دیاسپورا به افرادی اطلاق میشود که بنابر نابسامانی و اوضاع بد سیاسی و اقتصادی به بیرون مهاجرت میکنند و در سرزمین دیگری مسکنگزین میشوند. اصل واژه، یونانی است که معنای پراکنده را میدهد. یونانیها این مفهوم را طوری استفاده میکردند که در قلمروهای پیش از فتوحات و جنگ، افرادی را برای اسکان میفرستادند و به آنها دیاسپورا میگفتند. حالا مبحث اصلی «هرمنوتیک» و پرداختن به خود مفهوم دیاسپورا نیست، بلکه کارکرد دیاسپورا در افغانستان است که پس ۲۰۰۱ نقش کلان در فرایند دولت – ملتسازی داشت و امروز هم بدنه اصلی حکومت فعلی را تشکیل میدهد. اکثریت افراد شامل در جمعیت دیاسپورا بر ناسیونالیسم کژی که در تاریخ اساس گذاشته شده است، تأکید دارند و این بحث را در افغانسان بیش از دیگران گرم نگه داشتهاند. بحث ملتسازی و دولتسازی و ناسیونالیسم در افغانستان از جمله موضوعات بنیادی به شمار میرود؛ اما اعضای دیاسپورای «افغانی» هنوز نتوانستهاند، از حلقه جعل تاریخ بیرون بیایند و همواره بر موج ناسیونالیسم قومی سوار اند و به زعم خودشان قرار است افغانستان را با این رویکرد ناکام و شکستخورده در مسیر توسعه هدایت کنند. اعضای جامعه دیاسپورا در کشورهای شکننده به عنوان بذر تمدن نقش داشته و در کشور مادری خود ثمر دادهاند. آنان در بازتولید ارزشهای ملی، فرهنگی، نمادها، کاهش اختلافات قومی، تقویت الگوهای دموکراتیک، مدیریت و کار مسلکی در نهادها، دولتها را از شکنندهگی به نحوی نجات دادهاند. چین، هند، کوریای جنوبی و پاکستان از جمله کشورهایاند که در بخش اقتصادی و صنعت دیاسپورا دست بالا دارند و فعالاند. در آفریقا اعضای جمعیت دیاسپورا در بحث ملتسازی کارهای عمده کردند که این بحث را به صورت مقایسهای در کشورهای مختلف میتوان به گونه ملموستر تحقیق و دنبال کرد.
از سوی دیگر، نقش دیاسپورا در حوزه دیپلماسی همچنان به صورت جدی مطرح است. در واقع دیاسپورا یک نقطه اتصال و رایزنی غیرمستقیم میان دولتها به حساب میآید. نمیتوان گفت که آنان برای کشورها مخلاند؛ بلکه دیپلماسی نوین امروز استوار بر طیف دیاسپورا است. در اکثر قضایا میان دولتها، به صورت غیررسمی اعضای جامعه دیاسپورا فعالیت میکنند. بنابر تحلیل آقای یوسی شین و مطالعات بانک جهانی، مهمترین اختلافات و جنگها را در آینده اعضای دیاسپورا در دست خواهند داشت و به عنوان عنصر تأثیرگذار و مهم در سیاست خارجی و داخلی دولتها عمل خواهند کرد. بیتردید استفاده از دیاسپورا در سیاست امریکا به صورت ملموس واضح است که تا چه حدی آنان در سیاست خارجی ایالات متحده نقش دارند. در خصوص افغانستان تاکنون دیاسپورا سازمانده و خبره سیاست بوده است. دستکم بعد از نشست بن، نقش این طیف در حوزه سیاسی و فرایند «دولت – ملتسازی» نسبت به هر جریان دیگر سیاسی برجسته بوده است که غالباً مردم به آنان تکنوکراتهای امریکایی لقب دادهاند. دیاسپورا در افغانستان قدرت را بنابر ساختار قومی محاسبه و تقسیم کرد، تا ادعایی بر ساختار متمرکز قدرت صورت نگیرد؛ اما در واقع یکی از محاسبههای غلط در باب قدرت همین مسأله است.
بعد از صدام حسین، دولت عراق با دیاسپورا شکل گرفت، شیعیان فراری از رژیم صدام و در واقع لابیگرهای امریکا در زمینه قدرت سیاسی شیعه در عراق به قدرت رسیدند و تاکنون زمام امور آن کشور را به دست دارند. امریکاییها پیش از سرکوب هر گروهی دست به دامان دیاسپورا میشوند. تجارب دولتسازی امریکا در هر کشوری با دیاسپورا گره خورده است که این تجربه را از عراق تا افغانستان و لیبیا میتوان دید. با اینکه طیف دیاسپورا در کشورهای شکننده خیلی کارا واقع شده است، اما کارکرد آن را در افغانستان باید از چشمانداز ساختار قدرت دید. دیاسپورا غالباً وقتی در ساختار متمرکز با سهمیهبندی قدرت در افغانستان روبهرو میشود، مکلف و معذور است که با جو حاکم بسازد. قبلاً عرض شد که در کشورهای بزرگ و مرفه نقش دیاسپورا خیلی برجسته است؛ از اقتصاد تا سیاست، اعضای جامعه دیاسپورا نقش سازنده دارند. در افغانستان اما کسانی که از جوامع دموکراتیک و آزاد با ظرفیتهای بلند علمی به کشور برمیگردند، از دایره خبیثه قومی و فزونخواهی قدرت بیرون آمده نمیتوانند. چنین مواردی را دستکم در سالهای اخیر شاهد بودیم که نمونه بارز آن را میشود «مخکشیسم» گفت. ترانس ناسیونالیسم افغانی بیرون از افغانستان شدیداً درگیر مسایل سیاسی و به خصوص مباحث هویتی است. پشتونها، هزارهها، تاجیکها و اوزبیکها همه بیرون از افغانستان انجمنهای جداگانه دارند و مباحث غالب این انجمنها بر محور هویت و قدرت صورت میگیرد. آقای مخکش یک عمر در غرب، در جامعهای که دموکراسی، آزادی و مهمتر از همه کثرتگرایی حاکم است، زندهگی کرد؛ اما اینجا در افغانستان دچار تفکر حاکم در ساختار سیاسی شد. اینکه ناسیونالیسم در افغانستان چطور شکل گرفت، پیگیری و تحقیق این موضوع روش جداگانه و فرصت دیگر میطلبد؛ اما «مخکشیسم» به بیان دیگر تفکر قومی در طول تاریخ ناشی از ساختار متمرکز قدرت در افغانستان بوده است. در واقع تفکر تازه خلق شده و جدید نیست. شکاف دیگری که ساختار متمرکز قدرت در افغانستان ایجاد کرده، شکلگیری خرده ناسیونالیسم یا «سب نشنلیسم» است؛ خرده ناسیونالیسمی که به عنوان چتر حمایتی مجرمان خودی عمل میکند.
قدرت در افغانستان به شبکهها تقسیم شده و نهادها در گرو شبکههای قدرتاند. کابینه سهمیهبندی شده است و هر رهبر بنابر پایگاه مردمی خود سهمی از آن دارد. یکی از تابوهای حاکم در ساختار سیاسی افغانستان همین است و بیهیچ شکی، یکی از عوامل شکنندهگی دولت کنونی شمرده میشود. حامیگرایی و نپوتیسم مسأله عادی در افغانستان به نظر میرسد.
دموکراسی بدون تکنوکراسی در کشورهای جهان سوم ممکن نیست. دموکراسی و تکنوکراتها، هر دو در ساختار متمرکز حاکم در افغانستان با دموکراتها پوسیدند. تنها اسمی از این مفاهیم مانده و واژههای فریبندهای است برای چند پوپولیست سرمایهدار. در کشورهای جهان سومی و در واقع از دولتهای شکننده انتظار دموکراسی راستین که مارکس تعریفی از آن بیرون میدهد، نمیرود. در دموکراسی راستین مدل مارکس، دولت سیاسی محو میشود و مردم برای آزادی پیکار میکنند نه پادشاه. در افغانستان اما سرمایهدار اتوریته اقتصادی و سیاسی را در دست دارد و مردم برای دو عنصر «فرد» و «قوم» پیکار میکنند. این دو عنصر، دموکراسی را در افغانستان به نحوی مسخ کرده است. نمیشود گریبان این دو مفهوم را گرفت؛ اما در واقع نبود فرهنگ سیاسی و فهم اندک مردم از حق رأیشان باعث شد که فرد و قوم نسبت به سرنوشت سیاسیشان در جامعه اولویت پیدا کند. دموکراسی از یکسو با انتخابات پر از تقلب دیاسپورا بد نام شد، از جانب دیگر مسوولیت بدنامی دموکراسی، قانون، حاکمیت و مفهوم آزادی را ملاها بر عهده داشتند و تبلیغ کردند که دموکراسی یعنی حکومت کفری. آزادی در مخیله ملاها فقط بیحجابی زنان است. آنان فراتر از آن هیچ تعریفی از آزادی و دموکراسی ندارند. بسیار ژرف اگر مطالعه کنیم، تبلیغ ملاها علیه دموکراسی به نحوی انگیزه قانونپذیری را از جامعه زدود و قانونگریزی را تقویت کرد. این باریکی را در بحث «قانون و حاکمیت آن در جامعه» میشود دقیق تحقیق کرد.
ساختار متمرکز قدرت و دموکراسی باهم توافق ندارد؛ ساختار متمرکز و مردمسالاری خیلی فریبنده و در واقع دروغ کلانی از دموکراسی است. تکنوکراسی و پروسه دولتسازی امریکا در افغانستان توأم با خلع کردن و به حاشیه کشاندن چهرههای حوزه جهاد و مقاومت بود. به استثنای جمع محدود که با کار بروکراتیک آشنا هستند، بقیه جز جنگ چیزی دیگری بلد نبودند و نیستند. مسلماً نسل جوان قدردان ایستادهگی آنان برای آزادی افغانستان هستند؛ اما به کارگیری آنها در ساختار بروکراتیک ناممکن به نظر میرسید.
در کتابی که اخیراً به قلم داکتر عمر صدر زیر نام «جمهوریت و دشمنان آن» از چاپ بیرون آمده است، نویسنده از جمهوری شریر نام میبرد و نوع حکومتداری غنی را جمهوری شاهانه، همانند حکومتهای الیگارشیک در روسیه به رهبری بوریس یلتسین و ریچارد نیکسون در امریکا میداند. «یلتسین مجلس را بیاعتبار، بسیاری از دولتهای محلی را منحل و دادگاه قانون اساسی را برچید». در کشوری که فقر به شدت حاکم است و اداره امور مملکت آن ۱۷ نوع گوشت سفارش میدهد و ۳۰ میلیون دالر را مصرف سالانه سبزیجات میکند، به تمام معنا میتوان آن را جمهوری شرور نامید. این در واقع نمایانگر همان وجدان سیاسی در حلقه دیاسپورای حاکم در افغانستان است.
فرایند دموکراسی با دموکراتها و تکنوکراتها ممکن است. پذیرش جماعت دیاسپورا در دولت مبنی بر مفهوم دموکراسیسازی بود. دموکراسیسازی در کشورهای جهان سوم با تفنگ معرفی شد: «جنگ علیه تروریسم، جنگ برای دوام آزادی»، این دو شعار برای دولتسازی در افغانستان از طرف امریکاییها بود. کرزی و غنی، هر دو از فرصت به دست آمده برای دولتسازی در افغانستان استفاده درست نکردند و برعکس طالبان، این دشمنان اصلی ارزشهای دموکراتیک و مردمسالاری را رشد دادند و هیچ تعریفی از دشمن بیرون ندادند. تجربه دموکراسیسازی امریکا در عراق و افغانستان شباهتهای زیادی دارد. عراقیهای شیعه، شبیه دیاسپورای افغانی بعد از رژیم صدام در حکومت آن کشور جابهجا شدند؛ اما متعهدانه کار و تاجایی تمام خلاهایی را که در حکومت عراق به وجود آمده بود، پر کردند و با داعش قاطعانه جنگیدند. امروز عراق دستکم سرخط خبرهای جهان به دلیل فقر، تنگدستی و جنگ نیست.
گفتمان صلح
دستگاه دیپلماسی جو بایدن اخیراً اعلام کرد که توافقنامه صلح دولت ترمپ با طالبان را بازنگری خواهد کرد. اینکه بازنگری جدید، چه پیامدهایی خواهد داشت، هنوز معلوم نیست. اما احتمالاً خوشبینی را که اداره ترمپ با امتیازدهی فراوان به طالبان برای این گروه ایجاد کرده بود، به یأس تبدیل کند.
افغانستان با توجه به موقعیت جغرافیایی و ژئواستراتژیکش که در حوزه «ریملند و هارتلند» قرار دارد، برای امریکا مهم است. نظریه اسپایکمن «ریملند» مسیر سیاست خارجی ایالات متحده را در دوران جنگ سرد تعیین میکرد. ریملند یا همان هلال نیمه بر اطراف حوزه خاکی «هارتلند» که مسیر سیاست خارجی اتحاد جماهیر شوروی را تعیین میکرد، ایجاد شده بود. بحث حضور امریکا در افغانستان از چشمانداز ژیوپلیتیک مهم است. با توجه به بازیهای منطقهای در برابر امریکا در طول سالهای اخیر و حضور این کشور در افغانستان، نظریه ریملند در سیاست خارجی ایالات متحده به رهبری بایدن همچنان موضوعیت دارد. در پروسه صلح دو گزینه، یکی به نفع غنی و دیگری به نفع مردم میتواند مطرح باشد: ۱. لابیگری در دولت بایدن برای ادامه دولت غنی و تضعیف و طولانی ساختن پروسه صلح و ۲. حکومت موقت که اغلب جناحهای سیاسی، احزاب و طالبان خواستار آن هستند و آن را به عنوان پیششرط پیشرفت در پروسه صلح مطرح کردند. غنی احتمالاً بتواند با ارایه یک سلسله تحقیقهایی که نشانگر رابطه طالبان با القاعده و دیگر شبکههای تروریستی باشد، احساسات امریکا را برانگیزد، لابیگری کند و تا حدودی معادله صلح را به نفع خود در دولت بایدن تغییر دهد. در غیر آن خلع شدن غنی از قدرت امر حتمی به نظر میرسد. عمدهترین رویکرد و راهکار برای تغییر معادله جنگ و منافع دولتها در حوزه بینالملل حلقه لابیگر دستگاه دیپلماسی دولتها است. این یکی از گزینههایی است که غنی میتواند از آن استفاده کند.
حکومت موقت میتواند گزینه خوبی برای آینده صلح در افغانستان باشد. اخیراً شیرمحمد عباس استانکزی، عضو هیأت طالبان در دوحه، در سفری به مسکو از حکومت موقت و خلع شدن غنی از قدرت صحبت کرد و در عین حال پارلمان همچنان پافشاری و موضعگیری جدی در این زمینه دارد. اما حلقه ارگ، طرح حکومت موقت را توطیه پاکستان و ننگ برای ملت میداند. نگرانی و ترس از ایجاد حکومت موقت این است که احتمالاً نظام از هم بپاشد و پراکندهگی و هرجومرج بیشتر در کشور حاکم شود. اما با توجه به شرایط فعلی، پیشنهاد جنگ علیه طالب در حال حاضر نسخه درست برای بیرون رفت از حالت کنونی در افغانستان نیست. اکنون لانههای طالبان و منابع هژمونی این گروه به صورت گسترده در گوشه و کنار کشور فعالاند و از سوی دیگر اطراف شهرها زیر تهدید آنان قرار دارد. ملتسازی طالبان از طریق نهادها (مسجد، مدرسه، دارالحفاظ، دارالمدارس و حقانیه) هیچگاه تحت حاکمیت دولت توقف داده نشد؛ هرچند این بحث بارها مطرح و رسانهای شد، بازهم توجه خاص به آن صورت نگرفت. بنابراین، برای بیرونرفت از حالت کنونی در افغانستان، طرح حکومت موقت میتواند یک راه حل باشد؛ اما اینکه برای چه نظامی حکومت موقت را بایست ایجاد کرد، هنوز معلوم نیست.






