«بِرَند نعما»، سنگهایی از دل طبیعت باشکوه و کوه های سربلند بدخشان، است که با دستان ظریف و هنرآفرین نعما زیور میشوند؛ زیوراتی که سنگهای آن با مشقت و زحمت معدنکاران استخراج گردیده و پساز سپرینمودن مسیرهای طولانی و پرپیچوخم و پرداخت هزینههای مالیاتی گزاف، بهدستهای منتظر و چشمبهراه نعما میرسند. او قدردان این هدیه ارزشمند طبیعت است. ازاینرو، با وجود تجربه کم، ولی با خلاقیت و ابتکار فراوانی که در این کار دارد، زیورات دستساز را از آن سنگها آماده کرده و امید این را دارد که از این طریق بتواند پاسدار این میراث گرانبهای سرزمین خود باشد.
نعما، دختری زاده خاک این سرزمین، است؛ دختری که از جویبارهای آبیِ این خطه آب چشیده و هوایش را با تمام وجود نفس کشیده است؛ دختری که زیر شاخوبرگ درختان این سرزمین قد کشیده و بزرگ شده است. وقتی هم که قد میکشد و بزرگ میشود، مثل دیگر دختران این مرزوبوم چادر سفید بر سر کرده و به مکتب میرود. بر روی چوکیهای چوبی نشسته و الفبای زندهگی میآموزد. در سال دوم مکتب، کتابهای صنف دوم را با شوروشوق پوش کرده و از روی آنها میخواند و مینویسد.
سال ۱۴۰۰، زمانی که دانشآموز صنف سوم میشود ـ آن زمان که دیگر میتوانست از حروف، کلمه و از کلمهها، جمله بسازد ـ ناگهان همهچیز تغییر میکند. هرچند نعما بهخاطر سن کم خود، درک درستی از آن همه تحول و دگرگونی ندارد، ولی با آن هم میداند که اتفاق بزرگی افتاده است. او بزرگی این اتفاق را در چشمان دختران بالاتر از صنف ششم دیده بود. زمانی که استادان مکتب، با ناراحتی و نگرانی به دختران دانش آموز نگاه میکردند، ولی هیچ جملهای که آنها را بتواند آرام کند در حافظه نداشتند، تا بر زبان آورند.
نعما که همواره صحنههای متفاوتی از ممنوعیت ورود دختران بالاتر از صنف ششم به مکتب را میبیند و میشنود، ازاینرو، هرسال اضطراب رفتن به صنف بعدی بیشتر در وجودش شکل میگیرد. شوروشوق دوران کودکی و حافظه گذران دوران طفولیت، در از بینبردن این ترس و اضطراب تاثیر چندانی ندارد. تا اینکه او نیز سرانجام صنف ششم را به پایان رساند و مانند دیگر دختران از ادامه آموزش و حضور در مکتب محروم ماند.
سال ۱۴۰۴، زمانی که مسیر نعما از رفتن بهسوی مکتب مسدود میشود، راهش بهسمت دیگری باز میشود؛ راهی پر از روشنی و زیبایی. ازاینرو، با اشتیاق در این مسیر قدم برمیدارد. نعما ازطریق یکی از اعضای خانوادهاش که زرگر است و جواهراتی را از نقره و سنگهای قیمتی طبیعت افغانستان درست میکند، وارد این حرفه میشود. او میگوید: «درست یادم نیست از چه زمانی، ولی از وقتی یادم می آید همیشه از دیدن و داشتن جواهرات لذت میبردم. شاید بگویید این میل به جواهرات در وجود هر خانمی هست؛ ولی تفاوتش برای من این است، که من در خانوادهای بزرگ شدهام که زرگری حرفهشان بوده است. زمانی که امکان رفتن به مکتب از من گرفته شد، ناراحتی و افسردهگی شدید این محرومیت را، مثل دیگر همصنفانم با تمام وجود تجربه کردم. راستش هیچ راه بدیلی برای پرکردن خالیگاه رفتن به مکتب وجود ندارد. ولی من سعی کردم که با رویآوردن به پیشه زرگری، تاجاییکه در توانم باشد، این خالیگاه را پر کنم. درنخست، فقط با جمعآوری تصاویر و خلق تصویرهای جدید از جواهراتی چون انگشتر، گوشواره، دستبند و لاکت سعی میکردم، فقط ایدههای جدید بدهم. ولی پساز گذشت تقریباً نُه ماه، چون همیشه در کارگاه کوچک زرگری که در خانهمان بود، حضور داشتم، دیدم که خودم هم میتوانم از پس این کار برآیم.»
نعما کار خود را در این حرفه، از تفکیک سنگهای طبیعی و شناساییشان آغاز میکند. اینکه کدام قسمت سنگها ارزشمندند و کدام قسمتشان باید کنار گذاشته شوند. پُرکردن برخی خالیگاههای سنگها و ثابتساختن رنگ بعضی از سنگها را نیز در ادامه میآموزد. آموزش و کار نعما به همینجا ختم نمیشود و کمکم او با حمایت و رهنمایی خانواده، به فکر ایجاد یک بِرَند جواهرات میشود تا در آن بتواند زیورات را با تلفیقی از سنگهای با ارزش ـ که حالا بهدرستی آنها را میشناسد و میداند که هرکدام از آن سنگهای با ارزش، از قبیل لاجورد، زمرد، بیروج، لعل و عقیق، مربوط به کدام قسمت از جغرافیای این سرزمین میشود ـ را آماده کرده و به بازار عرضه کند. هرچند زمان زیادی از آغاز کار او در این حرفه نمیگذرد، ولی توانسته با علاقه و پشتکار زیادی که در آموختن این حرفه دارد، مهارت بالاتر از سنوسال خود را در این مسلک کسب کند.
نعما، که هنوز پانزده سال سن ندارد، سرشار از هیاهو، انرژی، نشاط و شورِ آموختن و ادامهدادن است؛ تا رسیدن به نقطهای که در آن اهداف و آرزوهایش را ببیند و افتخار کند؛ نقطهای که بتواند زیبایی را پیشکش تمام دختران زیباروی وطن خود کند که با وجود تمام رنجها هنوز هم توانستهاند روح خود را زیبا نگه دارند.
نوت: عنوان این یادداشت از کتابی با همین عنوان، از عبدالله یمگی بدخشی، گرفته شده است.






