با ناامیدی و ناراحتیای که از چشمانش پیداست به اوراقی که در دست دارد نگاه میکند. از این که تمام تلاشهایش برای به دست آوردن یک شغل بینتیجه مانده و نتوانسته است برای استقلال مالی خویش قدمی بردارد، اشک میریزد. با صدای لرزان و گریهآلودش میگوید: «زیستن زیر سلطه کسانی که حتا شنیدن اسمشان کافی است تا ترس و وحشت به وجودت خانه کند، اتفاقی است که ما هر روز تجربهاش میکنیم.»
در روزهایی که شمال افغانستان در آتش جنگ نیروهای دولتی و طالبان میسوخت، ریحانه (اسم مستعار) مانند دیگر دانشجویان ترم آخر دانشگاه سرگرم آماده ساختن پروژه دفاعیه دانشگاه بود. او میگوید: «اکثر روزهای هفته را که در دانشگاه درس نداشتیم، با همصنفانم دور هم جمع میشدیم و روی پروژههایمان با کمک همدیگر کار میکردیم. روزهای قشنگی بود و هر کسی برای آیندهاش برنامهریزیهای متفاوتی داشت؛ اما سختیاش آن جا بود که هر روز با بیرون شدن از خانه امید برگشتن در وجودمان موج نمیزد.»
دوام و شدت جنگ امید زندهماندن و شوق زندهگی را از مردم گرفته بود: «جنگ چنان شدید بود، چنان که هیچ امیدی برای زندهگی را نمیشد در چشمان مردم دید. همه جا وحشت بود و در کنار دیگر آن کرونا نیز دامنگیر مردم بود. ۲۲ جوزای سال ۱۴۰۰ دانشگاه ما بهخاطر کرونا تعطیل شد.» کرونا و جنگ، این دو بلای خانومانسوز بر شهر چیره شده بودند. چندین ولایت کشور سقوط کرد و هر روز قدرت طالبان بیشتر از پیش میشد. روزها همینگونه یکی پی دیگر میگذشت و مردم در وحشت و دهشت به زندهگی ادامه میدادند.
ماه اسد جنگ در شمال خیلی شدیدتر از قبل شد و چندین ولایت بهشمول کندز و تخار سقوط کرد و مردم به ناچار خانههایشان را ترک گفته و مسیر پایتخت را در پیش گرفته بودند. خیابانها و پارکهای کابل پر شده بود از مردم آواره. هر کسی توانش را داشت به کابل پناه برده بود و خانواده ریحانه هم جزو آن عده بود. میگوید: «همه با فکر این که پایتخت به این آسانی سقوط نخواهد کرد، به آن جا پناه برده بودیم. اما کابل راحتتر از هر جای دیگری به دست طالبان افتاد و رویاهای میلیونها نفر یکشبه از بین رفت.» با افتادن پایتخت به دست طالبان، ریحانه امید و آرزوهایش را مثل خاکستری میبیند که در هوا پاشان و محو میشود. او با قصههایی که از دور نخست سلطه طالبان شنیده بود و رفتار وحشیانهای که آنان در بیست سال گذشته در افغانستان انجام داده بودند، هیچ امیدی به آینده روشن و رسیدن به اهدافش نمیداشته باشد.
وقتی حرف از فراغتش میزند، بغض گلویش را میگیرد: «پروژه فراغتم را که تقریباً به پایان رسیده بود، با ناامیدی از کمپیوترم حذف کردم و دیگر هیچ امیدی برای آینده نداشتم. هر باری که فکر میکردم دیگر قرار نیست سند فراغت به دست بگیرم، دلم هزار تکه میشد. اما در ماه حوت دانشگاهها باز شد. مسخره نیست؟ دختران حق نداشتند به مکتب بروند، اما میتوانستند به دانشگاه بروند. آنهم با چه قید و شرطهایی! بیرون شدن از خانه آنقدرها هم اتفاق خوشایندی نبود، چون هر روز داستان تازهای را میشنیدیم یا واقعهای را به تماشا مینشستیم. از لتوکوب مردم گرفته تا ترورهای وحشتناک. از زندانی ساختن دختران معترض گرفته تا نکاح اجباری و کشتن دختران.»
در میان همه وحشت و دهشت، ریحانه دانشگاه را به پایان میرساند. آنهم چهگونه؟ بدون هیچ جشن و محفل فراغتی. حتا از داشتن تهنیتنامه که از طرف دانشگاه برای محصلان داده میشد هم محروم ماند. ریحانه با ختم دوره تحصیلی، شروع به جستوجوی کار میکند. اما به دلیل زن بودن تمام تلاشهایش برای داشتن شغل بینتیجه میماند. میگوید: «طالبان هر راهی را که باعث میشد زنان افغانستان از آن مسیر پیشرفت کنند، روی پای خودشان بایستند و مستقل شوند، بستند و زنان را در حاشیه نگه داشتند.»
از همان روزهای نخست تا کنون، طالبان با سرکوب، محدودیت، شکنجه و زورگویی زنان را از حقوق اولیهشان محروم ساختهاند. در حالی که شمار زیادی از زنان افغانستان نانآور و سرپرست خانوادههایشان هستند، حق کار از آنان سلب شده است. طالبان فضایی را خلق کردهاند که در نتیجه آن، مجال اعتراض و صدا بلند کردن هم از زنان گرفته شده است. میلیونها زن همچون ریحانه در افغانستان نیمی از عمرشان را در آتش جنگ گذراندهاند و حالا هم مجبور به تحمل تازیانه اسارت طالبان هستند.






