آن بعدازظهر سهشنبه یکی از روزهای مکالمهمان بود. من و چند تن از همصنفیهایم که تازه وارد ماه سوم پریتافل شده بودیم، در حال بحث بر سر یک موضوع علمی (فعلاً حضور ذهن ندارم چه بود) بودیم. هرکداممان که درست یک هفته روی آن تحقیق کرده بودیم، چنان غرق در صحبت بودیم که متوجه هیاهوی بیرون نشدیم؛ نه ما و نه حتا معلممان. تا اینکه ناگهان در باز شد، معلم به بیرون خواسته شد و ما همه ساکت شدیم. آن سکوت آنقدر سنگین بود که…
آن روز همهی ما خوب میفهمیدیم چه اتفاقی در حال رخ دادن است؛ دقیقاً همان اتفاقی که سه سال پیش رخ داد: بسته شدن مکاتب. اما هرچقدر هم تکراری بوده باشد، باز هم قبول کردن اینکه دوباره درها به روی ما بسته میشود، بسیار سخت بود. دخترانی که بعد از بسته شدن مکاتب به این مراکز آموزشی روی آورده بودند، دوباره و دوباره در حال ناامیدی بودند. اما چه کاری از دستشان برمیآمد جز سکوت، سکوت، سکوت و سکوت…
معلم به داخل آمد و گفت: «لطفاً ساکت باشید، این آدمها هر بار میآیند و میروند، جای نگرانی نیست.» اما لرزشی که در صدایش بود، همهچیز را آشکار میساخت؛ این بار مثل دفعات قبل نبود. قبلاً هم چند بار درست در اوایل زمستان این اتفاق افتاده بود و تمام مراکز برای حداقل دو ماه به طور جدی بسته میشدند، اما هر بار دوباره باز میشدند. ما هم گفتیم این بار هم چنین خواهد شد و بس. اما صداهایی که از بیرون میآمد و ترسی که در چشمان معلممان بود، چیز دیگری میگفت. و ما باز هم کاری جز سکوت و منتظر ماندن نداشتیم.
معلم دوباره خارج شد و برگشت، ولی این بار گفت: «باید هرچه سریعتر بیرون بروید.» بیرون شدیم. دختران زیادی دم در ایستاده بودند، درست مثل دفعهی قبل، وقتی یک بار دیگر خواسته بودند درها را ببندند و تمام دخترانی که در آن لحظه آنجا بودند، به یکباره جلوی در پریده بودند و گفته بودند: «ما این اجازه را نمیدهیم.» درست است که در آن تابستان کسی نتوانسته بود درها را ببندد، اما آن روز فقط اندکی از دختران هنوز توان مقابله داشتند؛ دیگران همه با ترس و ناراحتی منتظر خارج شدن بودند.
من نمیتوانستم به تنهایی خارج شوم، بنابراین مجبور بودم منتظر بمانم تا خانوادهام بیایند و من و دو خواهرم را ببرند. همانطور که منتظر بودم، حرفهای معلمان را شنیدم؛ چقدر ناراحت و غمگین بودند. نیمی از آنها به معاشی که از درس دادن میگرفتند نیاز مبرم داشتند و با بسته شدن آن مراکز، آن معاش قطع میشد؛ که این به خودی خود فاجعهای بسیار وحشتناک بود. یعنی این بسته شدنها نهتنها به شاگردان، بلکه به تمام اساتید ضربهای سخت وارد کرده بود. اما چاره چه بود؟
خانوادهام رسیدند. مادرم داخل شد تا با او برویم. گفتند که درها همه قفل هستند و باید از در پشتی خارج شویم. رفتیم؛ از یک راهرو بسیار دراز گذشتیم، از چند پله بالا رفتیم، وارد جای خرابهای شدیم، از آن گذشتیم، دوباره از پلهها پایین شدیم، دوباره به یک راهرو رسیدیم تا بلاخره توانستیم از آن راهی که شبیه تونل وحشت بود، به سلامتی خارج شویم. پدرم منتظرمان بود؛ من را که دید گفت بروم و سوار موتر شوم. و آن روز، آخرین روزی بود که از درِ آن مرکز آموزشی خارج شدم.
از آن روز، هر بار که از آن سرک عبور میکنم، به دختران ناامیدی که آن روز دیدم فکر میکنم؛ دخترانی که به امید یادگیری یک زبان جدید برای پیشرفت آمده بودند، همان دخترانی که یک بار دیگر امیدشان ازشان گرفته شد، محکوم به سکوت شدند و تنها ماندند تا به این ظلم سر خم کنند و از آن در خارج شوند. هر بار با خودم میگویم: «آیا یک روز این فاجعه تمام خواهد شد؟»






