من در خانوادهای بزرگ شدم که هیچگاه شاهد خشونت در آن نبودم، اما با مفهوم خشونت در جامعه و میان مردم آشنا شدم. این روزها، این موضوع مرا سخت درگیر کرده است. داستانها و سرگذشتهای دختران جامعهام مرا واقعا محزون میکند. مشکلات زیادی وجود دارد که با گفتوگو و تبادل نظر میتوانیم حل کنیم، اما در اینجا به جای زبان، از هر وسیله ممکن برای آزارواذیت استفاده میشود. حال باید چه کرد تا این مردان سر عقل بیایند؟ گاهی وقتی کتاب میخوانم، میبینم که همه چیز گواهی از رخدادهای تلخ خشونت علیه زنان دارد؛ از رمانها گرفته تا مباحث سیاسی. افغانستان جامعهای مردسالار است که فقط مردان در آن حکومت میکنند و زنان حتا حق انتخاب ندارند. چهگونه میتوان از آزادی صحبت کرد؟
اجازه دهید داستانی را به شما بگویم که به یکی از دوستان نزدیکم مربوط میشود. در خزان سال ۱۳۹۹، امتحانات آخر سال به پایان میرسید. دوستم دختری لایق و زحمتکش بود که یک کلاس پایینتر از من درس میخواند. من در آن زمان دانشآموز کلاس دوازدهم بودم و با آرزوهایی فراوان برای تحصیل، نمیتوانستم به او سر بزنم. مشغول درس بودم و تمام تلاش و هوش و فکرم به درس و کتاب مکتبم بود. برای همین کمتر پیش میآمد که با آن دوستم خلوت کرده قصه کنیم. باری که با او صحبت میکردم، زبان گله و شکایت میگشود. او همیشه از رفتار نادرست پدرش شکایت میکرد و با حسرت به من میدید و با حالت محزونی میگفت: «تو که میتوانی امتحان کانکور را بدهی، من باید پس از اتمام امتحانات سالانه با پسر کاکایم ازدواج کنم، چون پدرم مرا مجبور میکند.» داستانهای تلخ او بهشدت مرا میآزرد. او را پدرش به سمتی سوق میداد که نمیخواست. با آن دانش و لیاقتی که داشت، میخواست امتحان کانکور دهد. شاید میخواست رشته دلخواهش را در دانشگاه بخواند و به میل خودش زندهگی کند.
وقتی او از زندهگی خود و از فرامین پدرش قصه میکرد، نمیدانستم باید چه بگویم. فقط با حالت ناچاری به او میگفتم: «تو باید به خودت ایمان داشته باشی و حرفهای منفی را به فکرت راه ندهی.». فکر میکردم شاید این حرفم او را تسلی دهد، شاید ایستادهگی کند و شاید پدرش کاری بدون میل دخترش نکند. اما او با گریه میگفت: «ای کاش میتوانستی روزهای تلخی که میگذرانم را ببینی.»
دوستم، حقیقتاً یار و همدم صمیمی برایم بود؛ اما نادانیهای پدرش تمامی آرزوهایش را به یأس تبدیل کرده بود. روزی که برای تفریح به اطراف مکتب رفته بودیم، درباره آرزوهایمان صحبت کردیم. او بلندپروازیهای فراوانی داشت. وقتی از او پرسیدم: «در آینده آرزو داری چه شغلی را انتخاب کنی؟» با اندوه و اشک گفت: «آرزوهای زیادی دارم، اما به خاطر پدرم و خشونتهایش نمیتوانم به آنها دست پیدا کنم. ای کاش به دنیا نمیآمدم و اگر میآمدم، خانوادهای مهربان و دلسوز میداشتم. آرزویم این است که زمانی توانستم ابتدا خشونتها را از بین ببرم و دوم، جامعهای برای زنان بسازم که در عرصههای مختلف همکاری و همیاری داشته باشند. عدالت را در سراسر دنیا برقرار خواهم کرد.»
آرزوی او، آرزوی انسانی بود. او در شرایطی به سر میبرد که فکر میکرد اگر بگذارند آزادانه مسیرش را طی کند، به اندازه خودش تلاش میکند تا وضعیت را برای زنان و همه مردم بهتر سازد. او میگفت که اگر به رویاهایش دست یابد، اولین کاری که میکند این است که ریشه تبعیض حاکم در جامعه را از بین ببرد و تلاش میکند جامعهای برابر داشته باشیم.
آن روزها، مکتب بود و ما رویاهای زیادی داشتیم. بلندپرواز بودیم. اکنون هم رویاهای زیادی داریم، اما سنگاندازیهای زیادی در مسیر رسیدن به آن وجود دارد. آن موقع در مکتب از فقر مالی و جنسی حرف میزدیم، از تبعیض و خشونت، ولی حالا باورم نمیشود در جامعهای هستیم که در آن محدودیتها و ممنوعیتها به وضوح دیده میشود. چهگونه میتوان این بار سنگین را بر دوش کشید؟ چرا باید چنین باشد؟ به چه دلیلی حق انتخاب آزادانه از ما سلب شده است؟ چرا نمیتوانیم آزادانه درس بخوانیم، برای آیندهمان تلاش کنیم و بدرخشیم؟ چرا ما نمیتوانیم؟ واقعاً چرا هر بار سدی پیش راه ما سبز میشود تا ما را از زندهگی کردن محروم سازد. مانع دوستم پدرش بود و حال یک رژیم دیواری دَور ما کشیده که نمیتوانیم از آن فراتر رویم. اما باید برای آزادی و برای تحصیلمان تلاش کنیم و بجنگیم.






