مساله موسیقی در جهان اسلام از دیرزمان مورد بحث و اختلاف نظر بوده است. در حالیکه موسیقی در بسیاری از جوامع اسلامی بهعنوان بخشی جداییناپذیر از فرهنگ، سنتهای جمعی و تجربههای عرفانی حضور داشته، در افغانستان امروز زیر حاکمیت طالبان با یک ممنوعیت مطلق و همهجانبه روبهرو است. این وضعیت، پرسشهای اساسی و جدی را درباره جایگاه موسیقی در اسلام و تفاوت میان آموزههای دینی از یکسو و برداشتهای محدود، ایدیولوژیک و سیاسی طالبان از سوی دیگر، مطرح میسازد.
با تمرکز بر این پرسشها، این مقاله نشان میدهد که موسیقی در طول تاریخ همواره بخشی از تجربه اجتماعی و فرهنگی مسلمانان بوده است و بررسی جایگاه آن در افغانستان امروز میتواند به درک روشنتری از تضاد میان برداشتهای ایدیولوژیک امروزی و سنتهای تاریخی و فرهنگی اسلام کمک کند.
این مقاله میکوشد جایگاه موسیقی در اسلام، سنت پیامبر اسلام (ص) و تاریخ فرهنگی افغانستان را از دیدگاه موسیقیشناسانه بررسی و تحلیل کند و نشان دهد که ممنوعیتی که طالبان تحمیل کردهاند، بیشتر از آنکه بر خوانشهای گسترده و متنوع دینی استوار باشد، ریشه در برداشتهای محدود و سیاسی دارد.
آیا موسیقی در قرآن و سنت پیامبر حرام است؟
از دید یک موسیقیشناس که با تاریخ موسیقی، نقش آن در جامعه و پیوند میان متن، فرهنگ و تجربه شنیداری سروکار دارد، و با تکیه بر یافتههای تفسیری و تاریخی دانشمندان اسلام، بررسی منابع قرآنی نشان میدهد که در قرآن کریم هیچ آیه روشن و صریحی وجود ندارد که موسیقی را بهگونه مطلق حرام اعلام کرده باشد. همچنان در متن قرآن، واژهای که بهصورت مستقیم معادل «موسیقی» بهعنوان یک هنر یا نظام صوتی باشد، دیده نمیشود. آنچه در منازعات تاریخی پیرامون موسیقی در جهان اسلام مطرح شده، بیشتر ناشی از برداشتهای تفسیری از مفاهیم کلی اخلاقی است که برخی مخالفان موسیقی کوشیدهاند آنها را به این هنر و علم نسبت دهند.
در تفاسیر معتبر اسلامی، از جمله نزد مفسرانی چون محمد بن جریر طبری، فخرالدین رازی، قرطبی، ابنکثیر، علامه طباطبایی و محمد طاهر ابنعاشور، مفاهیمی مانند «لَهْوَ الْحَدِیثِ» در سوره لقمان، «قَوْلَ الزُّورِ» در سوره حج و واژه «الزُّور» در سوره فرقان، بیشتر به سخن باطل، گمراهکننده یا فریبدهنده تفسیر شدهاند و دلالت مستقیم بر موسیقی بهعنوان یک هنر مستقل ندارند. همچنان تعبیر استعاری «صَوْتِکَ» در خطاب به شیطان در سوره اسراء، در این سنت تفسیری، به هرگونه وسیله اغوا و فریب اشاره دارد، نه به صدا بهمثابه یک پدیده هنری یا موسیقایی.
با وجود این تفسیرهای روشن، همین واژهها و تعابیر قرآنی یادشده در سورههای لقمان، حج، فرقان و اسراء، در برخی دیدگاههای فقهی بهمنظور ممنوع دانستن موسیقی به کار رفتهاند. در مقابل، شماری دیگر از دانشمندان جهان اسلام، چنانکه پیشتر نیز اشاره شد، با توجه به معنای اصلی این مفاهیم و بافت فرهنگی و اجتماعی کاربرد آنها، میان «بیان گمراهکننده» و «هنر صوتی معنادار» تفکیک قایل شدهاند و از این طریق، زمینه جواز یا اباحت مشروط موسیقی را فراهم ساختهاند. بر بنیاد این دیدگاه، مساله اساسی در سنت اسلامی نه خود موسیقی، بلکه محتوا، هدف و تاثیر اخلاقی و اجتماعی آن است؛ برداشتی که با نگاه امروزین موسیقیشناسی به موسیقی بهحیث زبان احساس، حافظه جمعی و ابزار ارتباط انسانی، همخوانی روشن دارد.
در امتداد همین برداشت معناشناختی و اخلاقمحور از مفاهیم قرآنی، که در آن معیار اصلی نه خود صدا و نغمه، بلکه محتوا و کارکرد آن دانسته میشود، پژوهشهای تاریخی درباره سنت پیامبر اسلام (ص) نیز نشان میدهد که تجربه دینی مسلمانان صدر اسلام با حضور موسیقی و آواز در زندهگی اجتماعی در تضاد نبوده است. روایتهای معتبر بیان میکنند که در مناسبتهایی چون عیدها، عروسیها و سفرها، آوازخوانی و نواختن سازهای ساده، بهویژه دف، بهعنوان بخشی از بیان شادی جمعی پذیرفته میشد.
از جمله روایت شده است که دو دختر در خانه عایشه (رض) در روز عید آواز میخواندند و دف مینواختند و پیامبر آنان را منع نکرد؛ روایتی که از نگاه فرهنگی نشان میدهد صدا و نغمه به خودی خود موضوع نهی نبوده است. همچنان در حدیثی دیگر، پیامبر اسلام (ص) میفرمایند: «ازدواج را آشکار کنید و برای آن دف بزنید» (سنن ابن ماجه) که دلالت روشن بر مشروعیت کاربرد موسیقی در آیینهای اجتماعی دارد. افزون بر این، گزارش اجرای حرکتهای بدنی و ضربآهنگدار گروهی از حبشیان در مسجد پیامبر، که با رضایت و تماشای ایشان همراه بوده است (صحیح بخاری و صحیح مسلم)، نشان میدهد که در فضای نخستین اسلام، حرکت بدنی، ریتم و موسیقی بهعنوان شکلهایی از فرهنگ و شادی مشروع درک میشدند.
این شواهد تاریخی، در پیوند با خوانشهای غیرتحریمی از آیات قرآن، تصویری منسجم از رابطه دین و موسیقی ارائه میکنند که در آن، موسیقی نه امری ذاتاً ناپسند، بلکه پدیدهای وابسته به نیت، زمینه و کارکرد اجتماعی تلقی میشود. بر بنیاد این شواهد و تحلیلهای تاریخی، میتوان گفت که موسیقی در ذات خود نه حرام مطلق است و نه حلال مطلق، بلکه ارزیابی آن وابسته به محتوا، نیت و کارکرد آن میباشد؛ برداشتی که در دیدگاهها و آثار بسیاری از عالمان برجسته جهان اسلام بازتاب یافته و با تجربه تاریخی جوامع مسلمان همخوانی دارد.
سنت موسیقی در جهان اسلام و افغانستان
نگاهی به تاریخ تمدن اسلامی نشان میدهد که پس از ظهور اسلام، موسیقی نهتنها حذف نشد، بلکه در دورههای مختلف خلافت، حضوری گسترده، رسمی و اجتماعی داشت. در دوره خلافت امویان، موسیقیدانان و آوازخوانان در دربار دمشق فعال بودند و موسیقی بخشی جداییناپذیر از فرهنگ درباری و زندهگی شهری بهشمار میرفت. خنیاگران و نوازندهگان خراسان بزرگ، که بخش مهمی از افغانستان امروز را دربر میگیرد، به دربار راه یافتند و در انتقال و غنای سنتهای موسیقایی جهان اسلام نقش مهمی ایفا کردند.
در عصر عباسیان، بهویژه در بغداد، موسیقی به اوج شکوفایی رسید و دربار خلفای عباسی به یکی از مهمترین مرکزهای تبادل فرهنگی و هنری جهان اسلام بدل شد. موسیقیدانان خراسانی در دربار عباسیها در شکلگیری زبان موسیقایی مشترک جهان اسلام سهم چشمگیری داشتند. اندیشمندانی چون ابونصر فارابی و ابنسینا موسیقی را بهعنوان دانشی عقلانی، ریاضی و پیوندخورده با روان انسان بررسی کرده و آن را نه تنها هنر، بلکه علمی میدانستند که بر اساس قاعده و نظام مشخص است و با فرهنگ و اخلاق انسانی رابطه مستقیم دارد.
همزمان، موسیقی در محافل ادبی، گردهماییهای شهری و سنتهای عرفانی گسترش یافت و در تصوف اسلامی، سماع و موسیقی بهعنوان ابزارهایی برای تهذیب نفس، تمرین معنوی و تجربه روحانی به کار گرفته شدند. این سنت نشان میدهد که موسیقی در جهان اسلام از آغاز، نه تنها یک پدیده هنری، بلکه وسیلهای برای پرورش اخلاق، بیان اجتماعی و تجربه معنوی بوده است و مسلمانان صدر اسلام درک جامع و مثبتی از موسیقی داشتهاند که با زندهگی اجتماعی، سنتها و مناسبتهای فرهنگیشان سازگار بوده است.
در حوزه بزرگ فرهنگی و تمدنی که افغانستان امروز بخشی از آن به شمار میرود، موسیقی پس از ظهور اسلام نه تنها حذف نشده، بلکه هم در عرصه عمل و هم در حوزه اندیشه جایگاه مهمی داشته است. در این حوزه فرهنگی، آثار ارزشمندی به زبان فارسی خلق شده که موسیقی را به عنوان دانشی عقلانی، زیباشناختی و مرتبط با روان انسان بررسی کردهاند. اندیشمندانی چون ابونصر فارابی، ابنسینا و جامی، در رسالهها و بخشهایی از آثار خود، موسیقی را از دیدگاه پیوند آن با ریاضیات، اخلاق و تاثیرش بر احساس و رفتار انسانی تحلیل کردهاند. این سنت مکتوب نشان میدهد که موسیقی در فضای فکری این سرزمین دانشی معتبر، ژرف و قابل توجه بوده و به عنوان بخشی از اندیشه فرهنگی و تربیت انسانی مورد توجه قرار میگرفته است.
در دورههای پس از ظهور اسلام و پیش از تیموریان، حکمرانان محلی چون صفاریان، غزنویان و غوریان نقش مهمی در پشتیبانی از موسیقی و هنرمندان داشتند. این حکمرانان نوازندهگان و آوازخوانان را در دربار میپذیرفتند و محافل ادبی–موسیقایی بخش برجستهای از زندهگی و تجمل درباری را تشکیل میداد. چنین پشتیبانیهایی نشان میدهد که موسیقی نه پدیدهای حاشیهای، بلکه بخشی از فرهنگ رسمی، مناسبات اجتماعی و زندهگی دربارهای محلی بوده است.
در ادامه همین بستر فرهنگی و نظری، و در فاصله میان افول تیموریان و شکلگیری دولت درانی، جریانهای فکری و فرهنگی گوناگونی در این جغرافیا وجود داشته است. در میان پشتونها، طریقه روشانیه که با نام پیر روشان گره خورده است، به عنوان یک جریان عرفانی و اجتماعی نقش مهمی در شکلدهی به زبان، اندیشه و بیان فرهنگی ایفا کرد. در چارچوب این طریقه، موسیقی وسیلهای برای انتقال معنا و احساس جمعی بوده و به گونه مستقیم در شکلگیری هویت فرهنگی و اجتماعی افراد نقش داشته است.
همچنان خوشحالخان ختک، شاعر و اندیشمند برجسته پشتونها، در اثر خود «دستارنامه» فصلی را به موسیقی اختصاص داده است. توجه و تحلیل او در مورد موسیقی نشان میدهد که این هنر در میان پشتونها نه پدیدهای بیگانه یا طردشده، بلکه بخشی از دانش، فرهنگ و تربیت انسانی دانسته میشده است. این پیشینه گواه آن است که پیش از شکلگیری دولت درانی، موسیقی در سنتهای فکری و فرهنگی جامعه پشتون جایگاهی شناختهشده و معتبر داشته است.
با شکلگیری دولت درانی در میانه قرن هجده میلادی، سنتهای موسیقایی و فرهنگی وارد مرحله تازهای شدند. در دربار احمد شاه بابا و جانشینان او، موسیقی بخشی از فضای فرهنگی دربار به شمار میرفت و حضور نوازندهگان و آوازخوانان در مراسم رسمی، دیدارهای دیپلماتیک، جشنها و مناسبتهای اجتماعی ثبت شده است.
توجه شاهان درانی به هند و روابط نزدیک فرهنگی و سیاسی با آن سرزمین سبب شد که علاقه به موسیقی هندوستانی در دربار گسترش یابد. این رویکرد به استخدام نوازندهگان و آوازخوانان هندی و کشمیری انجامید و در درازمدت سبب دگرگونیهای کیفی و بنیادی در موسیقی افغانستان شد. با این حال، موسیقی در روند دولتسازی افغانستان هرگز حذف نشده و همواره هم در سطح رسمی و حکومتی و هم در محافل اجتماعی و عرفانی مورد توجه قرار داشته است.
تا پیش از ظهور طالبان در اواخر دهه نود میلادی، هیچ دوره شناختهشدهای در تاریخ افغانستان وجود ندارد که در آن موسیقی به گونه مطلق، رسمی و فراگیر ممنوع اعلام شده باشد. حتا در دورههایی که برخی دیدگاههای فقهی محافظهکارانهتر نسبت به موسیقی وجود داشت، این دیدگاهها هرگز به یک ممنوعیت سراسری، حکومتی و ایدیولوژیک نینجامید و موسیقی در شکلهای گوناگون خود به زندهگی فرهنگی و اجتماعی ادامه داد.
ممنوعیت موسیقی توسط طالبان
ممنوعیت مطلق موسیقی در افغانستان زیر حاکمیت طالبان، چنان که از بحثهای پیشین این مقاله برمیآید، پدیدهای است که باید از دیدگاه تاریخی، فرهنگی و سیاسی بررسی شود. طالبان موسیقی را به گونه کامل ممنوع اعلام کردهاند، اما این ممنوعیت بیشتر برخاسته از برداشتهای ایدیولوژیک و سیاسی از دین است، نه از الزام مستقیم آموزههای دینی. شواهد تاریخی و فرهنگی نشان میدهد که این گروه میان هنر، اخلاق، فرهنگ و ایمان تفکیک قایل نبوده و هر پدیده هنری را بهسادهگی «حرام» میخواند. این رویکرد، همان گونه که از تجربه تاریخی مسلمانان از صدر اسلام و سنت تمدنی جهان اسلام برمیآید، با شیوه سنتی مسلمانان در برخورد با موسیقی و هنر تفاوت اساسی دارد.
موسیقی تنها صدا و نغمه نیست، بلکه زبان احساس، هویت فرهنگی و وسیلهای برای انتقال معنا و پیام است. طالبان از این نیرو آگاه اند و خود به گونه هدفمند از موسیقی استفاده میکنند. آنان دستکم دهها آوازخوان و چندین گروه همخوان دارند که قطعاتی را در ستایش طالبان و تمجید از استشهادیها اجرا میکنند. این آثار همه ویژهگیهای موسیقی، از جمله ریتم، وزن، ملودی، همخوانی گروهی و اثرگذاری عاطفی را دارا هستند. تفاوت ظاهری آنها تنها در استفاده نکردن از سازهای موسیقی است و طالبان این قطعات را «ترانه» مینامند و آوازخوانان آنها را عمداً «ترانهخوان» میخوانند؛ اقدامی آگاهانه برای پرهیز از واژه «موسیقی»، نه انکار ماهیت آن. شایان یادآوری است که شماری از این ترانهها برگرفته از سرودها و آهنگهای شناختهشدهاند که مردم با آنها خاطرهها و تجربههای جمعی دارند.
این رفتار دوگانه و نقض آشکار حقوق موسیقایی مردم افغانستان نشان میدهد که مساله طالبان با موسیقی ماهیت شرعی یا اخلاقی ندارد، بلکه هدف اصلی آنان کنترل صدا، مهار آگاهی و انحصار معنا است. موسیقیای که در خدمت ایدیولوژی آنان باشد، مجاز و تشویق میشود، اما موسیقیای که بیانگر احساس فردی، هویت فرهنگی یا پیامهای انسانی باشد، سرکوب میشود.
ممنوعیت موسیقی توسط طالبان بخشی از راهبرد ایدیولوژیک و سیاسی آنان برای کنترل جامعه و شکلدهی آینده افغانستان است و بیشتر از آن که بر آموزههای دینی استوار باشد، هدفی درازمدت و سیاسی دارد و تعرض آشکار به آزادی بیان، حقوق و آزادیهای هنری و هویت فرهنگی مردم افغانستان است.
سخن پایانی
بر بنیاد شواهد تاریخی، تفاسیر دینی و تجربه فرهنگی، موسیقی همواره بخشی از زندهگی اجتماعی، فرهنگی و هنری مسلمانان بوده است. قرآن کریم و سنت پیامبر اسلام (ص) موسیقی را ذاتاً حرام ندانستهاند و مشروعیت آواز و سازهای ساده را در مناسبتهای اجتماعی تایید کردهاند. تاریخ موسیقی در جهان اسلام و افغانستان نشان میدهد که موسیقی، هم در عمل و هم در اندیشه، وسیلهای برای بیان احساس، اخلاق و هویت فرهنگی بوده است.
با توجه به این پیشینه روشن تاریخی و فرهنگی، ممنوعیت مطلق موسیقی توسط طالبان، برخلاف سنت تاریخی و آموزههای دینی، ریشه در برداشتهای محدود سیاسی و ایدیولوژیک دارد و هدف آن کنترل فرهنگ و آزادی بیان است. این سیاست نشان میدهد که موسیقی نه به خاطر آموزههای دینی، بلکه به خاطر مهار هویت فرهنگی و تثبیت قدرت ایدیولوژیک سرکوب میشود. جرمانگاری هنر و مجازات هنرمندان، نه اجرای دین، بلکه خشونت بهنام دین است.






