکار مساله زبان در مرامنامه مخالف بودند و میخواستند مرامنامه بیشتر بر «وحدت ملی» اصرار ورزد. از آن جا که یکی از شکایات بزرگ مردم از رویه حکومت ناشی از امتیازی بود که در سالهای اخیر برای زبان پشتو و پشتوزبانان داده شده بود، ما افراد غیرپشتون طبعاً بر مساله مساوات و رفع تبعیض در این مورد اصرار ورزیدیم. و چون صافی و بینوا به قبول نظر ما راضی نشدند، مجلس بینتیجه پایان یافت…[5]».
از مطالعه سطور بالا به وضوح درمییابیم که حتا روشنفکران دموکرات پشتون زمانیکه پای مساوات بین اقوام و زبانها به میان میآمد، حاضر به تایید آن نبودند و در حقیقت از پالیسی دولت در این موارد جانبداری میکردند. نباید فراموش کرد که با استناد به گفتار آقای دوکتور صادق فطرت (ناشناس)[6]، آقای بینوا یکی از چهار فردی بود که مشترکاً با عبدالحی حبیبی، محمد امین خوگیانی و عبدالشکور رشاد کتاب پتهخزانه را تالیف کرده است. اما روشنفکران غیرپشتون که به مساله مساوات بین اقوام و زبانهای کشور اهمیت زیادی قایل بودند، به درخواست خود در این موارد ادامه دادند تا اینکه پس از یک دوره کوتاه کمتر از دو سال به دموکراسی در کشور خاتمه داده شد و روشنفکران مذکور همه به زندان تحویل داده شدند. یک نمونه تلاش آنها را در این راستا در مرامنامه جمعیت وطن میتوان سراغ کرد که میگفت: «… مساوات عموم مردم بدون قید و رجحان نژاد، زبان، مذهب، ولایت، قبیله و غیره… [7]».
پس از ختم دوره نیمه دموکراسی، حکومت دیکتاتورمنش سردار محمد داوود به سیاست حمایت از پشتو و دادن امتیاز به پشتونها و تضعیف روزافزون زبان فارسی برای ده سال دیگر ادامه داد و موسسات و ارگانهایی مانند ریاست مستقل قبایل – که مختص قبایل پشتون بود -، پشتو تولنه، پوهنتون ننگرهار، مکاتب و لیلیههای اختصاصی برای جوانان پشتون را بیش از پیش تقویت کرد.
دومین فرصتی که برای روشنفکران غیرپشتون میسر شد تا مفکوره مساوات بین مردم و زبانهای کشور را مطرح و تا حدی به کرسی بنشانند، دهه شصت قرن گذشته میلادی بود. این دهه به دهه دموکراسی یا دهه قانون اساسی معروف است. روشنفکران غیرپشتون، که از سی سال به این طرف درباره اعاده حیثیت و جایگاه زبان فارسی غور و تدقیق میکردند به این نتیجه رسیده بودند که باید از یک سو، همه زبانهای افغانستان بدون استثنا با هم برابر اعلام شوند و از سوی دیگر، دو زبان فارسی و پشتو با حیثیت مساوی، زبانهای رسمی کشور شناخته شوند. اما چنانکه دیدیم، به کرسی نشاندن این مفکوره در شرایط قبل از آن زمان کاری بود ناممکن. مدافعان زبان فارسی در اثر مطالعات گسترده دریافته بودند که نام اصیل و تاریخی زبانشان دری و مهد آن نیز خراسان شرقی (که بخش بزرگ آن در افغانستان امروز قرار دارد) میباشد. چون یکی از حربههای موثری که پشتوطلبان برای طرد زبان فارسی از رسمیات و تنزیل آن به مقام زبان محلی استفاده میکردند، به اصطلاح خودشان، «خارجی بودن» آن بود. بنابراین هنگام تدوین مسوده قانون اساسی ۱۹۶۴، زمانی که موضوع زبان مطرح شد، در حالی که سیدشمسالدین مجروح، یک روشنفکر دموکرات پشتوزبان و یکی از بنیانگذاران ویش زلمیان ناموفقانه کوشید که اعضای کمیسیون تسوید را قانع بسازد تا اصلاً از مطرح ساختن موضوع زبان در قانون اساسی صرف نظر کنند (!)[8]. میرمحمدصدیق فرهنگ به منظور خنثا کردن حربه «خارجی بودن» زبان فارسی، تغییر نام زبان را از فارسی به دری با کمیسیون تسوید مطرح کرد که به اتفاق آرا و بدون بحث پذیرفته شد[9]. قابل یادآوری است که اشخاص زیر عضو کمیته تسوید قانون اساسی ۱۹۶۴ بودند. سیدشمسالدین مجروح (رییس)، سیدقاسم رشتیا، عبدالصمد حامد، محمدموسا شفیق، حمیدالله حمید، میرنجمالدین انصاری و میرمحمدصدیق فرهنگ.
به این ترتیب، مسوده قانون اساسی ۱۹۶۴ حاوی پیشنهاد رسمی بودن زبانهای دری و پشتو ترتیب شد و به کمیته سی نفریای که برای غور و تدقیق بر آن تعیین شده بود، فرستاده شد. ضمن این بررسی، پیشنهاد تغییر نام زبان فارسی به دری بدون بحث قبول گردید و حربه «خارجی بودن» زبان فارسی را از دست پشتوطلبان، که تعدادی از آنها در هیات بررسی عضویت داشتند، خارج ساخت. در نتیجه، اینان موضوع اکثریت و اقلیت را پیش انداختند و با وجود آنکه هیچ احصاییهای در دست نبود، استدلال کردند که چون اکثریت مطلق مردم به زبان پشتو صحبت میکنند، باید این زبان یگانه زبان رسمی کشور باشد. بحث جدی و طولانی صورت گرفت که در جریان آن، از جمله برتریخواهان پشتون، محمدقدیر ترهکی به جواب محمدکریم نزیهی که اوزبیکتبار بود و از حقوق زبانهای محلی کشور دفاع میکرد، این زبانها را فاقد حقوق دانسته و «منحط» خواند. اگرچه در نهایت ماده پیشنهاد شده در مسوده قانون اساسی تصویب شد، اما برتریخواهان پشتون موفق شدند در متن قانون این مطلب را که «حکومت مکلف است برای انکشاف زبان ملی پشتو تدابیر لازم اتخاذ کند» بگنجانند و بدین ترتیب توانستند صفت «ملی» را به زبان پشتو اختصاص دهند[10].
در لویه جرگه سال ۱۹۶۴ که به منظور تصویب مسوده قانون اساسی برگزار شد، موضوع زبان باز هم به صورت حاد مطرح گردید. در این مجلس نیز تغییر نام زبان فارسی به دری بدون چون و چرا تصویب شد، اما برتریخواهان پشتون به شدت از رسمی بودن و مساوات بین دری و پشتو انتقاد و تلاش کردند مجلس را قناعت دهند که به دلیل اینکه زبان پشتو زبان اکثریت است و باید براساس قاعدهای که حکم میکند جزء تابع کل باشد، گویندهگان زبانهای دیگر از پافشاری منصرف شده و قبول کنند که زبان پشتو یگانه زبان رسمی کشور شود[11]. پس از بحث طولانی و جدی، در نهایت مجلس تصمیم گرفت که عبارت قانون کمی تعدیل شده و نوشته شود که «از جمله زبانهای افغانستان، دو زبان دری و پشتو زبانهای رسمی کشور میباشند». بدین صورت، مجلس با ازدیاد کلمات «از جمله زبانهای افغانستان» برابری همه زبانهای رایج در کشور را به صورت ضمنی تثبیت کرد.
[1] – افغانستان، تتبع در انکشاف سیاست داخلی (۱۸۹۶-۱۸۸۰)، محمد حسن کاکر، نشرات میوند، کابل: ۱۹۷۱، ص ۱۵۵.
[2]– سراجالتواریخ، ج سوم، انتشارات بلخ، تهران: ۱۳۷۳، ص ۹۵۴
[3] – در همین آوان یک هیأت مشابه آلمانی به ایران نیز سفر کرد که شاید یکی از عواقب فعالیتهایش در آن جا تبدیل نام چند هزار ساله فارس به ایران که اشاره به خطه آریاییهاست، باشد.
[4] – گفتوگو با استاد ناشناس: https://nashenas.org/nashenas-insight/
[5] – خاطرات سیاسی میرمحمدصدیق فرهنگ، چاپ دوم، انشارات شاهمامه – هالیند، ص ۱۶۹
[6] – گفتوگو با استاد ناشناس…
[7] – خاطرات سیاسی میرمحمدصدیق فرهنگ، ص ۳۹۸
[8] – همان، ص ۲۴۴
[9] – همان، ص ۲۶۸
[10] – همان، ص ۲۶۸
[11]– همان، ص ۲۷۴






