آیا تقدیر من این است که در این داستان، دیوانه و ویرانه باشم؟ تا چه زمان باید بهدنبال تو افسانه باشم؟ چو کودکی که بادکنکش را باد برده، همیشه آواره باشم؟ حکم شاه سرزمینم این بود که در چشمان سیاهت تا ابد افسانه بمانم.
از پنجره خانه گلیام به باغچه کوچک نگاه میکردم؛ به گلهای تازه، خوشرنگ و زیبا، و نسیم آرام و خنکی که موهای سیاهم را نوازش میداد. آسمان کابل، پر از رمز و راز، درست شبیه حال دل دیوانه من است؛ گاهی به زیبایی رنگ آبی، گاهی به سیاهی زلف یار، گاهی خسته و طوفانی، و گاهی مهتابی، درست شبیه چشمان یک عاشقِ دیوانه. امسال با باز شدنِ شکوفهها، احساسی جدید در من جوانه زد؛ همان شور و عشق و آرامش دیرینه. امروز قلبم درست شبیه آسمانِکابل، درخشان و نورانی است. نمیدانم چرا اینقدر شادم؛ مثل پروانهها میرقصم و انگار از نو متولد شدهام.
چند ماه پیش با شخصیتی آشنا شدم که علم را دوست داشت و ذهنیتی متفاوت از دیگر مردان سرزمینم داشت. او زن را موجودی زیبا میدانست و همیشه به شوخی میگفت: «اگر زن نبود، ما مردان مثل غولهای صحرایی بودیم.» او همصحبتی بینظیر و راهنمایی تاثیرگذار بود. هر روز که میگذشت، شیفته شخصیت متینش میشدم. او مردی بود با چشمان سیاه، قامتی بلند و صدایی دلنشین که وقتی رمان میخواند، مرا غرق در داستان میکرد. او به من آموخت چطور بدون جنگ و دردسر، از حق و حقوقم دفاع کنم. ما به هم دلبسته شدیم و تصمیم به ازدواج گرفتیم، اما مخالفت خانوادهام به خاطر استاد رقص بودن او، راه ما را از هم جدا کرد.
جدایی از او برایم جهنم بود. روزی که حکومت اشرف غنی فرو ریخت و طالبان کشور را سیاهپوش کردند، ترس و هیاهویی در دل مردم افتاد. طالبان مکاتب و دانشگاهها را به روی دختران بستند. من که هنوز سوگوار عشق از دسترفتهام بودم، در آن هیاهو تنها ماندم. دختری بودم که اجازه نداشت شریک زندهگیاش را انتخاب کند و گناهم این بود که با او همصحبت شده بودم. سالها گذشت و من با ازدواج اجباری و خشونتهای طالبان جنگیدم. خانوادهام مرا به خاطر «نه» گفتن به ازدواج با مردی که زن را کنیز میپنداشت، به شدت آزار دادند. از پدر و برادرم تا حد مرگ لتوکوب شدم، اما چیزی که قلبم را خونآلود میکند، سکوت مادرم است.»
از مادرم انتظار داشتم که پناهگاه امن من باشد، اما او نیز در سکوت سنگین خانه، تنها نظارهگر فروپاشی من بود و انگار در این خانه، دیوارهای گلی نه تنها سقف ما، بلکه صدای ما را نیز در خود حبس کرده بودند.
اما آن شب، وقتی ماه از پشت ابرهای تیره کابل سرک کشید، من در گوشهای از اتاق، در حالی که جای زخمهای لتوکوب بر تنم میسوخت، به یاد آن استاد رقص افتادم که به من آموخته بود رقص، رهایی روح از بندهای ناپیداست. با خود اندیشیدم که اگر او اکنون اینجا بود، هرگز نمیخواست که من مانند یک مرده متحرک در غبار این خانه بمانم، بنابراین دیگر آن دختر ترسیده نبودم و در میان آن سکوت مرگبار، تصمیم گرفتم که «نه» گفتن من، آغازِ یک قیام خاموش باشد.
من باید دیوارهای درونم را میشکستم. آن شب وقتی همه در خواب بودند، برخاستم نه برای نماز تکراری عادتگونه، بلکه برای نیایش آزادی. از پنجره کوچک اتاق به آسمان کابل نگاه کردم و دانستم که تقدیر من، دیوانگی و ویرانی نیست، بلکه ایستادن در برابر طوفان است. من از آن خانه، نه با کولهباری از طلا، بلکه با کولهباری از آرزوهای سرکوبشده، به سوی سرنوشتی نامعلوم اما روشن قدم برداشتم، چرا که دیگر آن بادکنک رها شده در باد نبودم، بلکه خود باد بودم که راهش را در میان صخرهها پیدا میکند و سرانجام، با عبور از کوچههای تاریک و پرخاطره کابل، به جایی رسیدم که دیگر نه دیواری بود و نه دیواری و در آن سپیدهدم رهایی، فهمیدم که آزادی، نه در بیرون، بلکه در همان لحظهای متولد شد که برای اولین بار، با تمام وجودم به بندهای اسارتم «نه» گفتم.







