محلی که من در آن تولد شدهام، کرانه رودخانهای است که از دو سو کوههای سر به فلک کشیده بر آن احاطه دارند. این منطقه، که از کوه پامیر چندان دور نیست، محل تلاقی مرزهاست؛ جایی که پاکستان، چین و تاجیکستان با افغانستان مرز مشترک دارند. دهکده ما روبهروی تاجیکستان بود و تنها مرز میان دو کشور دریاچهای بود که ما به آن «آمو» میگفتیم. این منطقه مانند سیبی بود که به دو نیم تقسیم شده باشد؛ سرزمینی واحد که در قرن نوزدهم با مرزبندی انگلیس و روسیه تزاری دو پاره شد و یک ملت را از هم جدا کرد. زمانی که نوجوان بودم و حیوانات خانهگی را در امتداد رود آمو به علفزارها میبردم، زنان و دختران تاجیک را میدیدم که در آن سوی رود مشغول باغ و باغچه بودند. فاصله رودخانه شاید کمتر از دوصد متر بود و صدا به سختی به گوش یکدیگر میرسید. با آنکه زبان، فرهنگ و هویت مشترک داشتیم، ارتباط ما تقریباً صفر بود. روسها مسوول مرزها بودند و اجازه رفتوآمد نمیدادند.
با این همه، ما بچهها هرازگاهی ترانههای فولکلور محلی را زمزمه میکردیم. وقتی ما یک بیت را با صدای بلند میخواندیم، دختران تاجیک بیت دوم را میخواندند. یا اگر آنها مصرع اول را میگفتند، مصرع دوم را ما ادامه میدادیم. مثل این شعر:
آمــدی ای یـــار وفــــا دارم ای
دسته گل، شوخ ستمگارم ای
یا این بیت:
شوخ ارمنی زاده، یکدمی مدارا کن
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
دریا شاهد بود که حافظه و روح ما مشترک است. با ترانهها و ادبیات شفاهی از مرز سیاسی فراتر میرفتیم و کودکانه در جهان مشترک زندهگی میکردیم. گویی همه چیز را سیاست و مرز محدود و محو کرده بود، جز ریشههای سبز ادبیات که همچنان در برابر مرز و بیگانهگی مقاومت میکرد. ادبیات همیشه مرزها و تنگنظریها را انکار و تحقیر میکند.
محل تولد مولانا بلخ است؛ شهری مشهور در شمال افغانستان. مولانا در آنجا به دنیا آمد و سپس به ترکیه مهاجرت کرد. در کتابهای ادبیات، تخلص او «بلخی» آمده است. اما سالهاست میان اهل فرهنگ افغانستان و ایران جدال وجود دارد؛ ایرانیها میگویند مولانا ایرانی است، افغانها میگویند افغانستانی و بلخی است. شاید ترکها هم بگویند که ترک است. به نظرم این نزاع، مبارزه مرز با ادبیات است. مرزهای سیاسی و ناسیونالیسم بدخیم تلاش میکنند آنچه درخشان و زیباست را بهنام خود ثبت کنند. اما واقعاً مولانا کجایی است؟
سال گذشته در فصل بهار با بیرت، دوستم، به خانه خواهرش در خلدرلاند رفتم. او روانشناس است. سر میز غذا گفت: تعجب میکنم وقتی مولانا را میخوانم. چطور ممکن است شاعری شرقی هشتصد سال پیش شعری بگوید که امروز احساس کنم مخاطبش من هستم؟ همانجا برای نخستین بار از قدرت نفوذ ادبیات و هنر شگفتزده شدم. ما از مولانا میآموزیم که محل تولد چندان اهمیتی ندارد؛ مهم این است که در این هستی پهناور صاحب خانه باشیم. هرچند خانهای کوچک مثل خانههای هالندی، اما با قلبی بزرگ؛ خانهای که هر انسان بتواند در آن برای خود پنجرهای بگشاید.
در ماه می ۲۰۲۳ میخواستم برای مجله «اَراَفخ» مقالهای درباره تجربه زندهگی در هالند بنویسم. رب، سردبیر مجله، این شعر هندریک مارسمان را برایم فرستاد:
به یاد هالند
رودهای پهناوری را میبینم
که آرام میگذرند
از دشتهای بیپایان،
صنوبرهای باوریناپذیر،
سبک و نازک،
چون پرچمهای برافراشته
بر خط افق جادهها.
رب گفت: این قصیده را اول بخوان و بعد مقالهای بنویس که چه چیزی درباره هالند فکر خواهی کرد. قصیده را چند بار خواندم و به سرنوشت انسان هالندی اندیشیدم. شاید برای نخستین بار بود که احساس کردم انسان در درون طبیعت است، نه در برابر آن. دوستی و رام کردن آب، نه مبارزه با آن. معلم شنا یک بار به من گفت: با آب مهربان باش، اگر با آن درگیر شوی، همیشه آب برنده است.
شاید رب میخواست مواجهه مرا با هالند از دریچه ادبیات محک بزند؛ سرگذشت و هویت انسان هالندی که بدون اشاره به آب قابل درک نیست. من از محیط کوهستانی میآیم؛ جایی که پر از کوه و دره است و ما مانند آهو از این کوه به آن کوه میپریدیم و برای بقا جدا جدا نان و آب تهیه میکردیم. زندهگی در آن طبیعت خشن بر افکار من اثر گذاشته است. هرچند ظاهر آرام و ساکتی دارم، اما ذهنم مثل کوهستان ناهموار و گاهی طوفانی است، گاهی هم مانند رودخانهای که از دل کوه فرو میریزد، تند و خروشان. ویراستارم، لورا، گاهی شکایت میکند: چرا اینقدر سریع پیش میروی؟ کمی آرامتر بنویس. اما من نمیتوانم آرام فکر کنم. آهوصفت، سریع و بریدهبریده از این کوه به آن کوه میپرم، در بیقراری ابدی سرگردان. با این حال، از ظاهر خجالتی و آرامم، کسی این طوفان درونی را نمیبیند.
اما برعکس من، گویی سرنوشت انسان هالندی با دشتهای پهناور گره خورده است. همانطور که طی دههها با صفهای طولانی و در کنار هم سد ساختهاند، به تنهایی هم نمیتوانند فکر کنند. سر میز هم نمیتوانی تشخیص بدهی رییس کیست؛ گویی همه همسرنوشتند و با روح جمعی فکر و کار میکنند. همینجاست که میفهمی روح ما از محل زیسته و طبیعت جدا نیست. این روح مشترک و پایداری در برابر خشم و قهر طبیعت را تنها ادبیات روایت میکند. همانگونه که هندریک مارسمان هویت تاریخی را در یک قصیده خلاصه میکند و من عمیقاً با آن پیوند برقرار میکنم. قدرت ادبیات همین است: ایستادهگی در برابر فراموشی، ایجاد همدلی و تسلیم نشدن در برابر شکستها و طوفانها.
اولین بار در آگست ۲۰۲۱ به هالند آمدم. در این کشور آرام و زیبا، میان مردمان مهربان، بیمار شدم. چون ارتباط معنادار با جامعه نداشتم، روزبهروز حالم بدتر میشد. وقتی شروع به نوشتن کردم و چند داستان زندهگیام منتشر شد، وضعیت تغییر کرد. داستانهایم در روزنامه محلی خرونینگن با کمک Maaike Borst چاپ شد. سپس نامهها و ایمیلهایی از هالندیها دریافت کردم. تقریباً همه یک جمله مشترک داشتند: «داستان شما قلب ما را لمس کرد.»
واکنش مردم محل مرا نجات داد. یان فوسه در سخنرانی نوبل گفت: «من همیشه باور داشتهام شعر زندهگی انسانها را نجات میدهد.» او از ایمیلهایی گفت که مخاطبان با چشمان اشکآلود نوشته بودند: «شعر شما زندهگی ما را نجات داد.» و من باور دارم که داستان نیز زندهگی انسان را نجات میدهد. داستان تنها نوشتن نیست؛ بخشی از نجات، بعد از نشر و ایجاد ارتباط با مخاطب آغاز میشود. واکنش خوانندهگان اعتماد به نفس ازدسترفته و روح شکسته مرا بازسازی کرد. همین مواجهه به دوستی عمیق من با بیرت انجامید. این ماجرا را Brigit Kooijman نوشت و در شش سپتامبر ۲۰۲۲ در روزنامه NRC منتشر کرد.
بازخورد مخاطبان شگفتزدهام کرد. گویی مردم عطش داشتند برای شنیدن داستانی که شرح دوستی یک مرد افغان و یک مرد هالندی است؛ دو انسانی که در دریای وادن یکدیگر را پیدا میکنند. این داستانها، همچون پازلی، روحهای تکهتکه و پراکنده را به هم وصل میکنند و این تنها با ادبیات و تخیل ممکن است. شعر و داستان است که روابط انسانی فراتر از مرزها را نشان میدهد و زندهگیها را نجات میدهد. دل آدمیزاد نازک است؛ گاهی یک کلمه یا یک نگاه میتواند معجزه کند:
بچهها شوخیشوخی به گنجشکها سنگ میزنند
و گنجشکها جدیجدی میمیرند.
آدمها شوخیشوخی زخم میزنند
و قلبها جدیجدی میشکنند.
آدمها شوخیشوخی لبخند میزنند
و دلها جدیجدی عاشق میشوند.






