در کوچههای غبارآلود کابل، در میان روزهایی که بوی قالین نیمهبافته با عطر کتابهای درسیام در هم آمیخته بود، در پی خودکفایی و آزادی بودم. از همان زمان تا کنون که محدودیتها بر زنان گستردهتر و سنگینتر شده است، برای آیندهای جنگیدهام که حق من و هزاران زن دیگر در گرو متعصبان و جاهلان آن روز و امروز بوده است.
سالها پیش، زمانی که بیشتر خانوادهها اعتقادی به تحصیل دختران نداشتند، در مسیر کسب دانش از هیچ تلاشی دریغ نکردم. با گذشت زمان، شرایط برای دختران بهبود یافت و خانوادهها بیشتر به ارزش تحصیل آنان پی بردند، اما در آن دوران، درک اهمیت آموزش برای دختران چندان رایج نبود. بسیاری از خانوادهها، از جمله خانواده من، با تحصیل دختران مخالف بودند. در این میان، تنها پدرم از ادامه تحصیلم حمایت میکرد و مادرم بهشدت مخالف بود. مخالفتهای او سخت بود، اما من سختتر از آن. نیم روز قالینبافی میکردم و نیم دیگر را به مکتب میرفتم. زمان کافی برای درس خواندن نداشتم، ازینرو کتابهایم را پشت دار قالین میگذاشتم و همزمان با کار، درس نیز میخواندم.
چندین سال را به همین منوال سپری کردم و به صنف یازدهم رسیدم. در این مقطع، جهانبینیام گستردهتر شد و وارد فعالیتهای مدنی و اجتماعی شدم. از همان زمان کار برای زنان را آغاز کردم و اغلب مسوولیت کمیته امور زنان را بر عهده داشتم؛ زیرا باورم این بود که آگاهی سلاحی است که میتواند زنان را از قیدوبندهای نامرئی رها کند. به همین دلیل، بهعنوان مربی و دستیار در یکی از موسسات مشغول بهکار شدم. وظیفه ما آگاهیبخشی حقوقی به زنان از طریق مساجد، صنفهای آموزشی و مکاتب خصوصی بود. آنجا بود که دریافتم دنیای دیگری نیز وجود دارد، دنیایی که در آن، زنان نهتنها «دختر فلانی»، «خواهر فلانی» یا «همسر فلانی»، بلکه انسانهایی با هویت و شخصیت مستقل هستند.
پس از آن، در مسیر هویتبخشی به زنان قدم برداشتم و از ابتداییترین مسایل مانند درج نام زنان در کارتهای عروسی یا اعلامیههای فاتحه آغاز کردم. هر بار که کارتی را میدیدم که در آن نام عروس ذکر نشده یا زمانی که بر سنگ مزار زنان، تنها نام مردان خانواده حک شده بود، قلبم فشرده میشد و درد عمیق در جانم میپیچید. با خود میگفتم: مگر زنان زاده شدهاند که تنها نام مردان را بر دوش بکشند و خود هیچ هویتی نداشته باشند؟ اکنون ما زنان آمدهایم که برای خود هویت بسازیم. در آن زمان، آگاهسازی چندین خانواده برای من یک دستاورد بزرگ بود.
با ورود به دانشگاه، مبارزهام شکل تازهای به خود گرفت و این بار برای خودکفایی مالی زنان تلاش کردم. برای تامین هزینههای تحصیلی خود و کمک به دیگر زنان، کارگاه صنایع دستی «سوزندوزی» راهاندازی کردم و برای زنان کار فراهم نمودم. از این طریق، هم برای خود و هم برای تعدادی از زنان، منبع درامد ایجاد کردم. همزمان، در یکی از شفاخانههای کابل نیز مشغول بهکار شدم و کمکم توان مالیام افزایش یافت و رویاهایم به واقعیت نزدیکتر شد.
با رشد استقلال مالی، در مسیر مبارزه برای حقوق زنان، شورای «زن و جامعه نوین» را تاسیس کردم. این شورا خدمات گستردهای را برای زنان فراهم میکرد، از جمله ارایه مشاورههای حقوقی به زنانی که قربانی خشونت خانوادهگی و تجاوز شده بودند و تامین وکیل رایگان برای آنان، مشاورههای پزشکی و خدمات مرتبط به سلامت زنان، بهویژه در مناطق دورافتاده کابل، و همچنین کاریابی از طریق ارتباط با وزارت زنان و شرکتهای خصوصی.
در کنار تمام این فعالیتها، به عضویت یکی از نهادهای مطرح جامعه مدنی درآمدم تا از طریق پژوهش و بررسی عمیقتر قوانین، مشکلات اجتماعی زنان افغانستان را بهتر درک کرده و برای حل آنها تلاش کنم.
مبارزهام ادامه داشت تا اینکه سقوط افغانستان بهدست طالبان همانند ضربهای سنگین، سالها تلاش زنان را برباد داد. با بازگشت این گروه، زنان بار دیگر خانهنشین و از تمام حقوق خود محروم شدند.
با ورود طالبان، من در چندین شفاخانه کار میکردم. ترس از این گروه باعث شد بسیاری از پزشکان زن محل کار خود را ترک کنند، اما من ماندم و همزمان در سه شفاخانه مشغول به کار شدم؛ زیرا میدانستم که در نبود پزشکان زن، بیماران زن بیپناه خواهند ماند.
با گذشت هر روز از حاکمیت طالبان، محدودیتهای آنان بر زنان افزایش یافت. به همین دلیل، علاوه بر کار، در تظاهراتهای خیابانی شرکت کردم و علیه ظلم طالبان ایستادم. با وجود ترسی که در وجودم بود، زنان را تنها نگذاشتم. در خیابانهای کابل، دوشادوش دیگر زنان برای بازپسگیری حقوقمان فریاد زدم و مخالفت خود را با شیوه حکومتداری این گروه اعلام کردم. از آن زمان تا کنون، همچنان مخالف تفکرات و اقدامات طالبان بوده و هستم.
مخالفت و مبارزهام در برابر طالبان بهای سنگین داشت. این گروه پس از شناساییام، حکم بازداشتم را صادر کرد. روزها و شبها از خانهای به خانه دیگر در حال فرار بودم و در نهایت، با پوشیدن چادری که خود نماد توهین به زن است، ناچار سرزمینم را ترک کردم.
اکنون دو سال است که از وطنم دورم، بیخانومان و آواره، اما مبارزهام در راه بازپسگیری حقوق زنان خاموش نشده است. هنوز روزهای تلخی را که خروج یک زن از خانه بهمعنای رفتن به زندان یا سرنوشت نامعلوم بود، فراموش نکردهام. همواره با خود تکرار میکنم که «من زاده نشدهام که فقط زنده باشم، آمدهام که تغییر بیاورم.»
این است گوشهای از زندهگی و داستان من، یکی از بانوان مبارز افغانستان که از دل محدودیتها برخاست، جنگید و هنوز ادامه میدهد؛ زیرا از کودکی، بهدلیل جنسیت خود، از بسیاری از فعالیتهای مورد علاقهام محروم بودم و اکنون دیگر آن را نمیپذیرم.






