شعر چه زمانی متولد میشود؟ آیا میتوان شعر را زبان عادی دانست یا زبان دیگری است؟ آیا شعر نوعی مواجهه با عشق، تنهایی و مرگ است؟ در زمان گسترش ماجرا، تهدید و افزایش خشونت، فقر و کشتار، شعر نقش شاهد را بازی میکند یا واکنشی است فراتر از شهادت؟ در سوی دیگر، آیا شاعر وفادار به واقعیت است یا هنر؛ دوری از سرزمین، غربت و بیقراری چه تحولی روی شعر، بهویژه شعر افغانستان، آورده است؟
وهاب مجیر، شاعر اهل افغانستان و سراینده نزدیک به ده مجموعهشعری، در گفتوگو با روزنامه ۸صبح، به موارد بالا پرداخته است.
وهاب مجیر کیست؟
وهاب مجیر متولد ۱۳۵۴، در ولایت بلخ است. در لیسه باختر آموزش دیده و از دانشگاه بلخ، در رشته زبان و ادبیات، سند کارشناسی خود را بهدست آورده است. او چندین سال با ادارات دولت پیشین در مزار شریف و با برخی نهادهای خارجی، از جمله مدیوتیک، مرکز فرهنگی آلمان، و دفتر فرانسوی آیینه در بلخ، همکاری داشته است. به هنرهای خیاطی و رسامی دسترسی دارد و از ۱۳۶۸ به اینسو، شعر میسراید و تا کنون برخی کتابهایش در زمینه شعر، نقد و سفرنامه اقبال چاپ و نشر یافته است.
آثار منتشرشده
- همهسو حصار و زندان (شعرهای سیاسی-اجتماعی)
- یککوچهپنجره (مجموعهشعر)
- آشفتهتر از باد (مجموعهشعر)
- هزار زخم دیگر (مجموعه شعر)
- در پیچ و خم غزل امروز بلخ (نقد ادبی)
- سفر به سرزمین تاریخ و تمدن (سفرنامه و گزارش)
و چهار اثر دیگر از او در زمینه شعر منتشر شده و در دسترس مخاطبان شعر و ادبیات قرار گرفته است.
۸صبح: آیا شعر در لحظهای متولد میشود که زبان عادی دیگر توان بیان یک تجربه را ندارد؟ شما در شعر به دنبال گفتن چه چیزی هستید که زبان روزمره از گفتنش عاجز است؟
وهاب مجیر: زبان روزمره برای خرید نان است، برای سلام دادن، برای زنده ماندن؛ اما شعر برای لحظهای است که زنده ماندن کافی نیست. زبان عادی میگوید: «من دلم تنگ شده است»، و شعر میگوید: «من در اتاقم در شهر بن نشستهام، اما بوی نان تندور کوچه ما در مزارجان از یخچالم میآید.»
اما من در شعر، به دنبال گفتن چیزی هستم که دستور زبان از ترسِ آن فرار میکند. من میخواهم «سکوت» را بنویسم. سکوت دختری که مکتبش را بستهاند و دیگر حتا از «آرزو» حرف نمیزند. زبان عادی این سکوت را نمیفهمد. شعر، مترجمِ سکوت است. شعر جایی شروع میشود که انسان میفهمد با کلمات معمولی نمیتواند بمیرد و نمیتواند عاشق شود.
۸صبح: سخن معروفی است که «شاعر میان واقعیت و تخیل ایستاده است». در جهانی که جنگ، مهاجرت، فقر، سانسور و بحرانهای سیاسی واقعیت را از ادبیات هم هولناکتر کردهاند، آیا هنوز تخیل میتواند از واقعیت پیشی بگیرد؟
وهاب مجیر: روزی ما برای نوشتن داستان تخیلی، به جن و پری نیاز داشتیم و امروز واقعیت افغانستان از هر کابوسی تخیلیتر است. طالبان تخیل را بیکار کردهاند. در کدام تخیل میگنجد که در قرن بیستویک، دروازه مکتب را به روی یک دختر ببندند، چون دختر است؟
در کدام رمان نوشتهاند که موسیقی جرم پنداشته شود و پرندهفروشیها را ببندند که مبادا کسی آواز پرندهگان را بشنود؟ شگفتا که واقعیت از ما جلوتر رفته است.
پس وظیفه شاعر امروز پیشیگرفتن از واقعیت نیست، عقب کشیدن واقعیت است. ما باید با تخیل، واقعیت را انسانی کنیم. تخیل امروز برای من فرار نیست، بلکه مثل یک پناهگاه است. من در تخیلم هنوز دختران را در دانشگاه کابل میبینم. این تخیل دیگر تخیل نیست، یک نوع مقاومت است. به یک عبارت دیگر، در واقع یک انتقام لطیف از واقعیت است.
۸صبح: آیا شعر در زمانه بحران فقط شاهد رنج انسان است؟ یا شعر نقشی فراتر از شهادت دارد؟
وهاب مجیر: هرگز! اگر شعر فقط شاهد باشد، دیگر یک دوربین مداربسته است. شعرِ شاهد، به درد محاکمه میخورد، نه به درد انسان و درد انسان. شعر در زمانه بحران سه کار انجام میدهد:
- شهادت میدهد؛ مثلاً میگوید: این جنایت اتفاق افتاد.
- خیانت نمیکند، بلکه وقتی همه فراموش میکنند، شعر یادآوری میکند.
- رنج را از «خبر» به «زخم» تبدیل میکند. مثلاً خبر میگوید: «هزاران مکتب بسته شد.» آدم ناراحت میشود و رد میشود، اما شعر تو را مجبور میکند که پشت میز خالی یکی از آن دختران بنشینی!
- خبر تو را آگاه میکند، شعر تو را مسوول میکند. شعر در بحران، مرهم نیست، بلکه همچون نمک است که نمیگذارد زخم فراموش شود تا عفونت کند.
۸صبح: اگر شعر را نوعی مواجهه با مرگ، عشق، تنهایی و معنا بودن بدانیم، مهمترین پرسشی که ادبیات هنوز نتوانسته درباره انسان پاسخ دهد چیست؟
وهاب مجیر: حالا چرا انسان با وجود دانستن اینکه میمیرد، عاشق میشود؟ چرا با وجود دیدن این همه ظلم، باز هم شعر مینویسد؟ چرا با وجود این همه خیانت، باز هم اعتماد میکند؟ ادبیات هزاران سال است تلاش میکند بفهمد انسان چرا همزمان میتواند فرشته و قصاب باشد؛ یک روز حافظ میخواند و روز دیگر گردن میزند.
از دید من، ادبیات نباید پاسخ بدهد. اگر ادبیات پاسخ بدهد، تمام میشود. وظیفه ادبیات پاسخدادن نیست، وظیفهاش «عمیقتر کردن پرسش» است.
اگر دقت کنیم، این علم است که پاسخ میدهد تا ما را آرام و راضی کند، ادبیات پرسش میکند تا ما را بیدار نگه دارد. بزرگترین خیانت ادبیات این است که بخواهد مانند یک ملا یا یک ایدیولوژی، برای همه چیز جواب آماده داشته باشد.
۸صبح: در جوامعی که تاریخ رسمی اغلب روایت قدرت است، شعر میتواند حافظه دیگری بسازد، حافظه آدمهایی که در تاریخ دیده نشدهاند؟
وهاب مجیر: تاریخ رسمی را همیشه «فاتحان» نوشتهاند. خوب ببینید، مثلاً تاریخ رسمی افغانستان میگوید: «فلان شاه آمد، فلان جنگ در گرفت، فلان فرمانده کشته شد.» اما تاریخ رسمی هرگز نمیگوید مادر من وقتی طالبان بار اول آمد، دیگ قابلیاش را کجا پنهان کرد. نمیگوید عشاق در کدام کوچه کابل یا قندهار همدیگر را با ترس و لرز ملاقات میکردند.
بر بنیاد یک دیدگاه، شعر تاریخ شکستخوردهگان است، تاریخ کسانی که تاج نداشتند و زیر قندیل قصرها نخوابیدند. وقتی شریان رابعه بلخی را در حمام بریدند، تاریخ رسمی مردانه حتا اسمش را هم نوشته نکرد، اما شعر او ماند. شعر، شناسنامه کسانی است که هیچ شناسنامهای ندارند.
امروز هر شعر یک زن افغانستانی که در زیر لحاف یا در کنج بَرنده نوشته میشود، یک سند تاریخی است، سندی علیه دروغ بزرگ دژخیمان. این شعرها میگویند: «ما بودیم، ما عاشق شدیم، ما فکر کردیم، پس شما دروغ میگویید که ما وجود نداریم.»
۸صبح: اگر به شعر افغانستان فکر کنیم، دوری از وطن چه تحولی را روی شعر این کشور آورده؟
وهاب مجیر: دوری شاعر افغانستانی را دو نیم کرده است. یک نیم او در برلین، در صف سوپرمارکیتها ایستاده، مالیات میدهد، قانونمند است و نیم دیگرش هنوز در کوچههای بلخ سرگردان است.
ما دچار یک «حافظه جغرافیایی بیمار» شدهایم. ما اینجا هستیم، اما اینجا زندهگی نمیکنیم و آنجا نیستیم، اما آنجا میمیریم. این دوری دو کار کرد:
- زبان ما را پاک کرد؛ در کابل، از ترس کلمهات را میخوردی، اما خوب در تبعید فهمیدی که مثلاً میتوانی کلمه «بوسه» و «آزادی» را بدون لکنت و سانسور بنویسی؛ یعنی تبعید، سانسور را از ذهن ما پاک کرد.
- وطن را برای ما از یک آدرس، به یک روایت تبدیل کرد که خیلی عمیق و کشنده بود؛ در نتیجه اکنون دیگر افغانستان یک کشور روی نقشه نیست، بلکه همچون یک زخم باز در سینههای ما است که هرجا میرویم با ما هست.
شاعر مهاجر دیگر درباره وطن نمینویسد، بلکه از داخل وطن مینویسد، حتا اگر ده هزار کیلومتر دور هم باشد؛ یعنی ما دیگر شاعر افغانستان نیستیم، ما خود افغانستان هستیم ـ افغانستان سیار، بلخ سیار، بدخشان و هرات سیار.
۸صبح: پس محور و مضمون شعر شاعران مهاجر افغانستان را چه چیزی تشکیل میدهد: گلایه از زندهگی، فقر، تنهایی، غربت و یا…؟
وهاب مجیر: اگر فکر کنیم که شعر مهاجرت فقط گریه و گلایه از غربت است، به آن توهین کردهایم. گلایه، سطحیترین لایه مهاجرت است و سال اول همه از غربت مینالند. اما شاعر مهاجر بعد از سال اول میفهمد که تراژدی اصلی غریبی و تنهایی نیست، تراژدی اصلی «بیهویتی تحمیلی» است.
محور شعر امروز مهاجر افغانستانی سه چیز است:
- شرم؛ شرم زنده ماندن: وقتی تو در برلین قهوه میخوری و میبینی همصنفیات یا اندیوالت در سمنگان شلاق میخورد، دچار شرم میشوی. این شرم از هر فقر و غربتی سنگینتر است.
- خشم عاشقانه: ما دیگر عاشق یک دختر یا یک پسر نیستیم، عاشق یک کوچهایم که دیگر نیست. این عشق، همراه با خشم است، خشمی مقدس علیه کسی که آن کوچه را از تو یا از وهاب مجیر دزدید.
- بازتعریف خانه: شاعر مهاجر بالاخره میفهمد خانه دیوار نیست، خانه، زادگاه و دیار او «زبان» است و تا وقتی فارسی مینویسد، هنوز خانه دارد. پس شعر مهاجرت، دیگر مرثیه نیست؛ در این فرآیند، شعر مهاجرت تلاش برای ساختن یک خانه جدید با خشت و گِل کلمات است.
۸صبح: شعر در افغانستان نسبت به بخشهای دیگر ادبیات مخاطبان فراوان دارد، آیا به این فکر کردید که چرا شعر هنوز غالب است؟
وهاب مجیر: به یک دلیل بسیار ساده و تکاندهنده؛ چون شعر، ارزانترین و پنهانیترین شکل آزادی است که باید به این مساله درنگ کرد.
برای رمان، میز لازم است، وقت لازم است، ناشر لازم است. برای سینما، دوربین و پیسه و اجازه لازم است. برای موسیقی، ساز و صدا و نواختن لازم است که طالب آنها را توتهتوته میکند و میشکند. اما برای شعر، هیچ چیز لازم نیست. یک دختر در دایکندی میتواند در ذهنش شعر بگوید و هیچ بدخواهی نمیتواند ذهن او را تلاشی کند. شعر را میشود در یک کاغذ کوچک نوشت، در جیب پنهان کرد، در حافظه نگه داشت.
در افغانستان، که هر شکلی از هنر به فضا و ابزار نیاز دارد و ممنوع شده، شعر تنها هنری است که به هیچ چیز جز یک قلب شکسته نیاز ندارد. قدرتهای بزرگ ارتش را شکست میدهند، اما شعر را هرگز! به این دلیل که شعر پیش از اینکه روی کاغذ بیاید، در سینه مردم زندهگی میکند. بههمین اساس است که تا افغانستان درد دارد، شعر غالب خواهد ماند، زیرا شعر، فریادی است که نیازی به اجازه ندارد.






