چند سالی میشود که با آمدن طالبان، زندهگی ما رنگ دیگری گرفته است. گاهی وقتی به گذشته فکر میکنم، حس میکنم آن روزها مثل یک خاطره دور شدهاند؛ روزهایی که آدم با امید بیشتر از خواب بیدار میشد و دلش برای آینده روشنتر بود. آن زمان فکر میکردیم زندهگی شاید سخت باشد، اما راهها باز است و میتوان برای فردا برنامه داشت.
اما حالا خیلی چیزها تغییر کرده است. کوچهها همان کوچهها هستند، خانهها همان خانهها؛ اما حالوهوای دل آدمها فرق کرده است. گاهی سکوتی سنگین در زندهگیها افتاده است؛ سکوتی که پر از حرفهای ناگفته و آرزوهای پنهان است.
در این چند سال، بیش از هر وقت دیگر صبر را یاد گرفتیم. یاد گرفتیم که بعضی دردها را در دل نگه داریم و با لبخندی آرام از کنارشان بگذریم. گاهی شبها وقتی تنها میشوم، به آرزوهایی فکر میکنم که در دل داشتم؛ به درس خواندن و به ساختن آیندهای که همیشه در ذهنم تصور میکردم. بعضی از آن رویاها هنوز در دلم زندهاند، هرچند راه رسیدن به آنها سختتر شده است.
گاهی احساس میکنم نسل ما خیلی زود بزرگ شد. گویا زندهگی در مدت کوتاهی چیزهایی را به ما یاد داد که شاید باید سالها طول میکشید. فهمیدیم که امید چقدر باارزش است، حتا وقتی همه چیز سخت به نظر میرسد.
با این همه، هنوز در دل خود نوری کوچک حس میکنم؛ نوری از امید که نمیگذارد کاملاً ناامید شوم. شاید امروز روزهای آسانی نباشد، شاید دلها خسته شده باشد، اما باور دارم که هیچ تاریکی برای همیشه باقی نمیماند.
من هنوز باور دارم که روزی دوباره صبحی خواهد آمد که در آن دلها سبکتر باشند، لبخندها واقعیتر و زندهگی آزادتر. روزی که بتوانیم دوباره برای آیندهمان رویا بسازیم و بدون ترس فقط زندهگی کنیم.






