صدای زنگ مکتب در کوچه و پسکوچههای شهر، دیگر آن صدای آشنای امید نیست؛ اکنون برای دختران، یادآور دردی بزرگ و حسرتی بیانتهاست. صدایی که روزگاری نوید روشنایی فردا را میداد، حالا به پژواک خاطرهای دور و محال بدل شده است؛ صدایی که با هر بار شنیدنش در ذهن، شکافی عمیقتر در روح نسل ما ایجاد میکند.
ما در آستانه پنجسالهگی یک سقوط بزرگ ایستادهایم؛ سقوطی که برخلاف انتظار، با فریاد همراه نبود، بلکه سکوت را برانگیخت. فریادهای نسلی که قرار بود با کتاب و قلم، دنیای خود را بازتعریف کند، اکنون زیر بار سنگین سنتهای تحمیلی و اجباری خاموش شده است. این سقوطی است که در آن، مردم به جای برخاستن و قیام کردن، گوش به فرمان نشستهاند و حالا عادت کردهاند که در تاریکی بیرحمانه، مطیع ظلمت باشند.
امروز حتا در حصارهای خانهها نیز با پدیدهای هولناک روبهرو هستیم؛ حالا مردان هم این واقعیت تلخ را پذیرفتهاند که دیگر دختران و خواهرانشان به مکتب، دانشگاه و سر کار نروند.
زنگ مکتب همان زنگ است و کتاب همان کتاب؛ اما آموزش و تحصیل تنها برای یک جنس تعریف شده است. این تبعیض تنها یک محدودیت آموزشی نیست؛ زنگ خطری است برای فردایی که در آن، یک نسل بیسواد و بیهویت میماند. بحران واقعی امروز تنها بسته ماندن درهای مکاتب و دانشگاهها نیست؛ بحران اصلی، تبدیل شدن دختران به ساکنان خانه است؛ بحرانی که در آن، دختران به جای زیستن، به دوام آوردن عادت میکنند.
پنج سال، زمان کوتاهی برای فروریختن یک زندهگی نیست. پنج سال، بخشی از جوانی ما بود که به باد فنا رفت. من که باید در سال آخر، در آستانه فارغالتحصیلی از دانشگاه و به دنبال جایگاهی برای خود در جامعه میگشتم، اکنون در میانه خانهای گرفتار شدهام که از من تنها یک هنرمند خانهگی میخواهد. مادرم با نگاهی پر از ترحم یا شاید افتخار کاذب، میگوید که از هر انگشتم هنر میبارد. بله، من یاد گرفتهام چگونه با طعمها بازی کنم، چگونه با سوزن و نخ، شکافهای پارچهها را پر کنم، چگونه گلدوزی کنم و چگونه خانه را چنان برق بیندازم که گویی دیگر کثیف یا بههمریخته نمیشود. اما حقیقت تلخ این است که در این نظام نوین محدودیت، تعلیم و تحصیل هرگز بهعنوان هنر شناخته نمیشود.
از قدیم میگفتند دختری که بیش از حد یاد بگیرد، سر خانوادهاش را به باد میدهد؛ و امروز، این پیشگویی شوم به واقعیت بدل شده است. در این روزگار، حق یادگیری یک دختر تا همان صنف ششم است و بس.
گویا آنها از یک چیز میترسند؛ از آگاه شدن. از اینکه اگر دختران این جامعه کتاب بخوانند و تحصیل کنند، دیگر به آن ساکنان مطیع خانه تبدیل نخواهند شد. آنها از این میترسند که ما نه تنها با کلمات، بلکه با دانش و آگاهی، شکافهای این جامعه را ترمیم کنیم. اما آنها فراموش کردهاند که حتا در میان گلکاریها و خیاطیها، روح پرسشگری ما همچنان زنده است و این سکوت تنها استراحتی است برای فریادی که روزی، بلندتر از همیشه، خواهد برخاست.
من در کنار کارهای خانه، در کنار خیاطی و آشپزی، هم کتاب میخوانم، هم مینویسم و هم سعی میکنم امیدم را زنده نگه دارم. گرچه امید مثل حبابی در هوا از دستم میترکد، اما باز هم به چنگش میآورم.
در این پنج سال سکوت پس از سقوط، نه فقط کشور، که زمان هم از نظر ما ایستاد؛ ما در میانه یک نیمروز طولانی، در انتظار سپیدهدمی هستیم که شاید دیگر برای ما دیر باشد.
پنج سال، سال کمی نبوده است. گفتنش چیزی را تغییر نمیدهد؛ اما اگر زندهگی را به یک مسابقه ماراتن تشبیه کنیم که همه مردم جهان در آن شرکت کردهاند، ما پنج سال هیچ حرکتی نداشتهایم و از همه همسنوسالهایمان عقب ماندهایم.






