سالهای ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ بخش عمدهای مشغله اصلی دانشجویی ما را در دانشگاه کابل راهاندازی بحثها و برنامههای هفتگی، جستجو و یافتن کتابهای جدید، کتابخوانی و دیدوبازدید از برخی از شخصیتهای فرهنگیِ تازه برگشته به کشور تشکیل میداد. سال ۲۰۰۳ بود و نخستینبار دوستی پیشنهاد داد تا اسماعیل اکبر را ببینیم. در اولین دیدار او را انسان بیپیرایه، درویشمشرب، بخشنده، جستجوگر و متهور یافتم. تقریبا در هر نوبتی که به دیدار زندهیاد استاد اکبر میرفتیم، چندین کتاب تازه معرفی میکرد و یکی دو کتاب به ما میداد. در یکی از این دیدارها دو کتاب از
محمدمجتهد شبستری به دوستم حسین معین داد. کتابها هرچند تازه نشر شده بود، اما توضیحی که در مورد فکر و رویکرد شبستری به دین و دینشناسی وی ارایه کرد، نشان از اشراف و مطالعات گستردهاش نسبت به این مباحث داشت. گاهگاهی در برنامههای هفتگیِ جمعی از دانشجویان میآمد و سخن میگفت که با حضور و همکاری شادروان استاد اخگر راهاندازی کرده بودیم. صحبتهای استاد اکبر همیشه تازه بود. نظم ذهنی، یادآوریاش در نامهای افراد و کتابها، بینظیر و شگفتیآور بود. آن جمع پراکنده شد و هر نهری به شهری.
کمی بعدتر، وسوسهی مطالعه جریانهای چپ سکولار و چپ مذهبی افغانستان دوباره وادارم کرد تا استاد را ببینم. اینبار تهورِ استاد در پذیرش کاستیهای بنیادینِ «سنخِ چپ و چپاندیشی افغانی» و نیز نقدِ او بر آنچه از پی این کیش و سیاست بهجا ماند، مجذوبکننده و شنیدنی بود. او میگفت «زمانهی ما، برای شما» به سختی قابل تصور و شناخت است. راست میگفت.
باری حرف از سازشِ سازمان فداییان زحمتکشان افغانستان (سفزا) پیش آمد و او نه درصدد دفاع یا توجیه برآمد که برعکس به چیزی فراتر از سازشها و واکنشهای سیاسی موسمیِ احزاب و گروههای سیاسی افغانستان اشاره کرد. او به فرهنگ سیاسی و قاعدهبازی سیاسی اشاره کرد. میگفت مادامی که فرهنگ سیاسی و قاعدهی بازی از بنیاد تغییر نکند، هر کنشگر سیاسی ناگزیر در میدان فرهنگ مستقر و بربنیاد قاعدههای وضعشده و معمولِ سیاست افغانی بازی کند. صحبتهای همراهان و دوستان این دورهای استاد اکبر اما چیزی دیگری بود. یکسال پیش، در صحبتی با دوستانِ همدوره و همکار استاد اکبر که در مراسمی برای شرکت در برنامه یادبودِ استاد اخگر آمده بودند، دریافتم که روایتهای دیگری نیز وجود دارد. باتمام اینها، توجیه، انکار یا ردِ روایتهای مختلف از این دوره فعالیت استاد اکبر را دستکم نه در خاطراتش، نه از زبان خودش در صحبتهای شخصی یا عمومیاش شاهد نبودهایم.
استاد اکبر در سالهای اخیر بهنظر میرسید از سیاست، بهویژه از سنخِ سیاست افغانی خسته شده است. بهرغم این، یک سرِ سوزن هم از آرمانهایش کوتاه نیامد. این را زمانی بیشتر میتوانست دید که در صحبتهایش، صحبتهای پیاپیاش بر عرفان، الهیات و مطالعهای تاریخ بیش از سیاست میپردازد. ولی نگاه و صحبت استاد در توضیح و شکستن دگمهای مذهبی، کلیشههای مستقر قومی و فرهنگ اصلاحناپذیر سیاسی شاید از ماندگارترین یادگارِ فکری او باشد.
حال که حدوداً یکسال است استاد اکبر از میان ما رفته، به زمانه و نسلِ رو به غروبی خیره میشویم که جز چند تنِ انگشتشمار کسی از آن باقی نمانده است. غروب این نسل پاکباز، درویشمشرب و آرمانی سخت اندوهگینمان میکند. شاید هیچگاهی، همانگونه که استاد خود گفته بود، نه زمانه و نه نسل او را میتوانیم درک کنیم.





