محمداشرف غنی، رییسجمهور پیشین افغانستان، شش سال و نُه ماه و هشت روز قبل از امروز (۲۸ نوامبر ۲۰۱۹) به درخواست دونالد ترمپ، رییسجمهور ایالات متحده امریکا، به پایگاه هوایی بگرام رفت و با او دیدار کرد؛ دیداری که بیشتر به «احضار» شباهت داشت تا گفتوگوی رسمی بین مقامات رده اول دو کشور مستقل. آن دیدار در آن زمان غوغاآفرین شد؛ چراکه نحوه معاشرت ترمپ با غنی «غیررسمی» و دور از تعارفات و تشریفات دیپلماتیک بود. دیدنیترین و خبرسازترین صحنه این بود که غنی چند قدم دورتر از ترمپ در عقب او و در کنار سربازان امریکایی به پا ایستاده بود، بدون رعایت آداب دیپلماتیک توسط میزبان؛ بهگونهای که حتا پرچم سه رنگ افغانستان هم در کنار پرچم امریکا بهچشم نمیخورد. وقتی هم سخنرانی مختصر غنی پایان یافت، ترمپ همچنان او را چند قدم عقبتر از خود و در کنار سربازان امریکایی نگه داشت، البته باز هم برخلاف رویههای مرسوم دیپلماتیک.
وقتی کتاب خاطرات جان بولتون (مشاور امنیت ملی دولت اول ترمپ) را بخوانید، با داستانی مواجه میشوید که خاطره دیدار غنی و ترمپ را در ذهن زنده میکند: احتراز عادل عبدالمهدی، نخستوزیر وقت عراق، از دیدار با ترمپ در پایگاه نظامی عینالاسد. بولتون در کتاب اتاقیکه در آن اتفاق افتاد نوشته است: «تا زمانیکه پیشنویس بیانیه را تمام کردیم، مشخص شد نخستوزیر عبدالمهدی قرار نیست بیاید که اشتباه بزرگی از سمت او بود. مشاورانش او را متقاعد کرده بودند که برای نخستوزیر عراق شایسته نیست که پرزیدنت را در یک پایگاه امریکایی ملاقات کند؛ گرچه پایگاه کاملاً در احاطه یک پایگاه عراقی بود (پایگاهی که روزی روزگاری مال خود ما بود). در عوض یک تماس تلفنی خوب با هم داشتند و ترمپ عبدالمهدی را به کاخ سفید دعوت کرد که نشانه مثبتی بود.»
درباب روایت بولتون، چند نکته شایسته توجه است: ۱- بهقول او، نخستوزیر عراق «اشتباه بزرگی» مرتکب شد؛ ۲- مشاوران عبدالمهدی مانع دیدارش شدند، ورنه شاید که به عینالاسد میرفت؛ ۳- عبدالمهدی نهفقط توبیخ نشد که ستایش هم شد و ترمپ از وی به کاخ سفید دعوت کرد. اگر سومی را مبنای ارزیابی قرار دهیم، سرزنشها بر غنی چندان هم ناموجه نمینماید.
از سوی دیگر، دو رویداد بالا چند وجه مشترک دارند: ۱- غنی و عبدالمهدی به پایگاههایی دعوت شده بودند که نظامیان امریکایی مستقر بودند؛ ۲- امریکا در هردو کشور (افغانستان و عراق) حضور نظامی داشت، با این تفاوت که کابل را ترک کرده و بغداد را نه؛ ۳- مقامهای نخست دو کشور به دیدار شخص واحد (ترمپ) دعوت شده بودند، با این تفاوت که یکی بیدرنگ پذیرفت و دیگری نه؛ ۴- رژیمها در هردو کشور ساقط شدند، آن هم با حمله نظامی امریکا و با فاصله کمی از هم؛ ۵- هردو کشور در آن زمان به امریکا وابسته بودند، البته هرکدام به درجاتی. وابستهگی عراق به امریکا همچنان برقرار است، ولی از افغانستان محل بحث است؛ چراکه کابل بار دیگر «تغییر رژیم» را تجربه کرد و رژیم جدید از عدم تعهد در برابر قدرتهای بزرگ، بهویژه امریکا، سخن میگوید؛ ادعایی که محل تردید است.
در این میان، وجه وابستهگی بیشتر از سایر وجوه، حایز توجه است؛ چراکه ترمپ ظاهراً با تکیه بر همین عنصر، اقدام به دعوت فرد اول دو مملکت به دو پایگاه نظامی کرده بود. بهعبارت دیگر، وابستهگی به امریکا در حکم «نقطهضعف» برای کشورهای ضعیف است و حاکمان آنها چارهای ندارند جز تبعیت از امیال حاکمان کاخ سفید (البته نه لزوماً در همه اوضاعواحوال). براین اساس، شاید هم کسانی استدلال کنند که وابستهگی «جمهوریت بیستساله» به امریکا، غنی را وادار به حضور در بگرام کرده بود. اما اجتناب عبدالمهدی از حضور در عینالاسد پایههای این استدلال را سُست نشان میدهد؛ چراکه اگر جمهوریت وابسته به امریکا بود، عراقِ پساصدام وابستهتر هم است.
عراق در حوزه اقتصاد وابستهگی مطلق به امریکا دارد؛ بهگونهای که حتا یک دالر از درآمدهای نفتیاش را هم نمیتواند بدون اذن بانک مرکزی ایالات متحده مصرف کند. تمام درآمدهای نفتی عراق به حساب بانک مرکزی امریکا واریز میشود و بغداد حق دخلوتصرف در آن ندارد، مگر به اذن کاخ سفید. قراردادی با این محتوا بین واشنگتن و بغداد پس از سرنگونی رژیم صدام منعقد شده که اعتبارش تا کنون پابرجاست. امریکا هم از مفاد این قرارداد بارها بهحیث ابزار فشار علیه عراق استفاده کرده است. برعکس، وابستهگی جمهوریت بیستساله در افغانستان به امریکا کمدامنه بود. هیچ کشوری، حتا امریکا، کاری به کار مدیریت درآمد از منابع زیرزمینی افغانستان نداشت و ندارد.
عراق در حوزه نظامی ـ امنیتی هم پُشت به دیوار امریکاست. این میزان وابستهگی سبب شده که بغداد بیشتر تابع رأی کاخ سفید باشد تا تهران. برای همین، دولت قبلی و برحال عراق، بیعلاقه به برچیدن بساط شبهنظامیان همسو با جمهوری اسلامی نیست. مهمتر از آن، از آسمان عراق بارها بر ایران حمله شده است؛ هم از سوی اسرائیل و هم امریکا. برعکس، حاکمان جمهوریت بیستساله درباب نزاع ایران و امریکا موضع روشن داشتند: اینکه علیه تهران و برای واشنگتن نمیجنگند. به گواهی کتابهای خاطرات دو چهره معروف جمهوریت (رنگین دادفر اسپنتا و محمدعمر داوودزی)، وقتی خبرنگاری از کرزی (که در کمپدیوید و در کنار جورج بوش قرار داشت) درباب نزاع ایران و امریکا سوال کرد، اینگونه پاسخ داد: خاک افغانستان بر ضدایران و توسط امریکا استفاده نخواهد شد. این صراحت لهجه، آن هم در کمپدیوید، قطعاً قابل دقت است. با این حساب، اگر عنصر وابستهگی زیاد اثر میداشت، عبدالمهدی باید به عینالاسد میرفت نه غنی به بگرام.
حالا سوال این است: چرا غنی باز هم به بگرام رفت؟ ممکن است خویوبوی خاص ترمپ پای غنی را به بگرام کشانده باشد. ترمپ دوست دارد از سوی دیگران ستایش و حرفش دربست قبول شود. اگر چنین نشود، از خشم در خود میپیچد؛ بهویژه وقتی از سوی حاکم کشوری نادیده گرفته شود که از کیسه امریکا خرج میکند. البته که عقبنشینیهایی هم داشته و دارد که نرفتن عبدالمهدی به عینالاسد و توبیخنشدنش از سوی ترمپ یک مثال روشن و درخور توجه در این باب است. درحالیکه سفر ترمپ به عراق با دولت این کشور، از قبل هماهنگ شده بود و عبدالمهدی دیدارش با او را مشروط به «رسمیبودن» ملاقات کرده بود. برای همین، کسانی معتقدند اگر در برابر ترمپ مقاومت شود، احتمال کوتاهآمدنش قوی است.
افزون بر آن، در آن زمان گفتوگو با طالبان داغ بود و ترمپ هم از اعطای امتیاز به این گروه ابایی نداشت. زلمی خلیلزاد هم باب مذاکره با طالبان را باز کرده بود و هردم تصویر جدیدی از این گروه در آیینه دنیا به نمایش میگذاشت. دولت وقت افغانستان هم درک کرده بود که به حاشیه رانده شده است. براین اساس، غنی ناگزیر به رفتن به بگرام بود برای جلب رضایت ترمپ و تغییر رویکرد او در قبال طالبان؛ تلاشی که حاصل معکوس داد: غنی رفت و طالبان برگشتند.
همچنان غنی در آن زمان با «جزایر قدرت» (بهقول خودش) در چهارسوی کشور در جنگ بود. با هر انگیزهای که بود نمیخواست آنان را در قدرت مشارکت دهد؛ اگرچه که بعداً رویکردش تغییر کرد، ولی در حکم حنای بعد از عید بود و ثمری نداشت. غنی برای سرکوب جزیرههای قدرت نیاز به حمایت خارجی داشت؛ بهویژه امریکا و سایر کشورهای غربی که با «جنگسالاران» میانه نداشتند. ازاینرو، رفتن به بگرام و ایستادن در کنار ترمپ و نظامیان امریکایی در حکم خطونشانکشیدن بهسمت جزایر قدرت نیز بود؛ یعنی اینکه دولت از حمایت امریکا برخوردار است و از مراجع سنتی ـ قومی نمیهراسد.
در نهایت، ادراک شخصی دولتمردان نیز حایز اهمیت است. ممکن است مفاهیمی چون غرور، عزت، اعتبار، مناعت طبع، سعهصدر و…که در قالب اخلاقیات جا میگیرند، در نظر غنی حامل معنای جدی نبوده باشد (البته بیشتر میدان سیاست مطمحنظر است). نهفقط برای او که برای خیلیهای دیگر نیز. زیاد اتفاق افتاده که دولتمردان در تنگناهای پرخطر، این مولفههای اخلاقی را فدای «مصلحت» کردهاند. براین مبنا، غنی هم در آن بزنگاه حساس، ظاهراً مصلحت دولتش را ـ که بقا بود ـ بر هر امری ترجیح داده است.






