به روزهایی فکر میکنم که هنوز طالبان نیامده بودند؛ با آنکه جنگ جریان داشت و هرازگاهی ترس از انفجار در گوشههای شهر مشهود بود، اما زندهگی ادامه داشت: دختران به مکتب میرفتند؛ پسران آرزو میچیدند؛ خانوادهها با وجود اخبار جنگ، اندکی فضای صمیمت داشتند؛ هنوز شهر بوی شلوغی میداد؛ بهمحض طلوع آفتاب، بوی نان تازه در کوچه میپیچید؛ کتابفروشیها باز بود و رونق داشت؛ خنده بر لبان دختران موج میزد؛ شوق یادگرفتن بود و جوانان میآموختند که چگونه از خاکستر سختیها برخیزند.
به روزهایی فکر میکنم که هنوز طالبان موفق نشده بودند رنگ سرنوشت هزاران دختر را خاکستری کنند؛ روزهایی که هنوز رویا وجود داشت، تلاش حرف اول را میزد، خواندن و نوشتن مقدم بود و کتاب، کتابچه، قلم در طاقچههای هرخانه رمق و رونق داشت. به روزهایی فکر میکنم که طالبان هنوز نتوانسته بودند بر آسمان آرزوهای دختران سایه بیندازند و تاریکی را بر زندهگی آنان حاکم کنند. به روزهایی فکر میکنم که هنگام درسخواندن دختران، گل در گلدان میخندید.
به روزهایی فکر میکنم که دختران آینده را نه از پشت پنجره، بلکه در جادههای مکتب جستوجو میکردند؛ با کفشهای خاکآلود، با کتابهایی که گوشههایش از شدت تورق فرسوده شده بود و با چشمهایی که هنوز نمیدانستند جهان میتواند روزی دروازههایش را بهروی آنان ببندد. به روزهایی که دختران هرگز فکر نمیکردند روزی رفتن به مکتب، گرفتن قلم، دیدن صحن مکتب، نشستن روی چوکی و نگاهکردن به تخته تبدیل به حسرت میشود.
به روزهایی فکر میکنم که هیچکس به یک دختر دوازدهساله نگفته بود ممکن است روزی بزرگشدن برایش بهمعنای دورشدن از تمام چیزهایی باشد که دوست دارد؛ روزی که کتابش در گوشه اتاق خاک بخورد و خودش هر صبح با سکوت از خواب بیدار شود و ببیند دروازههای مکتب بسته است و سرنوشت دختران همچنان در اسارت.
به روزها و دخترانی فکر میکنم که یکشبه بزرگ شدند؛ دخترانی که هنوز باید الفبا مینوشتند، قوقو خوانده و میرقصیدند، اما مجبور شدند سکوت را تمرین کنند. دخترانی که باید درباره امتحان فردا نگران میبودند، نگران فردایی شدند که دیگر نمیدانستند چگونه خواهد بود. دخترانی که تا دیروز آرزو داشتند داکتر شوند، اما امروز حتا اجازه صحبتکردن درباره آرزوهایشان را ندارند. دخترانی که میخواستند معلم شوند، اما حالا کتابهایشان را به خواهر کوچکترشان درس میدهند؛ گویا میخواهند آنچه را از خودشان گرفتهاند، دستکم به نسل بعدی بسپارند.
گاهی فکر میکنم که طالبان فقط دروازههای مکتب را نبستند، آنها بخشی از صدای دختران را نیز پشت همان دروازهها جا گذاشتند؛ صدایی که میخندید، سوال میپرسید، اعتراض میکرد، شعر میخواند و از آینده حرف میزد. فکر میکنم طالبان روح هزاران دختر را پشت همان دروازههای بسته در صنفهای خالی از استاد و قلم رها کردند. فکر میکنم هزاران فریاد پُشت آن دروازههای بسته در گلو گیر کرده است و هزاران نانوشته در دفترچهها باقی مانده است.
اما با همه اینها، دختران تسلیم نشدند؛ دخترانی که پنهانی کتاب میخوانند، مینویسند، دردها را با واژهها بیان میکنند، رنجها را در لابلای جملهها جای میدهند و از صدها فریاد بلندترند. گاهی همان قلمی که در تاریکی روی کاغذ حرکت میکند، اعلامیهای است علیه فراموشی و خاموشی.
من با همه این اتفاقها هنوز به آن صبحی فکر میکنم که دختران سرزمینم دوباره بیکهایشان را بر شانه خواهند انداخت؛ صبحی که کوچهها دوباره صدای قدمهای دخترانی را خواهد شنید که سالها منتظر ماندهاند. شاید آن روز برخی از آن دختران بزرگتر شده باشند، شاید موهای برخی زیر چادر سفید شده باشد و شاید برخی رویاها، دیگر همان رویاهای کودکی نباشد. اما کتاب را که باز کنند، خواهند فهمید هنوز چیزی از آن دختر کوچک در وجودشان زنده است؛ همان دختری که روزی با خطی کودکانه نوشته بود: «وقتی بزرگ شدم، میخواهم…..» و جملهاش را نیمهکاره گذاشته بود. شاید روزی برگردد و ادامه همان جمله را بنویسد. شاید بنویسد: «وقتی بزرگ شدم، میخواهم خودم سرنوشت خودم را تعیین کنم.» و آن روز شاید افغانستان از خاموشستانبودن فاصله گیرد؛ چراکه هیچ سرزمینی تا وقتی دخترانش هنوز رویا میبینند، کاملاً خاموش نشده است.






