«من در روستایی در دل کوههای هندوکش زاده شدهام، در آنجا بزرگ شدهام و به ازدواجم دادهاند.» گلنسا را به ازدواج با افسری از ارتش پیشین وا میدارند. او همسر مردی میشود که متاهل است و فرزندان همسنوسال گلنسا دارد. گلنسا، دختری که تا کنون چیزی فراتر از بازیهای بچهگانه روستایی از دنیا نمیفهمد، حالا باید به رنج همبستری با مردی که به ناگزیر همسر خطابش میکند تن دهد، جور خشم و نارضایتی زن دیگر که کماکان داستانی شبیه به زندهگی خود گلنسا دارد را بکشد و نامادری فرزندان ناتنی باشد که او را عامل از هم پاشیدن خانوادهشان میدانند.
همسر دوم بودن و حتا همسر اول و در کلیت آن زن بودن، در یک جامعه سنتی چیزی فراتر از سوختن و ساختن و تقلا برای زنده ماندن نیست. در چنین جامعهای به زن با دید ابزار مینگرند و این مردهای خانواده هستند که تصمیم میگیرند مشکلات خاصی را به بهای زندهگی یک زن، با واگذاری جسم و تن او در اختیار دیگری، حل کنند. دین و عرف هم از تسهیلکنندهگان و توجیهکنندهگان بزرگ در پشت چنین رسمها و سنتهاست. همانگونه که ازدواج گلنسا نیز با هدف جلب حمایت مردی که همسرش خواهد شد، به جانبداری از برادر گلنسا در برابر دشمنانش است.
گلنسا میگوید: «تا شب حنابندان از این ازدواج خبر نداشتم. وقتی فهمیدم، چارهای جز خودکشی ندیدم. مرگ موش خوردم، ولی وقتی بیدار شدم، خودم را در شفاخانه یافتم. اما این تلاش هم فقط یک تعلیق کوتاه در تصمیم خانواده ایجاد کرد. مرا بهطور مخفیانه و بدون هیچ جشنی عقد کردند.»
حاکمیت مردان بر جامعه و کمرنگ بودن سهم زنان در تصمیمگیریها، چه در سطح کوچک خانوادهگی و چه در سطوح کلان اجتماعی در جوامع سنتی، زنان را وادار به خاموش ماندن و تسلیم شدن در برابر سرنوشتی کرده که برایشان مقدر دانسته میشود. بیسوادی و نداشتن اجازه کار، از پیامدهای دیگر بزرگ شدن در جوامع سنتی برای زنان است. شمار زنانی که در روستاهای افغانستان زندهگیای شبیه به زندهگی گلنسا دارند، کم نیست. به دلیل مشکلات اقتصادی و دشوارتر شدن زندهگی در روستا، گلنسا همراه پنج فرزند ناتنیاش از روستایی در توابع شهرستان خوست و فرینگ ولایت بغلان به کابل سفر میکنند.
شوهر گلنسا در ولایت میدانوردک توسط طالبان کشته میشود. فرزندان ناتنی مقدار پولی که دولت وقت به خانوادههای کشتهشدهگان ارتش پرداخت میکرد را از گلنسا میگیرند و از او میخواهند که دوباره نزد پدر و مادرش برگردد: «فرزندان ناتنیام مرا مجبور کردند تا وثیقه وکالت شوهرم را به نفع پسر بزرگ ناتنیام شست بگذارم. حتا مرا لتوکوب کردند. میخواستند پسرم [برادر ناتنی خودشان] را با بالشت خفه کنند.»
فشارهای بیپایان از سوی فرزندان ناتنی، او را مجبور به ترک خانه میکند. خشونتها و تهدیدها او را به کوه تلویزیون کابل میکشاند؛ جایی که مدتی را در غاری به سر میبرد. ساکنان محلی با او همدردی کرده و او را به پرورشگاهی در کابل راهنمایی میکنند؛ اما شرایط پرورشگاه بهگونهای است که او نمیتواند با فرزندانش در آنجا بماند. پس از تلاش بسیار، در بخش عاجل شفاخانه وزیراکبرخان شغلی پیدا میکند و زندهگی جدیدی را آغاز مینماید.
اما این آرامش دیری نمیپاید. پسر بزرگ ناتنیاش که از محل زندهگی او مطلع شده، او را با چاقو مورد حمله قرار میدهد. در زمانهای در حولوحوش همین رویداد، طالبان نیز وارد کابل میشوند. مدتی بعد گروه طالبان به تلاشیهای خانهبهخانه اقدام میکنند. با جستوجوی خانه گلنسا، عکسهایی از شوهر او را با لباس نظامی مییابند. گلنسا را شلاق میزنند و خواستار تحویل تفنگ شوهرش میشوند. با کمک همسایهگان، او موفق به فرار میشود و یکی از خانوادههایی که از وضعیت او باخبر شده، به او کمک مالی میکند تا به ایران پناه ببرد.
پسران ناتنی گلنسا با آگاهی از فرارش او را دنبال میکنند و تهدیدش میکنند تا فرزندانش را از او بگیرند. اکنون گلنسا بهطور پنهانی در ایران زندهگی میکند. قوانین سختگیرانه دولت ایران علیه مهاجران بدون مدرک، زندهگی او را سختتر کرده است و فرزندانش به جای تحصیل، مجبور به کار شدهاند.
این داستان، تنها گوشهای از رنج و محنت هزاران زن است که در سایه خشونت، تبعیض و بیعدالتی زندهگی میکنند. محدودیتهای جدید طالبان علیه زنان، رسانهها را نیز از پرداختن به این قصهها محروم کرده و صدای قربانیان را خفه ساخته است. زنان که نیمی از جمعیت کشورند، در هالهای از ابهام و ترس از آینده به سر میبرند.






